تبليغاتX
حوا زير درخت سيب

حوا زير درخت سيب

روزها ي پاياني سال آدموو ياد خيليل چيزامي ندازه ، ياد كارايي كه كرده ولي نبايد مي كرده ، ياد كارايي كه بايد مي كرده ولي حالشو نداشته ، ياد همه چيز.. ولي نمي دونم هميشه آخراي سال كه مي شه هر چي فكر مي كنم كه سالو چه طوري تموم كردم و چه كارايي كردم چيزي يادم نمي ياد .. يعني نه اينكه يادم نياد بيشتر دوست دارم به گذشته فكر نكنم چون هميشه از گذشته بدم اومده ... از همون قديم هم همينطوري بودم ،وقتي نوجوون بودم از كودكيم متنفر بودم ،حالا هم كه به اصطلاح جوونم ازنوجوونيم حالم به هم مي خوره ، شايد به خاطر اينه كهفوقالعاده تنوع طلبم و حتي فكر كردن به روزاي تكراري گذشته آزارم مي ده ... عيد هم برام هيچ معنايي نداره .. هيچ هيچ ...13 روز مثل بقيه روزا ي سال كه فقط فرقش اينه كه يه لشكر آدم مي رن خونه آدم و تنها كارشون سرو صدا كردن و راه رفتن روي اعصاب آدمه .. يادم مي ياد سالهايي كه اصفهان بوديم عيد بهترين اتفاق سال برام بود تا جايي كه از اول بهمن توي دفتر چه خاطراتم روز شماري مي كردم : 60روز مانده به عيد.. الان كه مي خو.نمشون مي خوام از خنده بميرم .. گذشته برام لذت آور نيست .. بيشتر مضحكه مثل دفترچه هاي خاطرات... امسال اما اتفاقاي خوب و بدي افتاد ،از خوباش اگه بگم يكي ش رسيدن به يكي از علاقه هاي شخصي ام بود: روزنامه نگار شدن .. كاري كه با همه سختيش و سختيش و سختيش كه از همه نوعه چه مالي چه رواني ،لذ ت انگيزترين كار واسه منه ،از نوشتن لذت مي برم ، هر چند هنوز اونطوري كه دلم مي خواد خوب نمي نويسم و دوست دارم بهتر از اين باشم .از اتفاقاي خوب ديگه امسال فراموش كردن يك اتفاق كهنه بود ،يك حس كه به اشتباه اسمشو از 7سالگي گذاشته بودم عشق و چقدر بيهوده وقتمو تلف كرده بودم ، امسال اين حسو گذاشتم زير خاك و با پام كوبيدم روشن والفاتحه ... خوشحالم از اين بابت خيلي خيلي خيلي... ديگر اتفاق خوب هم عميق شدن دوستيم با چند دوست خوب بود : شيما ، فرزانه ، محبوبه و..... اما اتفاق بد هم تا دلت بخواد امسال زياد بود : اذيت شدن روحم در دانشگاه وقتي دوستام به نا حق نبودن توش، وقتي دانشگاه شده بود يه محل پوچ و بي روح كه اتفاقي نداشت و همه چيز شده بود غذا ،چايي، كتابخونه...، زنداني شدن دوستاي خوبم نسيم و كيوان و امير و بقيه دوستان و سختي هايي كه به آنها گذشت و بر ما بيشتر، زنداني شدن دوستاي خوب كمپيني و فشارهايي كه به جنبش زنان وارد شد،تعطيل شدن روزنامه هايي كه مي خوندمشون و ياد مي گرفتم ازشون و بيكار شدن چندين روزنامه نگار،احضار دوباره شيماي عزيز و بقيه دوستان و دادن 2 ترم تعليق دوباره به اونا.... از اتفاقهاي بد شخصي هم مريضي بود و مريضي .از مهر تا اسفند 10 بار سرما خوردم، 2 بار سينوسهام چرك كرد و حدود 7-8 كيلو وزن كم كردم ... امسال سال پر اتفاقي بود و بيشتر هم بد بود .  از كتا باي خوبي هم كه امسال خوندم : 1984 و قلعه حيوانا ت اورول ، همه مي ميرند و بانوي شكسته دوبووار، حزب بلشويك و انقلاب دموكراتيك در روسيه كليموف، ليلي نام تمام دختران زمين است عرفان نظر آهاري، بادبادك باز و هزار خورشيد فروزان خا لد حسيني ، امپراطوري نشانه ها  رولان باروت ، بوف كور هدايت( كه البته نصفه مونده) ،3 تا كتاب از ماركز ، چيستي فمينيسم ، مثل آب براي شكلات لورا اسكوئيول ، بازي آخر بانو بلقيس سليماني،بيگانه كامو و خيليهاي ديگه كه يادم نمي ياد... اما اگه اينا رو نخوندين توصيه مي كنم بخونيد...

هر چند هنوز هم معتقدم عيد فرقي نداره با امروز ، ديروز ،پارسال و پيار سال .. ولي دوستان خوب خواننده اين وبلاگ نه چندان شخصي : سال نو مبارك و روزتون خوش ...


پ ن 1: راستي اينا يي كه گفتم به شما چه ربطي داشت؟!!!

پ ن 2: نتايج انتخابات خنده داره .. همون بهتر كه مثل هر سال تحريم كرده بودم و گرنه كلي الان به خودم لعنت مي فرستادم...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 0:18  توسط الناز محمدي  | 

و 8 مارسي ديگر فرا مي رسد.. چه بگويم؟ بادرد؟ با رنج؟ با خوشحالي مضاعف؟ با بي تفاوتي كه چه ؟ با.............. با هر چه كه باشد شنبه مي شود 8 مارسي ديگر .. هر چند اين بار بي سر و صداتر از هميشه .. و تنها با يادي از فعالان جنبش زنان و هزينه هايي كه همچنان مي پردازند... و كار به جايي مي رسد كه در استانه ي اين روز و به جاي اينكه با احترام و خوشي به استقبالمان بيايند و تبريك بمان بگويند ... اسممان مي شود دختركان عتيقه.. ايادي اسرائيل...كساني كه با حمايت صهيونيستها فعاليت مي كنند ...در جاي جاي زندگي مان دخالت مي كنند .. محروممان مي كنند .. حقوق انساني مان را ازمان مي گيرند و بعد به جاي جبران در رزنامه وزينشان (كيهان) توهين مي كنند و ناممان را مي گذارند دختركان...!

آري انگار حق ما گرفتني نيست و اگر هم باشد دست نيافتني! ( اينرا يكي از همان دختركان سركوب شده گفت!) ... 8مارس فرا ميرسد با محروميت .. با توهين به يكي از فعالترين و ستودني ترين فعالان زن ( پروين اردلان عزيز) تا جايي كه نمي گذارند برود جايزه اش را بگيرد ... و بعد به جاي اينكه سرشان را از شرم بيندازند پايين .. پرونده سازي كيهانيشان شروع ميشود ... و باز توهين توهين توهين.....

با هر چه كه باشد اين روز هزارهزار بار تبريك به همه ي زنان سرزمينم .. به هماني كه امضا جمع مي كند براي تغيير .. به هماني كه در زندان منتظر باز شدن درهاي بسته اس ... يا نه .. به هموني كه توي خونه با مشروعيتي دروغين غذا مي پزد .. مي شويد .. تميز مي كند و با ز تكرارتكرار تكرار .. حتي اين روز براي راحله اي كه رفت زير خروارها خاك به جرمي كه در پيش آمدنش (به جرات مي گويم) نقشي نداشت..مبارك...اين روز به يكي از نزديكانم كه به تازگي فهميده ام چه شكنجه ها و تحقيرهايي كه در خانه اي كه بايد مكان امنش باشد تحمل مي كند مبارك .. مبارك براي او .. با تمام احساسم كه پر از دو تناقض است: خشم و اشك ...

پ ن 1: الناز روز تو هم مبارك.....

پ ن 2: هفته پيش به احترام اين روز در دانشكده روسري سپيد پوشيديم... هرچند از سوي خيليها متهم شديم به محافظه كاري و ترسو بودن ... يا به شوخي يكي از دوستان حاج خانم شده بوديم.... ولي باز هم حركت نمادين خوبي بود.....

پ ن3: خشمگينم ... خيلي خيلي خيلي.....

 

 

... او در اعماق فراموش زمان

اولين نان را پخت

اولين ظرف سفالي را ساخت

اولين كودك را

خط نوشتن آموخت

بذر را اهلي كرد

مطبخ و پنجره را

از سراهاي خدايان

به زمين آورد

دامني زيبا دوخت

 و به انسان عاشقي را آموخت....

 

شعر از سعيد سلطاني طارمي

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 18:21  توسط الناز محمدي  | 

  1. دفتر چه ي كمپين رو كه بهش ميدم با خوشحالي نگاه مي كنه و مي گه باشه مي خونمش و مي ذاره توي كيفش.. بعد وقتي براش تعريف مي كنم كه بابام به عنوان اولين نفري بود كه فرم منو امضا كرد دوستش دارم چون به عقايدم احترام مي ذاره .. و به شوخي مي گم كه به اين مي گن يه فمينيست واقعي .. دفتر چه رو بيرون مي ياره و پرت مي كنه روي ميز و مي گه:" اه من از فمينيست بازي بدم مي ياد" مي گويد چرا اين كارا مي كني برو بشين درستو بخون ... مي گم چه كاري ؟ مي گه همين جنگولك بازيها ديگه !!  يه لحظه نمي دونم چي بگم !!!
  2. ايستاده ايم و با هم بحث مي كنيم ... مي گويم اگر يه عالمه هم به من پول بدن هيچ خودم و قلمم رو نمي فروشم و براي جاهايي كه دوست ندارم نمي نويسم.. مي گويد اينكه خود فروشي نيست .. ميگويم  چرا هست... مي گويد معلومه كه بايد اين حرفو بزني ...تو نگران تشكيل دادن زندگي نيستي چون اونكه بايد نون بياره  خونه تو نيستي!!! مي گم چرا من نيستم؟ فرقي نمي كنه من يا اون .. ما با هم زندگي تشكيل مي ديم و با هم " نون" مي ياريم خونه !!! ميگه تو به خاطر دل خودت كار مي كني و پول مي ياري ولي اونكه رئيسه و همه ازش پول مي خوان اونه!!! مي گم من طبق اين قانون ناقص زندگي نمي كنم.. مي گه تو كار ي ازت بر نمي ياد....!!!!!!!!!
  3. مي گه از اون موقع كه ازدواج كردم هر وقت اون مي گه روسريتو بكش جلو حرفشو گوش مي كنم به خاطر همين اين روزا بابام همش داره بام جر و بحث مي كنه:"چرا من كه مي گفتم گوش نمي كردي؟ "..... بالا خره ما بايد به حرف يه آقا بالا سري گوش كنيم ديگه .. همين طوري نمي شه كه .. جنس اولي گفتن جنس ناقصي گفتن...

 

پ ن1 : امروز جواب بررسي صلاحيتهاي شوراي صنفي اومد : رد شدم مثل پارسال... شديدا" به اين موضوع معترضم...

پ ن2. به رغم خشممم بابت بعضي موارد .. اين روزا حالم خوبه ... خوب خوب خوب... تا جايي كه بعضي بچه ها مي كشنم كنار و در گوشي مي گن: الناز چته ؟ چرا انقدر غير عادي
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 22:55  توسط الناز محمدي  | 

اين روزها شديدا" در مورد مرگ فكر مي كنم... از وقتي يكي از هم دانشگاهيها در عين نا باوري فوت كرد و همه رو در غمي سنگين فرو برد فكر مي كنم خيلي به مرگ نزديكم .. احساس مي كنم يه عالمه كار انجام نشده دارم كه بايد تمومشون كنم.. .. داشتن مريضيهاي مختلف هم در داشتن اين حس اين روزها خيلي كمك كرده... هميشه به اين موضوع فكر ميكنم كه چقدر از مرگ مي ترسم وهميشه هم به اين نتيجه مي رسم كه از مرگ نمي ترسم بلكه زيادي زندگي رو دوست دارم ...هرچند زندگي هم بيشتر اوقات روي خوش به ما  نشون نمي ده ولي باز هم ترجيح ميدم زنده بمونم تا اينكه بميرم و فراموش بشم.. شايد خودخواهي هم در داشتن اين حس كمك كرده ... چون من خيلي زورم مي ياد بميرم و بقيه زنده باشن و برن پارك،رستوران،دانشگاه،مهموني،سينما،تئاتر.... شايد خوندن نيمي از كتاب "همه مي ميرند" دوبوار كه الهه در موردش نوشته به داشتن اين حسها كمك كرده... اين روزها خيلي بدذات شدم(البته دوستان سعي كنن پررو نشن)

 

 

مرگ نشسته پشت يه ديوار

هي تك مي زند به در

با چشمهايي خيره مي پايد مرا

سنگين شده ام

تنها دراز مي كشم

تنها زندگي مي كنم

و سعي مي كنم نميرم

ولي اين حرفها ي كهنه قديمي و لعنتي نمي گذارند

"مرگ حق است"

مي خندم.....

 

پي نوشت: شعر از خودمه...راستي شما چطوري با مقوله ا ي به نام" مرگ" كنار مياييد؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 0:14  توسط الناز محمدي  |