تبليغاتX
حوا زير درخت سيب

حوا زير درخت سيب

صدامو بردم بالا گفتم من با اين قانون مخالفم .استاد دستشو تكون داد گفت: يواش تر .. كنفرانس كه تموم شد همه دستها با هم رفت بالا ...بچه هايكي يكي شروع كردند به پرسيدن سوالايي كه اتفاقا" جواباش توي خودش بود ...بعد بين علامه ها اختلاف افتاد ،يكي مي گفت اگه تو فمينيستي چرا به حقوق هم جنسات احترام نمي ذاري و وقت كنفرانس مارو گرفتي ؟ يكي مي گفت اگه تو خدارو قبول داري و مسلموني بايد،آره ، بايد با همين قانون وزير سايه اون زندگي كني .اون يكي مي گفت محمدبن عبدالله حتما" يه چيزي سرش مي شده كه نگفته اين قانون فقط واسه زمان منه و و نه بعدش ..(اين دوست مسلمونمون انگار از مسلموني فقط اين عاقل بودن پيامبرشو فهميده بود وچيزي به نام احكام ثانويه و ... به گوشش نخورده بود)...صداها قاطي پاتي شده بود و صدا به صدا نمي رسيد ...خيلي ها با نگاهها شون مخالفتشونو با حرفان اعلام مي كردن ..اينقدر از مهريه و شير بها و نفقه و حق راي و حق تحصيل توي مدرسه حرف زدن كه انگار يادشون رفت به اين فكر كنن اگه مهريه اي هست در برابرش حق راي نيست ،اگر شيربها هست در برابرش حق و اجازه ي كار بيرون خونه نيست،اگه حق تحصيل توي مدرسه هست سهميه بندي جنسيتي توي دانشگاهها هم هست .....حرفامو زدم ..تا اونجايي كه اين جو متشنج اجازه مي داد ...ولي يه چيزي توي گلوم موند و نشد بگم: جامعه اي مدرنه  كه قانونش يه قدم جلوتر از فرهنگش باشه ...قانوني كه برخاسته از روح ملته نه قانونگذار متحجر...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 23:56  توسط الناز محمدي  | 

  1. سفر خوبي بود...پر از خنده و شادي با يه اتوبوس دوست جديد و صميمي شدن با همه شون .... شناختن بيشتر خودم ..اينكه زياده از حد رك و روراستم ..اينكه طبق ديد ديگران هيچي توي دلم نيست ولي زبونم تلخه ...اينكه بايد بيشتر مواظب حرفام و رفتارام باشم ..اينكه مغرورم و اين غرور خيلي جاهابه دردم نمي خوره ... اينكه با الهه، خواهر جون دو قلوم از زمين تا آسمون فرق مي كنم ... اينكه الهه بيش از اندازه مظلومه و منطقي و آروم ومن شلوغ و پر سر و صدا و پر حرف و پررو و البته با روابط عمومي خوب كه طبق گفته دوستان جديدم خاصيت ارديبهشتي هاست ... اينكه هيچ وقت خونه دار خوبي نمي شم و بايد به فكر خودم باشم..اينكه اين انرژيها ي يكباره ام رو همه جا خالي نكنم..و خلاصه اينكه خيلي ديوونه ام ...به نظرشما هم همين طوره؟
  2. شيراز شهر خوبيه اما بافت شهريشو دوست ندارم ..به خاطر اينكه زيادي قديمي و تا ريخيه و از اونجايي كه من اصولا" از تاريخ خوشم نمي ياد از بافت شهري اونجا هم خوشم نمي اومد... مردم خوبي داشت ولي يه تصور ديگه اي از مرداش داشتم كه اين تصور با گشت زدن توي خيابوناش نقش بر آب شد ...ترجيح مي دم درباره تصور قبلي و بعدي ام حرفي نزنم ...چون حوصله جواب دادن به ناسيوناليستهاي شيرازي رو ندارم...
  3. همچنان دارم جنس ضعيفو ميخونم واز بس از خوندش لذت مي برم دوست ندارم تموم بشه...
  4. باغ ارم و باغ جهان نما يه حس خوب و دوست داشتني به آدم مي داد و دوست نداشتم هيچ وقت ازشون بيرون بيام ...يه حس خوب شاعرانه كه كمتر تجربه ش كرده بودم ..مثل رقص كردي با آهنگ شيرازي وسط جمعيت و  هيچ انگاشتن جمعيت تماشاگر با دهنهاي باز ....
  5. دانشكده رو دوست دارم خيلي خيلي خيلي ...به رغم ناراحت شدن بابت ديدن جاي خالي دوستام و ناتواني براي برگردوندنشون...ولي در هر حال دوست ندارم تموم بشه ..به همين سادگي...
  6. يه چيز خيلي جالب بود من توي شيراز هر چي گشتم دكه ي روزنامه فروشي نديدم...
  7. از سفربر گشته ام و دوباره ياد مشكلات اين جايي ام افتاده ام و خبر احضار دوستانم و بي پولي كه به شدت احساسش مي كنم و اين نك وناله ها كه همچنان اندر مصائب حق التحرير بودن سر مي دم و اين سوژه هايي كه دوست دارم روشون كار كنم ولي نه حوصله دارم و نه انگيزه ...اين سردر گمي هم ما را ول نمي كند انگار... از اين رابطه بازيهاي روزنامه نگارانه هم خسته ام ..ميشه اينا رو بفهمين دوستان خوبم؟

 

 

تو رازنانه مي خواهم

زيرا تمدن زنانه است

شعر زنانه است

ساقه ي گندم

شيشه ي عطر

حتي پاريس زنانه است

و بيروت-باتمامي زخمهايش- زنانه است

تو را سوگند به آنان كه مي خواهند شعر بسرايند...زن باش

تو را سوگند يه آنان كه مي خواهند خدا را بشناسند... زن باش

 

بخشي از يكي از شعراي نزار قباني در كتاب: "در بندر آبي چشمانت"

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:42  توسط الناز محمدي  | 

  1. اوريانا فالاچي رو دوست دارم به خاطر گزارشاي بي بديلش كه مي شه خيلي چيزا رو ازش ياد گرفت ...حتي وقتي چند روزي باشه كه از گزارش و هر چيزي كه مربوط به روزنامه نگاري بشه حالت به هم بخوره ..اين روزها دارم "جنس ضعيف" شو مي خونم كه در مورد وضعيت زنان جهانه و والحق و الانصاف كه خوب و روون نوشته و بي نقص ...البته ترجمه ي خودموني و خوب يغما گلرويي هم كمك شاياني كرده به بهتر شدن كار ..و خلاصه كه توي اين بي پولي كه دامن مارو ول نمي كنه از خريدن اين كتاب از نمايشگاه امسال پشيمون نيستم...
  2. "بابل" فيلم خوبيه و دوستش دارم  ...بازيهاي خوب و طبيعي هنر پيشه و اپيزودهايي كه خوب به هم مربوط مي شن ...و اون دختر لال از ديدن ناتوانيش لبخندهاي مذبوحانه به لبم مي اومد و تشديد حس متنفر بودن از مسخره كردن و مسخره شدن ....اين براد پيت هم بد نيست ها ..مي شه بش اميدواربود...
  3. از آدمهايي كه حرفاي بي ربط مي زنن و همينطوري بي ربط رفتار مي كنن و حرفاي منو بي ربط مي دونن و كامنتها ي بي ربط مي ذارن و اعتماد به نفسهاي سر به فلك كشيده دارن و كلا آدماي بي ربطي هستن حالم به هم مي خوره...
  4. سه شنبه سفري در پيش دارم كه اميدوارم به برگشتن حال قبليم كمك كنه واين ته مونده اميدواريمو ازم نگيره ...
  5. چرا همه وقتي از دور بشون نگاه مي كني و بشون فكر مي كني بزرگن ولي وقتي مي ري پيششون مثل آ ب شدن يخ كوچيك و كوچيكتر مي شن؟ جديدا به اين نتيجه رسيدم كه همه آدما كوچيكن و فقط فكر مي كنن خيلي دارن پيشرفت مي كنن و بزرگن و مي شه روشون حساب كرد ...آره اين روزها همه همه همه در نظرم كوچيكن كوچيك كوچيك و دست نيافتني ...
  6. از اينكه در بحثهايي كه در ميان دوستان پيش مي ياد خوب از اعتقاداتم دفاع مي كنم و كم و بيش هم كم نمي يارم و خلاصه به چيزهايي كه علاقه دارم و اعتقاد پاي بندم خوشحالم ...اگر حتي به قيمت از دست رفتن انرژي نداشته به خاطر يه ساعت حرف زدن براي كسايي تموم بشه كه اصلا " با هم موافق نيستيد و تك وتنها بايد با دوتا آدم هم فكر به معناي واقعي "جدل "كني ...

 

 

مرد به گلدانش آ ب مي دهد

آنقدر كه گلهاي صورتي

بزرگ و بزرگ تر مي شوند

گلدان منفجر مي شوند

مرد را با همان مهتابي و پلكان چوبي و دمپايي هاي پلاستيكي

پرت مي كند به آن سر دنيا

 

مرد مثل يك گلوله كاموا

پيش پاي زن مي افتد...

 

شعر از حافظ موسوي : كتاب " زن،تاريكي ،كلمات"

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 1:2  توسط الناز محمدي  | 

روزي كه آفريده شدم... به همراه او كه هميشه همراهمه...
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:28  توسط الناز محمدي  | 

وقتي همه چيز شده اين روزمرگي فرسايشي ..دانشگاه ..خنده هاي زوركي ..متصنع ...كار ..گزارش ..يادداشت..خونه ..اتوبوس ..خيابوناي دود گرفته..دعوا كردن با پيرمرد بستني فروش ... خنده هايي كه از ته دل نيستند ...ديوونه بازيهايي كه زبانزد عام و خاص شده ...سياه كردن دست دوست يا ناخنهاي دست راست ...پوشيدن مانتوهاي كه دوست نداري ...هر چي بيشتر دويدن ،نرسيدن ... عشق عكس انداختن و دوربين نداشتن ...به هم خوردن حالت از آدمهايي كه در ظاهر خيلي دوستشون داري .. ندين كلي فيلم كه روي هم تلمبار شده ...اين مرده كه همچنان شبها يواشكي از پله هاي ساخنمون بالا مي ره ..اين گرماي لعنتي ..ديدن رنگ سياه به تن زنان اين شهر و غصه خوردن به حال همه ..سوختن دل خودت واسه خودت ... سه هفته چهار شنبه ها رفتن به نشر ثالث و گرفتن يه امضا از يه پسر مغرور و يه دنده .. خستگي و سر گيجه و معده درد..اين چنبش دانشجويي كه اين روزها رفته زير خروارها خاك و به ...كشيده شده ...شهلا كه دوباره بر گشته و نمي دونم چرا به من هيچي نمي گه ..اين مرداني احمق كه هر از چند گاه سر و كله ش پيدا مي شه ...ديدن اين بچه هاي ترم جديدي كه همشونو برق گرفته انگار ...اين پسر ديوونه كه توي اتوبوس از خود بهارستان تا خود خونه مخمو خورد و حرفاش به ديوونه ها نمي خورد..اين دوچرخه سواره كه ديروز توي كوچه باعث شد بعد از مدتها بلند فحش بدم ..اين گريه هايي كه بشون اجازه نمي دم بيان بيرون ...دلم كه نمي ذارم كسي رو دوست داشته باشه ..مامان كه كه هرچي بيشتر ازم مي پرسه كمتر مي شنوه و همش منو دچار وجدان درد مي كنه ...دفاع كردن هرروزه از فمينيست بودنم و اينكه منم مثل شما يه آدم معمولي ام وووووووووو و اينگونه است كه زندگي سگي مي شود ...

پي نوشت:اينا آه و ناله نبودا ...حواستون باشه ...

 

بهزيستي نوشته بود:

شير مادر،مهر مادر ،جانشين ندارد

شير مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد

پدر يك گاو خريد

ومن بزرگ شدم

اما هيچ كس حقيقت مرا نشناخت

جز معلم عزيز ريا ضي ام

كه هميشه ميگفت:گوساله بتمرگ..

 

شعر از اكبر اكسير :كتاب زنبورهاي عسل ديابت گرفته اند

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 22:32  توسط الناز محمدي  | 

او هميشه كار مي كرد ..وقتي صبحها همه خواب بودند و حاضر بودند بميرند ولي از خواب شيرين پا نشند...اول چايي درست مي كرد ..بعد نون مي خريد ...بعد نماز مي خوند..بعد ..توي سرما ي اون سالا مي رفت منتظر سرويس وتا سرويس برسه استخوناش يخ مي زد ...مي رفت توي اون كار خونه دره اند دشت و تا بوق سگ كارمي كرد..و دوباره فردا مي شد...هر وقت هم دخترش ازش مي پرسيد بابا چه قدر حقوق مي گيري؟ مي گفتابابا بد نيست اما دخترش فهميده بود هر چي هست زياد نيست ...يه روز فهميد باباش در برابر اين همه كاري كه مي كنه فقط و فقط 38 تومن مي گيره ..بعد رفت با همون سادگي بچه گونه اش به دوستش گفت : باباي من كارگره و 38 هزارتومن توي ماه حقوق مي گيره ..دوستش با تعجب نگاهش كرد و گفت:" واقعا" "

چقدر لذت برده بود از دلسوزي دوستش انگار ...فكر كرده بود چه حس خوبيه دلسوزي ديگران به حالش..خلاصه حالش خوب بود......يه روز باباهه اومد گفت: دو ماهه بهمون حقوق ندادن و فردا تو كارخونه تجمعه .باباش وقتي اين حرفارو ميزد مي خنديد ..انگار دلش غنج مي رفت از كاري كه مي خواست بكنه:اعتراض به و ضعيت نا به سامان كار گرا...فردا موقع بوق سگ كه شد باباهه  ديگه نيومد خونه ...خبر اومد باباهه توي تجمع هم كتك خورده هم دستگير شده ..دو سه ماه بابا نداشت...بعدش كه بابا اومد هم خسته بود ..هم درمونده ...هم پير ...هم همه چيز..ود وسه ماه بعد ديگه از اون لبخند شب آخر خبري نبود ..بابا بيكار شده بود و ديگه 38 تومنو توي ماه نمي اورد خونه ..از همون روز دختر فهميد دختر يه مرد بزرگه ..يه فعال جنبش كارگري كه روي اعتقاداتش مي ايسته...ديگه هم دلش نمي خواست دل دوستش به حالش بسوزه ..باباي اون يه قهرمان بود..يه قهرمان واقعي...

...

روزكارگر براي همه كارگران زحمتكش و باباي اون دختر مبارك باشه هزار هزار بار

با اميد كمي بهتر شدن  وضع زحمتكش ترين قشر اين جامعه ي بي عدالت...

معلم روز تو هم مبارك هزاران هزار بار...

پي نوشت: آره خوبم انگار اين روزها...سعي مي كنم اين طور باشه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:10  توسط الناز محمدي  | 

از خواب مي پرم ،صداي جيغ مي آيد .جيغ مي زند .زن جيغ مي زند ،فحش مي دهد ،جيغ مي زند. مي پرم پشت پنجره ،چشمهاي خواب آلودم را باز مي كنم ،زني ايستاده رو به آپارتمان و جيغ مي زند. نحيف است و سر تا پا سياه پوشيده .داد مي زند :بيا بيرون زنيكه ... بيا بيرون ،خودم ديدم الان از خونه شما اومد بيرون ..از ديشب تا حالا اينجا بوده ،خودم از ديشب تا حالا اينجا بودم پشت در بودم ...بيا بيرون زنيكه فلان فلان شده ....همسايه ها مي ريزند بيرون ،هر كدام چيزي مي پرسد ،من هم با همان صورت خواب آلود مي رون بيرون ،مي ايستم كنار،ساكت.زن مي آيد ،بعد از چند ماه صورت همسايه جديدمان را مي بينم .زيباست،موهاي رنگ كرده اي دارد با ابروهاي كموني ..زن اولي همچنان جيغ مي زند .همسايه با گوشي حرف مي زند.هيچ هم نمي گويد .زن اولي مي گويد"من مدير يك شركت هستم ..بعد از چند سال زندگي ، شوهرم خيانت كرده بهم ،مي ياد خونه اين زنيكه ....نچ نچ همسايه ها در ميآيد ..يكي مي گويد: از همون اول مي دونستيم اينطوريه ..يكي ديگه مي گه: آره زنيكه ول ..زن گريه نمي كند ،حرف هم نمي زند ،فقط راه مي رود و صورتش سرخ شده ،زن اولي بعد از نيم ساعت فحش دادن و سر و صدا كردن مي رود.زن،خسته از نگاههاي چپي كه ولش نمي كنند مي رود بالا ،دو سه دقيقه بعد بر مي گردد با برگه اي در دست .نشانمان مي دهد : صيغه نامه است .مي گويد: صيغه اش هستم ،طلاقي بودم اين مرد "لطف" كرد اومد منو گرفت تا يه "سايه" بالا سري داشته باشم. همسايه ها كمي آرام مي شوند و انگار راضي .از حرفهايشان پشيمان هستند .هر كسي مي رود خانه خودش .من ساكت هستم ،ساكت ساكت. ولي در دلم چيزي موج مي زند :نفرت از اين قانون بي قانون ،از اين آدمهاي سگي ....فحش مي دم ..در دلم .. سرخ مي شوم ،لباس مي پوشم ،مي آيم بيرون ...

...

يك هفته بعد زني در كو.چه جيغ مي زند و همسايه ها سرها را از پنجره ها بيرون مي كنند :" چي مي گي زن؟ صيغه شه ،كارشون قانونيه و شرعي .." حالا من جيغ مي زنم و مادرم ساكتم مي كند ..جيغ مي زنم ولي كسي نمي شنود .فرياد مي زنم و حالم به هم مي خورد ..دراز مي كشم و در گوشهاين را مي گيرم ...من به شنيدن فحشهاي "ناموسي " عادت ندارم ..سرم درد مي گيرد ...لعنت به اين زندگي سگي...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 18:18  توسط الناز محمدي  | 

چقدرحرف ندارم براي گفتن ..گاهي اوقات از اين دنياي جدي حالم به هم مي خوره دييايي كه هيچ وقت اون طوري كه مي خوام توش زندگي نمي كنم ... اونطوري كه هستم نيستم ..دنيايي كه همه ش شده آدمهاي دور وبري كه لحظه به لحظه حالمو به هم مي زنن.. آدمهايي كه اگرچه دوستشون دارم ولي با من سنخيتي ندارن ...آدمهايي كه به قول مريم دبير سرويس عزيزمون بايد  هر وقت ازم حالمو ازم مي پرسن به دروغ و با لبخند زشتي بهش بگم خوبم ..خوبم ... و او دوباره بگه :آره دروغگو!..... نه خوب نيستم ..خوب نيستم ..اگه هم الان دارين مي گين : اه اينم چقدر آه و ناله مي كنه ..بگين اشكا ل نداره ... خوب نيستم چرا كه خيلي از چيزهايي كه براي رسيدن بهشون تلاش مي كنم به دست نمي يارم .. خوب نيستم چرا كه اونطوري كه مي خوام نيستم ...نيستم چرا كه..نمي دونم .... از ديدن خيابوناي زشت اين شهر لعنتي هم خسته شدم ..دلم تنگه براي شهر خودم ..شهري كه همه رو مي شناختم و دوستهايي نزديكتر از نزديكانم داشتم ...و حالا دو سالي مي شه كه بهشون سر نزدم.. من اين روزها نه خوبم ..نه حوصله دارم ..نه خوشحالم ...و نه هيچ چيزي براي گفتن دارم .. بابت بعضي چيزها هم عصباني ام مثل هميشه ...خيلي خيلي خيلي ...

 

روزي خواهد رسيد

كه ساده ترين مردم ميهن ما

روشنفكران ابتر كشور را به استنطاق خواهند كشيد

و از آنها خواهند پرسيد:

"هنگامي كه ملت به مانند آتش يك اجاق

كوچك و تنها فرو مي مرد

به چه كار مشغول بوديد؟"

پي نوشت: اين شعر از آئورته كاستيلو شاعر گواتمالييه كه از روي ديوار اتاق بنفشه عزيز نوشتم.. خيلي موقعها به مضمون اين شعر فكر كرده ام و بعضي موقعها هم كاملا" قبولش دارم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 22:15  توسط الناز محمدي  | 

خسته ام اين روزها ..خسته خسته خسته ... حوصله ندارم ..شايد هم نا اميدم اين روزها...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 19:34  توسط الناز محمدي  | 

"بزودي جنگ ،خشونت و ديكتاتوري از بين مي رود و حتي سياست هم چيز به دردنخوري مي شود ،چرا كه هيچگونه نفاق و جدايي بين مردم وجود نخواهد داشت و آنچه مي ماند برادري و برابري انسانهاست .اينهاست آن آرزوهاي بزرگي كه براي سالهاي ْينده در سر مي پرورانيم :براري و برابري تمام انسانها در قبول آزادانه ي آزادي. " *

به تمام بعضي ها اينها را مي گويم ،به شما خانواده ي عزيز ، دوست ، خواهر و بعضي عزيز.

  1. اگر من آرزو دارم انساني باشم برابر با تمام انسانها ، با حقوقي برابر و زندگي اي خواستني براي خودم ،زياده خواه نيستم .
  2. اگر از اين فرهنگ نصفه و نيمه خسته ام و متنفرم از آن،تازه به دوران رسيده نيستم.
  3. اگر آرزوهاي بزرگي دارم ولي به آنها به چشم هدفهايم نگاه مي كنم رويا پرداز نيستم.
  4. اگر دوست دارم هر چه مي خواهم بگويم بدون هيچ قيد و بندي ،داد بزنم از ته دل با صداي زنانه ام و افتخار كنم به خودم ،مغرور نيستم.
  5. اگر دوست دارم تنها باشم و براي هيچ چيز پاسخگو نباشم و خودم براي خودم تصميم بگيرم ،زيادي لاقيد نيستم .
  6. اگر از ديدن سريالهاي پر از ديالوگهاي خفيف كننده و ذليل كه اذيتم مي كند و به روح زنانه ام آسيب وارد مي كند لذت نمي برم ،يك دانشجوي پر ادعاي ارتباطات نيستم.
  7. اگر از اين فاصله هاي طبقاتي به ستوه آمده ام و جز نوشتن راه حلهاي ساخته و پرداخته ي خودم روي سطور كارديگري ندارم ،زياده خواه نيستم.
  8. اگر از خوندن كتاباي دوبووار ،سارتر،ماركس وو... لذ ت مي برم ودوست دارم تمام وقتم رو به آنها بسپارم ،خودنما و زيادي روشنفكر نما نيستم.
  9. اگر دوست ندارم جنس دوم،ناقص ، ضعيفه ، ناقص عقل،گوشه نشين ،توسري خور ويك كاالاي جنسي صرف باشم ،پرده در نيستم .
  10. اگر پاي اعتقاداتم مي ايستم و آنها را عوض نمي كنم ،سر آنها بحث مي كنم ،كوتاه نمي آيم و حتي دعوا مي كنم ،غد و يك دنده نيستم .
  11. اگر هنگام دفاع از عقيده هايم صدامو بالا مي برم و همراه مي كنم اونو بامنطقي كه به نظرم تنها سلاحمه ، بي ادب و بي شعور نيستم .
  12. اگر ناراحت مي شم از اينكه وقتي مي رم مهموني به جاي اينكه ازمن كه دم دست نشستم شروع كنن به پذيرايي كردن ، مي رن از پسري كه از من كوچكتره ولي اين روزها پشت لبش سبز شده و "مرد" شده شروع مي كنن،نخورده و بي تربيت نيستم .
  13. اگر مرز نمي كشم بين خودم و جنس مخافم ،اگر اونو بالاتر از خودم نمي دونم و بي پروا از او و رفتار سنتي اش انتقاد مي كنم ،بي حيا نيستم.
  14. اگر دوست ندارم كالايي باشم  تا به دنيا بيام براي اينكه برم خونه بخت و جز با كفن سپيد از اونجا بيرون نيام و ازكلمه ي "ترشيده" هم متنفر باشم ،غير معمولي نيستم.

 

بعضيهايي كه اين روزها پي برده ام هيچ زمينه مشتركي با شما ندارم ،اذيتتان مي كنم و اذيت مي شوم ،بي پروا سخن مي گويم و بي پروا مي شنوم ،دوستتان دارم ...ولي از من نخواهيد كس ديگري شوم ..من تغيير ناپذيرم....

پ ن1: چقد ركتابي نوشتم نه؟؟!

پ ن2:اينها حرفهاي خودم و يكي از دوستان بود ... خيلي بي پروا بود نه؟؟!

پ ن 3: خوشحالم عيد داره تموم مي شه ..خيلي مسخره بود نه؟؟!

پ ن4: ؟؟!

 

* قسمتي از كتاب "خون ديگران" سيمون دوبووار 
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 2:48  توسط الناز محمدي  |