امروز ديگر نيامده ام آه و ناله كنم ... آخه ديگه خسته شدم از اين همه ناله كردن و رنجنامه نوشتن ... امروز اومدم كه برات بنويسم از حال وهواي دوستات كه بيرون اوين دلشون تنگ شده واسه اينكه دوباره بشينيد دور هم و حرف و حرف بزنيد و بخنديد و خوش باشيد ... نمي دوني چقدر سخته كه توي اين اوضاع بخواي شاد بنويسي و هيچ موضوع خوشحال كننده اي هم دور و برت نباشه تا در باره ش بنويسي .. چاره اي نيست ... اين رو از سر استيصال نمي گم ولي خوب چيكار كنيم دل همه مون برات تنگ شده نسيم ... نمي دونم توي اين غروب لعنتي جمعه كه دل آدم مي خواد از دلتنگي بتركه داري پشت ديواراي بلند اوين چيكار ميكني ... شايد داري آواز ميخوني فارغ از همه چيز ... كاشكي اينطوري باشه .. ولي مي دونم كه نيست ... شايد هم الان نشستي و از سرما توي سلول كوچيكت داري مي لرزي ... همين فكراس كه اين روزا خيلي آزارم مي ده ... اينكه من توي خونه نشتسم پشت كامپيوترم و دارم هرچند با حال بدي مينويسم ... و تو شايد از سرما بلرزي .... يادمه دو روز قبل از رفتنت داشتي واسم از دفعه ي قبلي كه رفته بودي به اين اوين لعنتي مي گفتي ... يادته گفتم خيلي دلم مي خواد برم زندان ...توي بندعمومي .. وتو يه نگاه ازسر درد بم كردي وگفتي هيچ وقت اين آرزو رو نكن چه عمومي چه 209 همه ش درده ... وحالا دوباره رفتي و من جز نشستن پشت كامپيوترم و نوشتن درد نامه اي كه مثلا " قرار بود شاد باشه كار ديگه اي نمي تونم بكنم ... امرو زمي خواستيم بيام خونتون اما شايد بتونيم يه كم همدردي بكنيم با مامان و برادرت... ولي همون بي برنامه بازيهايي كه خودت هميشه ازشون مي ناليدي نذاشت... به اميد اينكه دو سه روز آ ينده بيايم وشيريني آزادي ات رو بخوريم...
پ ن:توجه داشتيد كه مثلا" قرار بود شادباشه... خوب چي كار كنم نميشه ديگه.... دست خودم نيست...
پ ن2. تنها خبر خوبي كه اين روزا شنيدم خبر تبرئه ي سه يار دبستاني پلي تكنيكي بود.. از اين بابت خيلي خوشحالم....

