واژه ها در
وصفت چه بي رحمانه مي آيند
چندين هزار
سال است كه در اين كهن بوم ،دختراني به دنيا مي آيند ،بزرگ مي شوند و پر وبا ل مي
گيرند .آميخته مي شوند با طبيعت و انس مي گيرند با اجتماعي كه دست پرورده ي اويند
. اما در همين كهن بوم باز هم هزاران سال
است كه گاهي دلشان غمين مي شود و چشمانشا ن پراشك از همان اجتماعي كه بارشان آورده
تاخود روزي سازنده ي آن باشند .غمين مي شوند از كلمات .كلماتي گاه قرمز به تندي
فلفل كه مي سوزاند و گاه به سردي آبي كه يك باره يخ ميزند و مغز استخوانشان را
منجمد مي كند و چه انجمادي ... اگر دستي از پا خطا كنند ،همين كلماتند كه زودتر از
هر چيز طردشان مي كنند . كلماتي كه جامه
اي از واقعيت مي پوشند و دستشان را مستقيم به سوي پاكترينشان دراز ميكنند ،آنهايي
كه بيشتر اوقات آني نبو ده اند كه خواسته اند .و راستي اين زبان شناسي واژه ها عجب
علمي است مفيد براي اين دختران !دختراني كه عجين شده اند با كلماتي نا خواسته . يا
نه ،عجينشان كرده اند با اين واژه هاي بي سر و پا يي كه خود نيز گاهي از مفهوم
خودشان نيز سر در نمي آورند . وقتي به دنيا مي آيند ،بعضي خوشحالند ( اندكند) كه
هيچ ،مباركشان باشد اما واي اگر قبل از او هم دختراني با شند آه از نها د خيلي ها بلند مي شود كه اي وا ي
با ز هم دختر !خدا صبر بدهد . اما دخترك ما درس مي خواند و درس ،قبول مي شود به
سلامتي در دانشگاه .همين جاست كه باز كلمات دست به كار مي شوند وسرازير مي شوند:
" دانشگاه محل خوبي براي درشوهر يابي است " اما آي دختر !تا به حال
صدايت را بالا برده اي كه: نه آقا !دانشگاه محل خوبي براي ياد گيري است؟!
يا باز هم
ترسيده اي "پاچه پاره " خطابت كنند كه دختركي گستاخ و پر رو هستي ؟!
وقتي سپيد مي
پوشي و زيبامي شوي مثل برف ناب خدادادي . اما باز مي گويند دختر جلف !مگه پدرو
مادر نداره !و سركوب و تمام ... فارغ التحصيل مي شوي به مباركي و 23 يا 24 ساله ..
واژه ي ديگري در راه است :ترشيده" ، مي پرسي از خود كه ترشيده يعني چي وچرا اين واژه را به من نسبت مي
دهند؟ و جوابي براي سو الت نمي يابي و مي گويي :خوب ،شايد قديمي ها چيزهايي مي
دانسته اند كه اين واژه هارا آفري ده اند ولي باز هم ربطش را به روز گار خود نمي فهمي
.
همين قصه
تكرارميشود تا وقتي كه مي خواهي ازدواج كني (البته تو همان دختر تحصيل كرده اي )
چنين مي شودكه سيل خاله و عمه سرازير ميشود كه فلاني پسر دارد و فلاني زنش
تازه مرده و فلاني ... و هر طور كه شده با لاخره شوهرت مي دهند . در شب عروسي پا
مي كوبند و مجلس مي آرايند و تمام ، و چقدر عزيز بوده اي در آن شب . اينك خانمي
شده اي شوهر دار ومسوول كه بايد خانه ات
تميز باشد و چايي ات آماده . بايد !سفره ات پهن باشد و و رنگارنگ و ظرفهايت شسته .
تا شايد شايسته ي كلمه ي " كد بانو باشي " . الته كتابهاي دوره ي
دانشكده ا ت هم حالا خوب خاك مي خورند بالاي طاقچه ! دو سال مي گذرد و تو هنوز بچه
دار نشده اي . پدر و مادرت دست به كار مي شوند كه اي واي دخترما ن نازاست و دست به
سر مي كوبند كه بد بخت شديم و حالا اين ننگ را چه كنيم ؟ دوا و درما ن شروع مي شود
تا اينكه بالاخره دختري به دنيا مي آوري زيبا و ستودني . وقصه باز تكرار مي شود
...
ميبيني ؟!چقدر
واژه ها در وصف سخيفند وبي انتها ؟! مي بيني واژه ها هم با بزرگ شدنت بزرگ ميشوند
اما مثل تو لطيف و پاك نيستند كه سياهند و كريه . هنوزهم بسيارند كساني كه در اين
كهن بوم ستودني مادختر را ننگ مي دانند نه رحمت پروردگار و هنوز هم كلما ت دست به
كارندبراي غمين كردن دل دختران معصوم سر زمين من . اين قصه تكرار ميشود اما مادران
مهربان اين سرزمين هرروز رحمت پروردگار را به دنيا مي آورند كه مايه ي افتخارشان
است و نه مثل بعضي ها ننگشان .