اون مو قع كه نسيم عزيز زندان بود از
اين طرفو و اون طرف بعضي از دوستان مي گفتن كه چرا وبت شده همش آرزوي آزادي ياران
د بستاني ،مي گفتن بابا ول كنين ديگه با اين ياران دبستانيتون.. جالبه كه اين حرفارو بيشتر آدمايي مي زدن كه
خودشون يا روزنامه نگار بودن يا دوست داشتن كه به اين اسم خونده بشن...نمي دونم چرا اون موقع نتونستم
به غير اينكه بگم " وب خودمه هر چي بخوام مي نويسم "چيز ديگه اي
نگفتم... ولي خوب كه رو ي اين موضوع فكر كردم به موضوع خوب رسيدم : اينكه مگه به
غير از اينه امروز فضاي مجاز ي تنها جاييه
(البته بعضا") كه ميشه خيلي حرفارو زد؟ به غير از اينه كه با تمام مقاومتهايي
كه با تمام فضاهاي نوشتاري مي شه .اينترنت تنها جاييه كه مي شه هنوز توش نفس كشيد؟
يااصلا" اينا رو ول كن مگه به غير از اينه كه با همين هم درديهاي اينترنتي
بود كه خيلي از حكمها ي فعالان مختلف جنبشها از جمله" زنان" متوقف شد؟!
من اگربا همين پستهاي همدردانه و دوستانه،
كاري هرچند كوچيك واسه دوستاي از خود گذشته ام نكنم چي كار كنم؟ فكر مي كنم اين
كار هرچند اگر تكراري باشه و همه ي پستها نزديك به هم باز هم تاثيرخودشو مي ذاره
اينو لا اقل ما كه روزنامه نگاريم (يا
خرده روزنامه نگار) بايد بيشتر از بقيه درك كنيم و صرفا" فقط به خاطر اينكه
از بقيه عقب نمونيم يا اينكه اعلام كنيم كه ما هم هستيم بهش معتقد نباشيم .
اينايي كه گفتم توصيه نبود نظر شخصي بود
... دوباره دوستان حمل بر موضع گيري و جدل و اينها نكنن....
پ ن1: ديشب بعد از 3ساعت توي صف ايستادن
موفق شدم " به همين سادگي " ميركريمي رو ببينم .. به نظرم عالي بود ..
اولين جمله اي كه بعد از ديدنش گفتم اين بود:" پر از حس روزمرگي بود" ..
روزمرگي زني مغموم يا افسرده وخسته از كارهاي ملال آور خانگي .. باز نمايي خستگي
اينچنين زنان از زندگي محصور در خانه و بازي كردن نقشي تكراري فوق العاده بود..
شيوه ي فيلمبرداري هم به واقعي كردن هرچه بيشتر موضوع كمك كرده بود...
پ ن2: هفته ي پيش وقتي توي سالن
اجتماعات انجمن صنفي روزنامه نگاران ودر جلسه ي اعتراضي توقيف شدن ماهنامه زنان
نشسته بودم يه حس غريبي داشتم .. همراه با بغضي كه گاه و بيگاه بعد از شنيدن حرفاي
اعضاي تحريريه ش توي گلوم مي شكست.. فقط همينو مي تونم بگم:" متاسفم"....
پ ن3: خوب نيستم...حيف كه دوست ندارم بگم چرا!!

