در پهنه ي گسترده اي
به نام
من...
قدم مي زنم در اين خيابانهايي كه
سالهاست تو را از من گرفته است...اين دمپاييهاي پاره كش كش روي زمين مي كشد و من
با مازوخيسم هميشگي ام از صداي آنها لذت مي برم ...بعد رها و آرام در اين كوچه هاي
باريك پايين شهري مي دوم به اميد اينكه كسي به من نگاه نكند...اين پسرهاي پشت سبيل
سبز شده گاه و بيگاه خنده ام را در مي آورند ...بعد برايشان زبان در مي آورم و با
آسودگي مي دوم...بعد مي زنم زير آواز ...بلند بلند ...نامجو بر زبانم جاري مي شود
و ليلاي منش روي لبهايم مي ماند...بعد مي روم سر كوچه پفك مي خرم...با يك لايت بي مزه بعد پسش مي دهم
...دوست داشتم در اين شك قشنگ غوطه ور بشوم..بعد از پله هاي اين ساختمان قديمي
بالا مي آيم ...كليد را بر ميدارم از زير دمپايي حاضر در بالكن قديمي مان..بعد مي
آيم تو..جزوه ها روي هم هوار شده اند و دلم مي خواهد تف بيندازم رويشان...يخچال
خوشحالم مي كند انگار اين روزها...يك طالبي را تا ته مي خوردم...پشتش ده دوازده تا
هلو و زرد آلو..بعد مي روم تنها مي نشينم و فرو ميروم در خلسه ي هميشگي ام و خلا
بي پاياني كه از قدم زدن به حوالي اش لذت مي برم... بعد دوباره نگران مي شوم
..مامان كجاست؟ و دوباره يادم مي افتد كه چه قدر قلم (قل من) رادوست دارم..راستي
دير نكرده؟ ...بعد مي روم نامجو مي گذارم و دلم هواي راديوي قديمي مان را مي كند
كه اين سالها در سريالهاي قديمي مشابهش را مي بينم...بعد آه مي كشم وبه سرفه مي
افتم ازدود اين كاميون لعنتي ..همان كه آن روز رفتم پيش صاحب سبيل كلفتش و گفتم
كاميونت ناراحتم ميكند و او با دهن باز ايستاد و به ابروهاي پيوندي ام نگاه كرد و
تعجب كرد يك زن دارد اين حرفها را مي زند...دراز مي كشم و ياد روزهاي موبلندي ام
مي افتم كه دوستشان نداشتم...بعد مي چرخم و منتظر الهه مي شوم...كتابهاي كتابخانه
ي كوچكم رانگاه مي كنم و ليست آنهايي را كه نخوانده ام را رديف مي كنم...دست مي
برم شاملو را در مي آورم و براي صدمين بار گر بدين سان زيستش را مي خوانم...بعد
ياد عطيه مي افتم و بغض لعنتي دوباره سر و كله اش پيدا مي شود....
الهه از پشت ديوار دالي مي كند...
اشكهايم هنوز نيامده خشك مي شوند
پر از روزمرگي ام انگار
عطيه مرد..به همين راحتي ...آن موقع كه
در ايران زمين قدم مي زد...رفت...به همين سادگي...من چه طور بايد اينو باور
كنم؟ها؟ شما بگين....چه طوري؟ اون خنده هاي هميشگي رولبهاش ...يا كل كل كردنمون با
همديگه ..يا دعوا كردن سر كتاباي پيرزاد...يا بستني خوردنمون تو سيد خندان...يا
پنهون كردن حرفاش و اصرار من براي دونستنشون...من چه طوري بايد اينا رو يادم بره؟
يعني به همين راحتي شاگرد اولمون پر كشيد؟آره؟ دوست خوبم رفت؟ ديگه الان باد
تحقيقامو كول كي بندازم؟ و بعدش طلبكار هم باشم؟ يعني منو به خاطر همه ي اذيتهايي
كه سر روش تحقيق كردم بخشيده؟ يا اون روز آخروكه توي جمع ضايعش كردم يادش رفته؟راستي
عطيه اجازه مي دي 27 ارديبهشت سال ديگه من جايزه تو توي سالن مطهري بگيرم؟ آره؟ مي
دونم كه اجازه مي دي...
عطيه گل اون صورت كبود پوشيده لاي هفت من كفنو كه هيچ
شباهتي بهت نداشت رو بايد باور كنم؟چرا اين روزها گريه ام در نمي ياد؟چرا مثلفرزانه جيغ نمي كشم تا راحت بشم؟ اين بغض كه كنار اين كيست لعنتي جا خوش كرده و انقدر درد مي كنه چرا بيرون نمي پره؟ ها؟ عطيه
بگو ...
نه نه نه من باور نمي كنم تو اينجايي
كنار من...و دوباره داري بهم لبخند مي زني
عطيه جان بلند شوديگه
اه لعنت به اين زندگي سگي
پ ن : خوب نيستم ..اصلا" و چقدر احساس مي كنم مرگ كنارم نشسته... دوست خوب من رفت و من بايد همه ي اين چيزاي لعنتي روباور كنم.
زن ، زنده بود
و ايستاده بود
آن سوي جوي كه در عكس بود
و دست دراز كرده بود
كه نيلوفر كبود را بدهد
به مرد
كه اين سو ي جوي
در عكس ايستاده بود
زن، فكرش را نكرده بود
كه عكس قديمي است
ومرد تكه تكه شد
فرو ريخت
در جدول كنار خيابان
نيلوفر
بر آب بود...
نيلوفر كبود،سروده ي حافظ موسوي: كتاب زن، تاريكي، كلمات
از پله ها كه اومدم پايين چشممم افتاد به همون آرمهايي كه
هر جا مي رن چشمو مي گيرن ...نيروي انتظامي... اونجا مترو بود و انگار نبود ..داخل
سالن ايستاده بودن و به من نگاه مي كردند ...در حال اس ام اس زدن از كنارشون رد مي
شم و دستي جلومو مي گيره : آستينتو بزن پايين...مي ايستم و نگاه مي كنم ...اولين
باره كه بعد از يه سال به كار افتادن سناريوي "امنيت اجتماعي" دوستان تشخيص مي دن كه من هم بايد مشمول اين
طرح كذايي و تذكرات دايه هاي مهربا نتر از مادر بشم ...مي ايستم و به جاي اينكه
اطاعت از امر كنم مي گم : مگه شما توي مترو هم اومدين؟ تعجب مي كنه و مي گه
":بله كه اومديم ...مي گم از كي تا حالا؟ مي گه خيلي وقته ..مي گم پس من كه
هر وقت اومدم اينجا نبودين؟ اخم مي كنه و مي گه آستينتو بده پايين و موفق باشي
...نمي دونم مي ترسم يا جرات لجبازي ندارم يا حوصله ندارم يا ياد نصيحتهاي مامان
افتاده ام يا كارهاي مهمتر دارم يا حوصله رفتن به وزرا را ندارم يا ...در هر حال با
همه غروري كه توي خودم سراغ دارم يه تا آستينمون مي دم پايين ..مي گه موفق باشيد و
به سلامت ...چيزي نمي گم و رد مي شم و دوباره چيزي در گلوم گير مي كنه و اين احساس
سر خوردگي لعنتي منو ول نمي كنه ...من نترسيدم... شايد..پس چرا؟!!!
پ ن: وقتي خبر حكم اميرو شنيدم ...فقط تعجب كردم ..نه دلم سوخت و نه متاسف شدم ...روحيه دوستان دوست من و برابري خواهاني چون امير يعقوبعلي جاي هيچ دلسوزي و تاسفي براي من نمي گذارند ...بشون افتخار مي كنم چون راسخند و پايدار درست برعكس ترسوياني كه اين حكمو بهش دادن...
براي همه چيز و هيچ چيز وقت ندارم
شما را دوست ندارم
رو زها ي زشت دوست نداشتني
آه كه براي همه چيز اين روزها
زيادي ام
نه تو و نه بقيه
هيچ كدامتان را دوست ندارم...
براي همه چيز و هيچ چيز وقت ندارم.......
نه!شايد خوندن پست جديد يكي از دوستان يادم انداخت كه اينا رو بنويسم...امروز يا ديروز يافردا فرقي نمي كنه اولاي خرداد پارسال توي دانشكده كوچيك و داغون ما اتفاقايي افتاد كه باعث شد حرف دانشكده مون سر زبوناي فعالاي دانشجويي بيفته و توي صفحات روزنامه ها وروي خروجي خبر گزاريها بياد ... هر چند اون روزاي شلوغ پلوغ و پر از درگيري براي ما خاطرات خوبي ازخودش به جا نذاشته اما معتقدم بايد بعد از يه سال و دادن هزينه هايي كه دوستاني مثل شيماي عزيز و سليمان و امير و عسل و فرهنگ دادن بشينيم و فكر كنيم واقعا" اين انجمني كه واسش اون همه هزينه داديم و حرفها زديم و شنيديم چرا بايد اين قدر راحت و مفتكي ازدستمون بره وامروز شاهد باز شدنش توسط نيروهاي خاص و شناخته شده باشيم ؟ يا اصلا" اين انجمن و مبارزه براي پلمپ نشدنش ارزش اون كارا رو داشت يانه؟ من اينجا دوست ندارم نظري بدم و موضع خودمو اعلام كنم ولي دوست دارم جلسه اي تشكيل بشه و در سالگرد اتفاقاي پارسال از درون ،اونا رو بررسي كنيم ...شايد اون دوستمون هم روشن بشه كه آيا اتفاقاي 8 آبان هم از سوي بچه هايي از بيرون هدايت مي شد كه پشتوانه اي از بدنه دانشگاه نداشتند يا نه ؟ من كه لا اقل در مورد 8 آبان اين نظرو ندارم ...چرا كه همونطور خواسته ها توي خرداد پارسال جمعي بو د و به حق ..خواسته هاي تجمع آبان هم جمعي بود و نه لزوما" هدايت شده از سوي افرادي خاص...
صدامو بردم بالا گفتم من با اين قانون مخالفم .استاد دستشو تكون داد گفت: يواش تر .. كنفرانس كه تموم شد همه دستها با هم رفت بالا ...بچه هايكي يكي شروع كردند به پرسيدن سوالايي كه اتفاقا" جواباش توي خودش بود ...بعد بين علامه ها اختلاف افتاد ،يكي مي گفت اگه تو فمينيستي چرا به حقوق هم جنسات احترام نمي ذاري و وقت كنفرانس مارو گرفتي ؟ يكي مي گفت اگه تو خدارو قبول داري و مسلموني بايد،آره ، بايد با همين قانون وزير سايه اون زندگي كني .اون يكي مي گفت محمدبن عبدالله حتما" يه چيزي سرش مي شده كه نگفته اين قانون فقط واسه زمان منه و و نه بعدش ..(اين دوست مسلمونمون انگار از مسلموني فقط اين عاقل بودن پيامبرشو فهميده بود وچيزي به نام احكام ثانويه و ... به گوشش نخورده بود)...صداها قاطي پاتي شده بود و صدا به صدا نمي رسيد ...خيلي ها با نگاهها شون مخالفتشونو با حرفان اعلام مي كردن ..اينقدر از مهريه و شير بها و نفقه و حق راي و حق تحصيل توي مدرسه حرف زدن كه انگار يادشون رفت به اين فكر كنن اگه مهريه اي هست در برابرش حق طلاق نيست ،اگر شيربها هست در برابرش حق و اجازه ي كار بيرون خونه نيست،اگه حق تحصيل توي مدرسه هست سهميه بندي جنسيتي توي دانشگاهها هم هست .....حرفامو زدم ..تا اونجايي كه اين جو متشنج اجازه مي داد ...ولي يه چيزي توي گلوم موند و نشد بگم: جامعه اي مدرنه كه قانونش يه قدم جلوتر از فرهنگش باشه ...قانوني كه برخاسته از روح ملته نه قانونگذار متحجر...