تبليغاتX
حوا زير درخت سيب

حوا زير درخت سيب

  1. سفر خوبي بود...پر از خنده و شادي با يه اتوبوس دوست جديد و صميمي شدن با همه شون .... شناختن بيشتر خودم ..اينكه زياده از حد رك و روراستم ..اينكه طبق ديد ديگران هيچي توي دلم نيست ولي زبونم تلخه ...اينكه بايد بيشتر مواظب حرفام و رفتارام باشم ..اينكه مغرورم و اين غرور خيلي جاهابه دردم نمي خوره ... اينكه با الهه، خواهر جون دو قلوم از زمين تا آسمون فرق مي كنم ... اينكه الهه بيش از اندازه مظلومه و منطقي و آروم ومن شلوغ و پر سر و صدا و پر حرف و پررو و البته با روابط عمومي خوب كه طبق گفته دوستان جديدم خاصيت ارديبهشتي هاست ... اينكه هيچ وقت خونه دار خوبي نمي شم و بايد به فكر خودم باشم..اينكه اين انرژيها ي يكباره ام رو همه جا خالي نكنم..و خلاصه اينكه خيلي ديوونه ام ...به نظرشما هم همين طوره؟
  2. شيراز شهر خوبيه اما بافت شهريشو دوست ندارم ..به خاطر اينكه زيادي قديمي و تا ريخيه و از اونجايي كه من اصولا" از تاريخ خوشم نمي ياد از بافت شهري اونجا هم خوشم نمي اومد... مردم خوبي داشت ولي يه تصور ديگه اي از مرداش داشتم كه اين تصور با گشت زدن توي خيابوناش نقش بر آب شد ...ترجيح مي دم درباره تصور قبلي و بعدي ام حرفي نزنم ...چون حوصله جواب دادن به ناسيوناليستهاي شيرازي رو ندارم...
  3. همچنان دارم جنس ضعيفو ميخونم واز بس از خوندش لذت مي برم دوست ندارم تموم بشه...
  4. باغ ارم و باغ جهان نما يه حس خوب و دوست داشتني به آدم مي داد و دوست نداشتم هيچ وقت ازشون بيرون بيام ...يه حس خوب شاعرانه كه كمتر تجربه ش كرده بودم ..مثل رقص كردي با آهنگ شيرازي وسط جمعيت و  هيچ انگاشتن جمعيت تماشاگر با دهنهاي باز ....
  5. دانشكده رو دوست دارم خيلي خيلي خيلي ...به رغم ناراحت شدن بابت ديدن جاي خالي دوستام و ناتواني براي برگردوندنشون...ولي در هر حال دوست ندارم تموم بشه ..به همين سادگي...
  6. يه چيز خيلي جالب بود من توي شيراز هر چي گشتم دكه ي روزنامه فروشي نديدم...
  7. از سفربر گشته ام و دوباره ياد مشكلات اين جايي ام افتاده ام و خبر احضار دوستانم و بي پولي كه به شدت احساسش مي كنم و اين نك وناله ها كه همچنان اندر مصائب حق التحرير بودن سر مي دم و اين سوژه هايي كه دوست دارم روشون كار كنم ولي نه حوصله دارم و نه انگيزه ...اين سردر گمي هم ما را ول نمي كند انگار... از اين رابطه بازيهاي روزنامه نگارانه هم خسته ام ..ميشه اينا رو بفهمين دوستان خوبم؟

 

 

تو رازنانه مي خواهم

زيرا تمدن زنانه است

شعر زنانه است

ساقه ي گندم

شيشه ي عطر

حتي پاريس زنانه است

و بيروت-باتمامي زخمهايش- زنانه است

تو را سوگند به آنان كه مي خواهند شعر بسرايند...زن باش

تو را سوگند يه آنان كه مي خواهند خدا را بشناسند... زن باش

 

بخشي از يكي از شعراي نزار قباني در كتاب: "در بندر آبي چشمانت"

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:42  توسط الناز محمدي  | 

  1. اوريانا فالاچي رو دوست دارم به خاطر گزارشاي بي بديلش كه مي شه خيلي چيزا رو ازش ياد گرفت ...حتي وقتي چند روزي باشه كه از گزارش و هر چيزي كه مربوط به روزنامه نگاري بشه حالت به هم بخوره ..اين روزها دارم "جنس ضعيف" شو مي خونم كه در مورد وضعيت زنان جهانه و والحق و الانصاف كه خوب و روون نوشته و بي نقص ...البته ترجمه ي خودموني و خوب يغما گلرويي هم كمك شاياني كرده به بهتر شدن كار ..و خلاصه كه توي اين بي پولي كه دامن مارو ول نمي كنه از خريدن اين كتاب از نمايشگاه امسال پشيمون نيستم...
  2. "بابل" فيلم خوبيه و دوستش دارم  ...بازيهاي خوب و طبيعي هنر پيشه و اپيزودهايي كه خوب به هم مربوط مي شن ...و اون دختر لال از ديدن ناتوانيش لبخندهاي مذبوحانه به لبم مي اومد و تشديد حس متنفر بودن از مسخره كردن و مسخره شدن ....اين براد پيت هم بد نيست ها ..مي شه بش اميدواربود...
  3. از آدمهايي كه حرفاي بي ربط مي زنن و همينطوري بي ربط رفتار مي كنن و حرفاي منو بي ربط مي دونن و كامنتها ي بي ربط مي ذارن و اعتماد به نفسهاي سر به فلك كشيده دارن و كلا آدماي بي ربطي هستن حالم به هم مي خوره...
  4. سه شنبه سفري در پيش دارم كه اميدوارم به برگشتن حال قبليم كمك كنه واين ته مونده اميدواريمو ازم نگيره ...
  5. چرا همه وقتي از دور بشون نگاه مي كني و بشون فكر مي كني بزرگن ولي وقتي مي ري پيششون مثل آ ب شدن يخ كوچيك و كوچيكتر مي شن؟ جديدا به اين نتيجه رسيدم كه همه آدما كوچيكن و فقط فكر مي كنن خيلي دارن پيشرفت مي كنن و بزرگن و مي شه روشون حساب كرد ...آره اين روزها همه همه همه در نظرم كوچيكن كوچيك كوچيك و دست نيافتني ...
  6. از اينكه در بحثهايي كه در ميان دوستان پيش مي ياد خوب از اعتقاداتم دفاع مي كنم و كم و بيش هم كم نمي يارم و خلاصه به چيزهايي كه علاقه دارم و اعتقاد پاي بندم خوشحالم ...اگر حتي به قيمت از دست رفتن انرژي نداشته به خاطر يه ساعت حرف زدن براي كسايي تموم بشه كه اصلا " با هم موافق نيستيد و تك وتنها بايد با دوتا آدم هم فكر به معناي واقعي "جدل "كني ...

 

 

مرد به گلدانش آ ب مي دهد

آنقدر كه گلهاي صورتي

بزرگ و بزرگ تر مي شوند

گلدان منفجر مي شوند

مرد را با همان مهتابي و پلكان چوبي و دمپايي هاي پلاستيكي

پرت مي كند به آن سر دنيا

 

مرد مثل يك گلوله كاموا

پيش پاي زن مي افتد...

 

شعر از حافظ موسوي : كتاب " زن،تاريكي ،كلمات"

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 1:2  توسط الناز محمدي  | 

روزي كه آفريده شدم... به همراه او كه هميشه همراهمه...
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:28  توسط الناز محمدي  | 

وقتي همه چيز شده اين روزمرگي فرسايشي ..دانشگاه ..خنده هاي زوركي ..متصنع ...كار ..گزارش ..يادداشت..خونه ..اتوبوس ..خيابوناي دود گرفته..دعوا كردن با پيرمرد بستني فروش ... خنده هايي كه از ته دل نيستند ...ديوونه بازيهايي كه زبانزد عام و خاص شده ...سياه كردن دست دوست يا ناخنهاي دست راست ...پوشيدن مانتوهاي كه دوست نداري ...هر چي بيشتر دويدن ،نرسيدن ... عشق عكس انداختن و دوربين نداشتن ...به هم خوردن حالت از آدمهايي كه در ظاهر خيلي دوستشون داري .. ندين كلي فيلم كه روي هم تلمبار شده ...اين مرده كه همچنان شبها يواشكي از پله هاي ساخنمون بالا مي ره ..اين گرماي لعنتي ..ديدن رنگ سياه به تن زنان اين شهر و غصه خوردن به حال همه ..سوختن دل خودت واسه خودت ... سه هفته چهار شنبه ها رفتن به نشر ثالث و گرفتن يه امضا از يه پسر مغرور و يه دنده .. خستگي و سر گيجه و معده درد..اين چنبش دانشجويي كه اين روزها رفته زير خروارها خاك و به ...كشيده شده ...شهلا كه دوباره بر گشته و نمي دونم چرا به من هيچي نمي گه ..اين مرداني احمق كه هر از چند گاه سر و كله ش پيدا مي شه ...ديدن اين بچه هاي ترم جديدي كه همشونو برق گرفته انگار ...اين پسر ديوونه كه توي اتوبوس از خود بهارستان تا خود خونه مخمو خورد و حرفاش به ديوونه ها نمي خورد..اين دوچرخه سواره كه ديروز توي كوچه باعث شد بعد از مدتها بلند فحش بدم ..اين گريه هايي كه بشون اجازه نمي دم بيان بيرون ...دلم كه نمي ذارم كسي رو دوست داشته باشه ..مامان كه كه هرچي بيشتر ازم مي پرسه كمتر مي شنوه و همش منو دچار وجدان درد مي كنه ...دفاع كردن هرروزه از فمينيست بودنم و اينكه منم مثل شما يه آدم معمولي ام وووووووووو و اينگونه است كه زندگي سگي مي شود ...

پي نوشت:اينا آه و ناله نبودا ...حواستون باشه ...

 

بهزيستي نوشته بود:

شير مادر،مهر مادر ،جانشين ندارد

شير مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد

پدر يك گاو خريد

ومن بزرگ شدم

اما هيچ كس حقيقت مرا نشناخت

جز معلم عزيز ريا ضي ام

كه هميشه ميگفت:گوساله بتمرگ..

 

شعر از اكبر اكسير :كتاب زنبورهاي عسل ديابت گرفته اند

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 22:32  توسط الناز محمدي  | 

او هميشه كار مي كرد ..وقتي صبحها همه خواب بودند و حاضر بودند بميرند ولي از خواب شيرين پا نشند...اول چايي درست مي كرد ..بعد نون مي خريد ...بعد نماز مي خوند..بعد ..توي سرما ي اون سالا مي رفت منتظر سرويس وتا سرويس برسه استخوناش يخ مي زد ...مي رفت توي اون كار خونه دره اند دشت و تا بوق سگ كارمي كرد..و دوباره فردا مي شد...هر وقت هم دخترش ازش مي پرسيد بابا چه قدر حقوق مي گيري؟ مي گفتابابا بد نيست اما دخترش فهميده بود هر چي هست زياد نيست ...يه روز فهميد باباش در برابر اين همه كاري كه مي كنه فقط و فقط 38 تومن مي گيره ..بعد رفت با همون سادگي بچه گونه اش به دوستش گفت : باباي من كارگره و 38 هزارتومن توي ماه حقوق مي گيره ..دوستش با تعجب نگاهش كرد و گفت:" واقعا" "

چقدر لذت برده بود از دلسوزي دوستش انگار ...فكر كرده بود چه حس خوبيه دلسوزي ديگران به حالش..خلاصه حالش خوب بود......يه روز باباهه اومد گفت: دو ماهه بهمون حقوق ندادن و فردا تو كارخونه تجمعه .باباش وقتي اين حرفارو ميزد مي خنديد ..انگار دلش غنج مي رفت از كاري كه مي خواست بكنه:اعتراض به و ضعيت نا به سامان كار گرا...فردا موقع بوق سگ كه شد باباهه  ديگه نيومد خونه ...خبر اومد باباهه توي تجمع هم كتك خورده هم دستگير شده ..دو سه ماه بابا نداشت...بعدش كه بابا اومد هم خسته بود ..هم درمونده ...هم پير ...هم همه چيز..ود وسه ماه بعد ديگه از اون لبخند شب آخر خبري نبود ..بابا بيكار شده بود و ديگه 38 تومنو توي ماه نمي اورد خونه ..از همون روز دختر فهميد دختر يه مرد بزرگه ..يه فعال جنبش كارگري كه روي اعتقاداتش مي ايسته...ديگه هم دلش نمي خواست دل دوستش به حالش بسوزه ..باباي اون يه قهرمان بود..يه قهرمان واقعي...

...

روزكارگر براي همه كارگران زحمتكش و باباي اون دختر مبارك باشه هزار هزار بار

با اميد كمي بهتر شدن  وضع زحمتكش ترين قشر اين جامعه ي بي عدالت...

معلم روز تو هم مبارك هزاران هزار بار...

پي نوشت: آره خوبم انگار اين روزها...سعي مي كنم اين طور باشه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:10  توسط الناز محمدي  | 

از خواب مي پرم ،صداي جيغ مي آيد .جيغ مي زند .زن جيغ مي زند ،فحش مي دهد ،جيغ مي زند. مي پرم پشت پنجره ،چشمهاي خواب آلودم را باز مي كنم ،زني ايستاده رو به آپارتمان و جيغ مي زند. نحيف است و سر تا پا سياه پوشيده .داد مي زند :بيا بيرون زنيكه ... بيا بيرون ،خودم ديدم الان از خونه شما اومد بيرون ..از ديشب تا حالا اينجا بوده ،خودم از ديشب تا حالا اينجا بودم پشت در بودم ...بيا بيرون زنيكه فلان فلان شده ....همسايه ها مي ريزند بيرون ،هر كدام چيزي مي پرسد ،من هم با همان صورت خواب آلود مي رون بيرون ،مي ايستم كنار،ساكت.زن مي آيد ،بعد از چند ماه صورت همسايه جديدمان را مي بينم .زيباست،موهاي رنگ كرده اي دارد با ابروهاي كموني ..زن اولي همچنان جيغ مي زند .همسايه با گوشي حرف مي زند.هيچ هم نمي گويد .زن اولي مي گويد"من مدير يك شركت هستم ..بعد از چند سال زندگي ، شوهرم خيانت كرده بهم ،مي ياد خونه اين زنيكه ....نچ نچ همسايه ها در ميآيد ..يكي مي گويد: از همون اول مي دونستيم اينطوريه ..يكي ديگه مي گه: آره زنيكه ول ..زن گريه نمي كند ،حرف هم نمي زند ،فقط راه مي رود و صورتش سرخ شده ،زن اولي بعد از نيم ساعت فحش دادن و سر و صدا كردن مي رود.زن،خسته از نگاههاي چپي كه ولش نمي كنند مي رود بالا ،دو سه دقيقه بعد بر مي گردد با برگه اي در دست .نشانمان مي دهد : صيغه نامه است .مي گويد: صيغه اش هستم ،طلاقي بودم اين مرد "لطف" كرد اومد منو گرفت تا يه "سايه" بالا سري داشته باشم. همسايه ها كمي آرام مي شوند و انگار راضي .از حرفهايشان پشيمان هستند .هر كسي مي رود خانه خودش .من ساكت هستم ،ساكت ساكت. ولي در دلم چيزي موج مي زند :نفرت از اين قانون بي قانون ،از اين آدمهاي سگي ....فحش مي دم ..در دلم .. سرخ مي شوم ،لباس مي پوشم ،مي آيم بيرون ...

...

يك هفته بعد زني در كو.چه جيغ مي زند و همسايه ها سرها را از پنجره ها بيرون مي كنند :" چي مي گي زن؟ صيغه شه ،كارشون قانونيه و شرعي .." حالا من جيغ مي زنم و مادرم ساكتم مي كند ..جيغ مي زنم ولي كسي نمي شنود .فرياد مي زنم و حالم به هم مي خورد ..دراز مي كشم و در گوشهاين را مي گيرم ...من به شنيدن فحشهاي "ناموسي " عادت ندارم ..سرم درد مي گيرد ...لعنت به اين زندگي سگي...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 18:18  توسط الناز محمدي  |