تبليغاتX
حوا زير درخت سيب

حوا زير درخت سيب

اون مو قع كه نسيم عزيز زندان بود از اين طرفو و اون طرف بعضي از دوستان مي گفتن كه چرا وبت شده همش آرزوي آزادي ياران د بستاني ،مي گفتن بابا ول كنين ديگه با اين ياران دبستانيتون..  جالبه كه اين حرفارو بيشتر آدمايي مي زدن كه خودشون يا روزنامه نگار بودن يا دوست داشتن كه به اين  اسم خونده بشن...نمي دونم چرا اون موقع نتونستم به غير اينكه بگم " وب خودمه هر چي بخوام مي نويسم "چيز ديگه اي نگفتم... ولي خوب كه رو ي اين موضوع فكر كردم به موضوع خوب رسيدم : اينكه مگه به غير از اينه امروز فضاي مجاز ي تنها جاييه (البته بعضا") كه ميشه خيلي حرفارو زد؟ به غير از اينه كه با تمام مقاومتهايي كه با تمام فضاهاي نوشتاري مي شه .اينترنت تنها جاييه كه مي شه هنوز توش نفس كشيد؟ يااصلا" اينا رو ول كن مگه به غير از اينه كه با همين هم درديهاي اينترنتي بود كه خيلي از حكمها ي فعالان مختلف جنبشها از جمله" زنان" متوقف شد؟!

من اگربا همين پستهاي همدردانه و دوستانه، كاري هرچند كوچيك واسه دوستاي از خود گذشته ام نكنم چي كار كنم؟ فكر مي كنم اين كار هرچند اگر تكراري باشه و همه ي پستها نزديك به هم باز هم تاثيرخودشو مي ذاره

اينو لا اقل ما كه روزنامه نگاريم (يا خرده روزنامه نگار) بايد بيشتر از بقيه درك كنيم و صرفا" فقط به خاطر اينكه از بقيه عقب نمونيم يا اينكه اعلام كنيم كه ما هم هستيم بهش معتقد نباشيم .

اينايي كه گفتم توصيه نبود نظر شخصي بود ... دوباره دوستان حمل بر موضع گيري و جدل و اينها نكنن....

پ ن1: ديشب بعد از 3ساعت توي صف ايستادن موفق شدم " به همين سادگي " ميركريمي رو ببينم .. به نظرم عالي بود .. اولين جمله اي كه بعد از ديدنش گفتم اين بود:" پر از حس روزمرگي بود" .. روزمرگي زني مغموم يا افسرده وخسته از كارهاي ملال آور خانگي .. باز نمايي خستگي اينچنين زنان از زندگي محصور در خانه و بازي كردن نقشي تكراري فوق العاده بود.. شيوه ي فيلمبرداري هم به واقعي كردن هرچه بيشتر موضوع كمك كرده بود...

پ ن2: هفته ي پيش وقتي توي سالن اجتماعات انجمن صنفي روزنامه نگاران ودر جلسه ي اعتراضي توقيف شدن ماهنامه زنان نشسته بودم يه حس غريبي داشتم .. همراه با بغضي كه گاه و بيگاه بعد از شنيدن حرفاي اعضاي تحريريه ش توي گلوم مي شكست.. فقط همينو مي تونم بگم:" متاسفم"....

پ ن3: خوب نيستم...حيف كه دوست ندارم بگم چرا!!  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 0:38  توسط الناز محمدي  | 

" تو رو خدا دست از اين تئوري پردازيهاي زنونه بردار ؛ بذار مثل دو تا آدم با هم حرف بزنيم" ،اين جمله يكي از ديالوگهاي مرد در سريال بد ساخت و كم مايه ي "بيداري" است كه چند وقتيه از شبكه 3 پخش مي شه. هر چند هيچ وقت فرصت نكردم كه اين سريالو ببينم ولي شنيده بودم كه موضوعش در باره ي ازدواج موقت و مشكلات اون براي زنانه، وقتي شنيدم كه موضوعش اينه خيلي خوشم اومد و يه جرقه هاي اميدي توي دلم زده شد.. وتصميم گرفتم كه علي رغم كمبود فرصت چهار شنبه ها اين سريالو ببينم ،ولي هفته ي پيش وقتي با هزارتا شوق و ذوق نشستم پاي تلويزيون بيشتر از اينكه به اون اميداي جرقه زده شده كمي اضافه بشه ازشون كاسته شد؛ انتخاب بازيگر افتضاح و ديالوگاي افتضاحترسريالو مفتضح كرده بود (تكرار به خاطر تاكيد است !!!) .. . ... وقتي اين ديالوگو شنيدم خيلي جلوي خودمو گرفتم تا تا چيزي نگم و حواس بقيه رو پرت نكنم  : " مثل دو تا آدم با هم حرف بزنيم" ديگه بيشتر از اين نمي شه به شخصيت انسانهاي يه جامعه توهين كرد، " تئوري پردازهاي زنانه" ،يعني تئوري پردازيهاي سخيفي كه بايد اونا رو در ذهن ناقص! و كم مايه ي! زناني جست كه تنها آرزوشون مادر شدن و تنها انديشه شون چگونه "همسر خوب" بودنه.... سريالهاي اين چنيني توي سيماي دولتي ما كم نيست،سريالهايي كه كه علي رغم اينكه ظاهر روشنفكرانه دارن- البته در مواردي نادر- ولي در نهايت همون نقشهاي سنتي رو مخصوصا" براي زنان باز تعريف مي كنن .. سريالهايي كه توي بيشتر اونها مادر شدن زن بزرگترين نقشش محسوب مي شه و اگر هم بخوان كمي از اين نقش فاصله بگيرن بايد همسر خوبي باشن .... ديدن چنين سريالهاي سخيفي اعصابمو خورد مي كنه- به همين راحتي- هر چند بايد طي اين چند سال عادت كرده باشم ولي هنوز هم نمي تونم به خودم بقبو لونم كه " زن" توي رسانه ي ما چنين نمود ضعيفي داره... موجود ضعيفي كه يا پاي سفره ي عقده و خوشحال از اينكه بالا خره شوهر گيرش اومده ،يا روي تخت زايمانه ، يا در حال غذا پختنه و جديدا" با توسل به افسانه ي پوچ كم شدن پسرها و افزوني دخترهاي در سن ازدواج در حال نقشه ريختن واسه به اصطلاح"تور" زدن پسرهاست ؛ البته از رسانه اي كه آيينه ي تمام نماي حكومتيه كه مردسالاره و هر روز با تصويب كردن قانونها و شاهكارهاي اين چنيني نقش خودشو توي باز نمايي سياستهاي رذلانه ي دولت بازي مي كنه ، نميشه بيشتر از اين انتظار داشت؛ سياستهايي كه در حوزه ي رسانه - چه مكتوب ، چه مجازي چه ديداري- فقط سانسورشو ياد گرفته و بس  به طوري كه اگر هم يه سريال خوب - مثل ساعت شني كه به نظر من از خيلي لحاظها قابل تحسين بود مثل سوژه ي جديد و نابش ،انتخاب بازيگر فوق العاده ش و كيفيت ساختش-

ساخته ميشه با برنامه ريزيهاي رسوا شده اي مثل تغيير ساعت پخش و تغيير ناگهاني و بدون اطلاع قبلي روزهاي پخش ،سعي در كم كردن مخاطبانش و محدود كردن تاثيرش روي اونها داره ،به طوري كه حتي مجلس محترم ! با تمام ترفندهاي واقعا" خنده داري كه به كار بسته شده دوبار رئيس صدا و سيما رو واسه توضيح ميخواد !!!

هيچ نميشه گفت جز اينكه رسانه هاي دولتي اين كشور فقط يه كار بلدن: " كودن سازي توده ها " : روي اين عبارت ميشه خيلي فكر كرد .. مگه نه؟؟!


+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 1:48  توسط الناز محمدي  | 

آخيش تموم شد..به زودي مي يام با يه عالمه حرف كه خيلي دنبال يه وقت مناسبم واسه گفتنش....
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 13:21  توسط الناز محمدي  | 

پيش نوشت: همونطور كه همتون مي دونيد نسينم عزيزآزاد شد .. ومن خيلي از اين بابت حالم خوبه .... روحيه ش خيلي خوبه و اميدوارتر از گذشته..چيزي كه ديروز وقتي با نا باوري به نسيم نگاه ميكردم و از حضورش خوشحال بودم همش آزارم مي داد نگاه كردن به شيما و عسل و اميرو.. . بود چرا كه ناراحت مي شدم از اينكه مي ديدم دوباره بايد به نبودنشون توي دانشگاه عادت كنم ..البته اين دفعه به مدت دو ترم... "حاج" آقاشريعتي البته دو سه روز قبل از اومدن حكم بچه ها به يكي ازبچه هاي روزنامه گفته بود كه اينا خلافكارن و تا وقتي دست از اين كاراشون بر ندارن همچنان تعليق خواهند خورد...ضمنا" ياد آوري هم كرده بود كه من حاج آقا نيستم ..دكترم(؟؟؟!!!)

ميان نوشت : بر خلاف شيماي عزيز كه گفته اين روزا حرف زيادي براي گفتن نداره ..من خيلي خيلي حرف دارم واسه گفتن ..ولي حيف كه اين امتحاناي لعنتي نمي ذاره:در اين مورد خوش به حال دوستان تعليقي!!!

پي نوشت1: لي لي عزيز عكساي تاسف آوري گذاشته بريد ببينيد.... البته منم مي خواستم اين عكسا رو بذارم ولي اون پيش دستي كرد...

پ ن2: تاحالا شده كه در مورد هيچ چيز نتونيد تصميم بگيريد و تكليف خودتونو با خودتون ندونيد؟من الان دقيقا" همين حسو دارم..هر چند كه گاهي اوقات از داشتن همچين حسي خوشم مي ياد...چون اين روزها دچار مازوخيسم عجيبي شدم...

پ ن3: هرچند واسه گذاشتن عكسم توي وبلاگم دير شده .. ولي دوست دارم اين كارو بكنم تا لااقل اميد وار باشم كه ديگه عكس هيچ دوستيو نذارم اون بالا.. هرچند هنوز هم خيلي از دوستان در بندند... ولي در هر حال.....

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 2:13  توسط الناز محمدي  |