پن1. هيچ پي نوشتي ندارم به جز خوشحالي....
پن1. هيچ پي نوشتي ندارم به جز خوشحالي....
بر مي خيزم و به كنار پنجره ي دود گرفته
ي اتاق كوچكم مي روم ..پنجره را باز مي كنم و دلم تنگ مي شود...ازپشت نقش و
نگارهاي تو در توي اين پنجره ي تنگ برف پيداست.برف سياهي كه همراه با دود سفيد
تهران مخوف زمين را بلعيده..كوچه تنگ است و
هوا نيز .. من دلم مي خواهد ببرم سر را بيرون وبگويم آي مردم شهردل خوش... اين بار
هم تكراري است.. ولي باز دستي از پشت مي آيدو انگشتانش را مي كند در حلقم كه:هيس!
داد نزن حالا وقتش نيست. ..مي گويم چيست و چگونه است اين دور بيهوده ي زمان كه وقت
را چنين بي رحم براي من تعيين مي كند؟ مي گويد:چه معلوم كه سرت را بيرون نكني
و"دستي از بيرون نيايد و كاري بكند؟"..كارستانها را كه مي شمارم مي بينم
اين روزها زياد شده اند اين دستهاي بالاي دست.. مي بينم هميشه بدون اينكه بخواهم
رسيده ام و بدون اينكه رسيده باشم بر خاسته ام..افتاده ام در اين سير تعادل نا
پذير دال ومدلول كه سر گيجه و تهوع را به جانم مستولي مي كند، اين نظريه هايي كه
از دور و نزديك احاطه ام مي كنند و من چه بخواهم چه نخواهم شده ام هاله اي به دور
آنها كه گاه دوستشان داشته ام و گاه حالم را به هم زده اند ..اينها را او نمي گويد
من دارم مي گويم ..آري .. همين من من ...كه دور از همه چيز و همه كس دلش مي خواهد
خودش باشد با شرايطي برابر.. با زندگي اي برابر و خواستني ،بدون ايدئولوژيهاي كهنه
و نو .. دلش مي خواهد گم نباشد .محو نباشد..با حسرت نايستد پشت ديوارهاي بلند قفس
كه با چنگال بي رحمان هرروز بلند تر مي شود و منهدم نمي شود ..اين را من مي گويم ،اينكه
در كجا باشم فرقي نمي كند...."هر چه در خفا بهتر " اين جمله را از وقتي
7 ساله بوده ام شنيده ام ..اينها را زائده هاي طبيعي تنم برايم تعيين كرده اند
..اين طبيعت بي رحم.......... و حالا 10 ساله شده ام ..بالغ،به همراه مقنعه اي كه
هيچ گاه در راه مدرسه راست نمي ايستد و من چقدر دلم ميخواهد كه كه هميشه موهايم
زير ان به خارش نيفد ..اين انصاف نيست آخر موهاي من لخت است وزير اين لعنتي به هم
گره مي خورد..چند روز ديگر .......15 ساله شده ام ..دلم مي خواهد باشم يا
نباشم،هست براي من نيست است و به دور از همه چيز در اين خلاء دوست داشتني شده ام
يك دختر پاك ..با صورتي كه هيچ بزك و لعابي ندارد :يك دختر واقعي!! سرم پايين است
وآن را بالا نمي آورم و شرم اينگونه آغاز مي شود : چيزي كه نبايد فراموش كنم حتي
در 20 سالگي .....مي گويد دور و برت را كه نگاه كني چشم هاي شيطان شده اند مواظبت:
تو در 20سالگي ايستاده اي و و دلت هم نمي خواهد ماركسيست باشي يا هر"ايستي" كه تو را به شيطا ن
نزديك مي كند..اينها را من نمي گويم او مي گويد..و چنان دست را بر سرم مي كشد كه
به جاي اينكه دلم بخواهد ببوسمشان مي خواه گازشان بگيرم و خون آنها را بمكم... در
اين 20 سالگي گم ،گمتر شده ام و تازگيها خون آشام... جايي نوشته بود آزادي يعني
تحقق همه ي ميلهاي تو سري خورده و خفقان گرفته . ومن سعي مي كنم كه به اين جمله و
معني حس نشده اش وفا دار باشم ولي اين نسبيتي كه اين روزها ولم نمي كند نمي
گذارد.... دستها همچنان بالاي سر من لول مي خورند و گاهي هم تو سري.. ومن يادم مي
رود كه خفقاني بوده است يا هر چيز ديگري.......5 سال ديگر شايد 25 ساله شده ام و و
زندگي را طور ديگري تجربه ميكنم و پاسخ بايد و نبايدهايي را مي دهم كه دلم نمي
خواهد درباره شان فكر كنم ..اينكه چرا مثل ديگر دوستانم دلم نخواسته است دنياي گاه
قشنگ خودم را كه مال مال من است بدهم به غول بي شاخ و دمي كه هر چند مي گويد دوستم
دارد ولي رفتارش سر كوبم مي كند و مجال نمي دهد نفس بكشم..بايد به اينها بگويم كه
چرا با فرهنگي به ستيزه در آمده ام كه سالهاي جواني ام را خرد كرده است زير
هنجارهاي بي رحم و بي قاعده اش .. مي گويد قانوني كه فرهنگش اساس نداشته باشد عوض
نمي شود ..برويد بساطتان را جمع كنيد و من مي گويم: آي ! من 20سالم است و به حرمت
همين 20 سالگي تغيير مي دهم ..حتي اگر به اندازه ي اين اتاق تنگ هم كه باشد(قياسي
كه مع الفارق است) من اين ديوارها را فرو خواهم ريخت به حرمت تمام آرزوهايي كه نا
برابري هاي ساخته ي دستان شما آنها را زير خاك كرد..... .
پي نوشت1: اميدوارم كه چيزي از اين مطلب
بفهميد . و قتي مي نوشتمش حالم بد بود... دلم تنگ بود براي دوستانم كه در قفسند..
و چيزي انگار در گلويم گير كرده بود...
پي نوشت2. امتحانا افتاده اول بهمن و
نمي دونم بايد خوشحال باشم يانه!در هر حال از اين روزها گوينده هاي اخبار به
خوردمون دادن كه اوضاع همه جا خوبه و هيچ جا نيست كه گازو آب و نان نداشته
باشند،خسته شدم..
پي نوشت3. نسيم بيا بيرون ديگه ...40
روز ه كه نيستي ..دلمون تنگ شده واست آخه...
زندگي كردن
زير آسمون كه ديگه فرار نمي خواد. فرار كه نكني فشنگ هم بهت برخورد نمي كنه. از
كنار گوشت مي گذره و مي ره و مي خوره به هدف! هدف؟!
آره! مگه نمي خواستي توپ بشي و بخوري به دسته ي
راكت و پرت بشي اون ور دنيا؟! مگه نمي خواستي آوازتو بلند ريزريز كني و بريزي تو
چاه؟
مگه نمي
خواستي از همه چي بگذري و بلند بشنوي و دقيق حس كني؟! مگه نمي خواستي وقتي
تابستون از راه مي رسه، برف بياد . وقتي
زمستون مي ياد –زير 100 درجه- بري بالا
پشت بوم و كولررو رو به راه كني؟
مگه نمي
خواستي بهار رو با ننه سرما سر يه سفره بخوري؟! مگه نمي خواستي پاييز رو از آوازيه
قناري كچل تو قفس، ها كني؟ مگه نمي خواستي
اگه يه روز كسي بهت گفت برج ميلاد از كدوم وره، آزادي رو نشونش بدي و بگي: آي
گرگعلي! همين جاست...
مگه نمي
خواستي بري پيش زرتشت و بگي : اشو زرتشت، خيلي چاكرتيم ها! ولي ما كه از گاثاهات
هيچي نفهميديم لطفا ديگه شعر نگو!
مگه نمي
خواستي بري پيش كليم الله و بگي : موسي!اين روزا بدجوري يد بيضاتو طالبيم! مرد باش
و اين دفعه برامون يه دست نارنجي رو كن!
مگه نمي
خواستي بري پيش خليل و بگي: چاقو هم برات تيز مي كنيم. اما خوب در رفتي ها ذبيح!!!
مگه نمي
خواستي بري پيش پسر خدا و بگي: يه درد دارم چند پوست مي كني؟
مگه نمي
خواستي آسمون هفتم رو زير پات لگد كني و بگي: ريز مي بينمت... جوجه.
مگه نمي
خواستي...
هه چي آماده
است، فقط سيندرلا كفششو كه پوشيد با هم بريد. ( بهش گفتيد كه چكمه اوخه؟!!!)
آخه مي دوني
اين روزا بدجوري همه چي آزاده. آزاد آزاد....
پ ن:اين
مطلبوالهه نوشته بود ..منم خوشم اومد ودزديدمش…
پ ن2. اين
سرما خوردگي لعنتي چرا خوب نميشه؟؟!!
اين ترم هم تموم شد با ...با
همه ي سختي هايي كه داشت .. با اون حس غريبي كه اول ترم داشتم به خاطر جاي خالي
شيما ،امير ،عسل،سليمان وبقيه ي دوستان... هر چند با اون تجمعهاي توپي كه براي
دفاع از حق تحصيل واسشون گذاشتيم حق دوستي رو ادا كرديم البته به همراه خودشون...
اما در كل ترم خوبي نبود به خاطر تموم اتفاقاي بدي كه توش افتاد...احضار ودادن حكم
دوستان خوبم :هنگامه،فرهنگ،عارف و..
وآخرش هم بازداشت نسيم عزيز كه بد جوري
دلتنگشم....همه ي اينا دست به دست هم داد تا ترم خوبي نداشته باشم ..هرچند يكشنبه
ها با كلاس خانيكي سر حال مي اومدم و كلي كيف مي كردم اما باز هم جاي خيلي چيزا
خالي بود مثل جاي خالي امير توي كلاس و بحثاي خوبش با بچه ها و استاد... ولي هر چي
بو د مثل خيلي چيزاي ديگه گذشت و تموم شد ودوباره ديروز بچه ها رو احضار كردن و
مثل اينكه داستان ترم پيش تكرار خواهد شد...واقعا" نمي دونم چي بايد بگم.......
راستي اين ترم دلم براي اتاق شوراي صنفي و"
الهي به اميد تو گفتنهاي شيما" هم تنگ شده بود...حالا اين ترم لعنتي هم تموم
شده ومن موندم با غصه ي نسيم و يه عالمه جزوه ي باد كرده روي دستام كه ميدونم حتي
توي فرجه ها هم نمي تونم بخونمشون چون يه عالمه كار دارم ….. اين روزها چقدر تشنه
ي شنيدن يه خبر خوبم مثل آزادي نسيم وكيوان...و بقيه ي ياران در بند................
پ ن1: پريروز مامان نسيم اومده بود دانشكده واسه
حذف ترم نسيم ومن ايستاده بودم و به قامت خسته ش نگاه مي كردم كه با اون كاغذاي
توي دستش اين طرف و اون طرف مي رفت و سعي مي كرد كه ناراحت نباشه...چقدر مهربونيشو
وقتي مي خواستيم همراهيش كنيم ومي گفت كه" شما جلو نياييد تا واستون مشكلي
پيش نياد" دوست داشتم...
پ ن2:چند روز ديگه اجراي نمايش "افرا"
بيضايي شروع مي شه.. چقدر تشنه ي ديدنشم!!!
گفته بودم كه يه روز هم مي يام و از
چيزايي كه خوشم مي ياد يا دوست دارم ميگم .. امروز هم يكي ازدوستان گفت كه
حتما" اين كارو بكنم... با اينكه هر چقدر فكر ميكنم چيزاي خيلي كمي هست كه
ازشون خوشم مي ياد(به دليل همون ذهن بدانديشي كه گفته بودم) ولي در هر حال براي اينكه
حداقل به خودم ثابت بكنم كه زندگي همه ش بدي و زشتي نيست سعي ميكنم كه چيزاي خوبي
رو هم كه خوشحالم مي كنه بنويسم..
- من وقتي كه دارم براي كمپين امضا جمع مي كنم با زني روبرو ميشم كه بر خلاف ظاهر سنتيش خيلي از اين طرح حمايت مي كنه ،خيلي خوشحال ميشم..
- من چقدر دوست دارم كه يكي از اين روزاي نزديك خبر آزادي دوستامو
بشنوم.. كلا" خبر شنيدن آزادي يارا ن دبستاني خوشحالم مي كنه خيلي خيلي
خيلي.....
- من اين روزها به خاطر بعضي تعريفاي كوچيكي كه بعضي از بچه هاي دوست داشتني ازم مي كنند خوشحال مي شم..
- من از دويدن توي كوچه و يا لي لي كردن با كوله پشتي توي خيابون خوشم مي ياد...
- من ها كردن توي سرماي زير صفر صبحها و حس كردن زمستون با تمام وجودو دست دارم.
- من گاهي اوقات از اينكه نمي تونم با هيچ پسري كنار بيام خوشحال ميشم واينكه فعلا" احتياجي ندارم كه با هيچ كدومشون دوست بشم و لحظه هامو با اونا قسمت بكنم .. حتي براي اولين بار(مي دونم غيرعاديه و لي خوب چي كار كنم اين طوريه ديگه)
- من كلي خوشحال مي شم وقتي بچه هاي روزنامه از بعضي از گزارشام تعريف مي كنن ودبير سرويس مي گه خوب بود ..بازم از اين كارا بكن..
- من كيف ميكنم وقتي با بعضي از پسرا حرف مي زنم و اونا منو به چشم يه انسان نگاه مي كنن و نه يه دختري كه مي شه با نگاه كردن بهش لذت برد..
- من از تعريف كردن از خودم البته بعضي موقعها خوشم مي ياد...
- من دوستاي فمينيستمو كه با تمام وجود سر خواسته هاشون مي ايستن و وبا تمام هزينه هايي كه ميدن خم به ابرو نمي يارن با تمام وجود دوست دارم...
- من وقتي از اتاق استاد شادرو (روش تحقيق عملي ) بيرون مي يام بدون اينكه حالمو گرفته باشه حس خوبي دارم...
- من از كامنت گذاشتن الهه(خواهري كه ميگن دو قلو هستيم ودر اين لحظه هم باش قهرم) توي وبلاگم خوشم مي ياد...
- من از لحظه ي آشتي كردن با كسايي كه باشون قهرم خوشم مي ياد...
- من از پوشيدن مانتوهاي قرقري غير معمولي خوشم مي ياد..
- من از خريدن كتاب اونم به تعداد زياد لذت مي برم...
- من از خوندن اس ام اس هاي بعضيهايي كه واسم عزيزن خوشم مي ياد.
- من خوردن قهوه چه شيرين چه تلخ.. چه داغ چه سرد رو دوست دارم..
- من از متفاوت بودن خوشم مي ياد..
- من از بلند خنديدن..بلند گريه كردن ... بلند داد زدن ...بلنداظهار نظر كردن... خوشم مي ياد.
- من عاشق عكاسي ام ولي فعلا" پول ندارم يه دوربين توپ بخرم..
- من از حرف زدن با آدماي غير معمولي مثل ديوونه ها خوشم مي ياد..
- من از ديدن دو نفر كه همو دوست دارن خوشم مي ياد هر چند هيچ وقت نمي تونم دوست داشتن دو نفرو باور كنم ..
- من از اينكه حال پسراي مزاحم خيابوني رو بگيرم خوشم مي ياد بخصوص اگه اين حال گرفتن همراه با كتك كاري باشه(به خدا وحشي نيستم .. اين هم از مقتضيات زندگي دخترها توي ايرانه)
- من از بوي سيگار خوشم ميياد...
- من كلاساي استاد خانيكي و استاد پاكدهي رو دوست دارم...
- من از كل كل كردن با كسايي كه هم عقيده ام نيست ..مخصوصا كسايي كه ديدبه شدت ضد زن دارن خوشم ميياد..
- من وبگردي و خوندن وبلاگاي دوستانو دوست دارم..
- ديگه واقعا"چيزي به ذهنم نمي رسه.. خيلي زور زدم...

