چقدرحرف ندارم براي گفتن ..گاهي اوقات
از اين دنياي جدي حالم به هم مي خوره دييايي كه هيچ وقت اون طوري كه مي خوام توش
زندگي نمي كنم ... اونطوري كه هستم نيستم
..دنيايي كه همه ش شده آدمهاي دور وبري كه لحظه به لحظه حالمو به هم مي زنن..
آدمهايي كه اگرچه دوستشون دارم ولي با من سنخيتي ندارن ...آدمهايي كه به قول مريم
دبير سرويس عزيزمون بايد هر وقت ازم حالمو
ازم مي پرسن به دروغ و با لبخند زشتي بهش بگم خوبم ..خوبم ... و او دوباره بگه
:آره دروغگو!..... نه خوب نيستم ..خوب نيستم ..اگه هم الان دارين مي گين : اه اينم
چقدر آه و ناله مي كنه ..بگين اشكا ل نداره ... خوب نيستم چرا كه خيلي از چيزهايي
كه براي رسيدن بهشون تلاش مي كنم به دست نمي يارم .. خوب نيستم چرا كه اونطوري كه
مي خوام نيستم ...نيستم چرا كه..نمي دونم .... از ديدن خيابوناي زشت اين شهر لعنتي
هم خسته شدم ..دلم تنگه براي شهر خودم ..شهري كه همه رو مي شناختم و دوستهايي
نزديكتر از نزديكانم داشتم ...و حالا دو سالي مي شه كه بهشون سر نزدم.. من اين
روزها نه خوبم ..نه حوصله دارم ..نه خوشحالم ...و نه هيچ چيزي براي گفتن دارم ..
بابت بعضي چيزها هم عصباني ام مثل هميشه ...خيلي خيلي خيلي ...
روزي خواهد رسيد
كه ساده ترين مردم ميهن ما
روشنفكران ابتر كشور را به استنطاق
خواهند كشيد
و از آنها خواهند پرسيد:
"هنگامي كه ملت به مانند آتش يك
اجاق
كوچك و تنها فرو مي مرد
به چه كار مشغول بوديد؟"
پي نوشت: اين شعر از آئورته كاستيلو شاعر گواتمالييه كه از روي ديوار اتاق بنفشه عزيز نوشتم.. خيلي موقعها به مضمون اين شعر فكر كرده ام و بعضي موقعها هم كاملا" قبولش دارم...

