تبليغاتX
حوا زير درخت سيب

حوا زير درخت سيب

سلام آجي... ديدي پسفوردتو حفظم! نيسني و جات خيلي خاليه. اون قدر حرف دارم برات بزنم كه دلم شده مثه يه خيگ ماست!!! راستي بادوربينت چندتا عكس انداختي؟ آخر خريدي ها ناقلا!!!

چقدر سخته حتي براي 4 روز ناقابل هم كه شده از نزديكترين موجودي كه تو زندكيت داري جدا بشي... و سخت تر از اون اينه كه سعي كني همش يه بغضي رو كه تو گلوته قورت بدي و بگي نه الان موقعش نيست... مثل هميشه. اما ناقلا تازه فهميدم كه هيچ كس جاي تو رو تو زندگيم پر نميكنه حتي كسي كه فكر مي كردم بهترين دوستمه و نبود... راست مي گفتي بعضي وقتا آدم بايد پا رو همه چي بذاره و زياد دم پره خيلي از چيزا نگرده تا خوش درست بشه. آره راست مي گفتي... امشب تونستم اين كار رو بكنم. البته يه كم....

شايد فردا شب اين موقع پيشم باشي . شايد....

 

اين شعرو داشتم ميخوندم و گفتم تقديمش كنم به بهترين قل دنيا. راستي آدمايي كه دوقلو نيستن چقدر بدبختن نه؟؟؟

 

 

 

طرح كم رنگي بودم ازعشق

نقطه چيني از خويش

توتمامم كردي...

 عمران صلاحي

 

پ.ن: زود بيا آنا زود...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 0:29  توسط الناز محمدي  | 

ديروز روز خبر نگار بود...خب... مبارك باشه... هر چند به قول دوستي اين روز "مبارك" نيست.... وقتي من اونطوري نيستم كه مي خوام...وقتي اونطوري كار نمي كنم كه مي خوام...وقتي چيزي نمي نويسم كه دلم مي خواد... وقتي دوستان من هر روز و غير منتظره بيكار مي شند و هيچ پشتوانه اي ندارن...وقتي كه هرروز بايد منتظر باشيم كه ديگه روزنامه هايي كه دوستشون داريمو روي دكه نبينيم...وقتي براي هيچ چيز تضميني وجود نداره...وقتي بزرگترين روزنامه نگارهاي ايران يا خارجند و اجازه ورود ندارند...يا در زندانند...يا مثل "يعقوب ميرنهاد" اعدام مي شوند...يا مثل افرادي مانند "هيوا بوتيمار" و "عدنان حسن پور" بايد منتظر اجراي حكم اعدامشون باشند... يا نه... وقتي انقدر اين روزها روزنامه نگاري كسالت بار شده كه دستت به هيچ كاري نمي ره...گزارشهايي مي نويسي كه نصفش حذف مي شه به نام خط قرمز ..و خط قرمزهايي كه پايان ندارند هرجا بري تعقيبت مي كني تا مبادا "دست از پا خطا كني" و به تريج قباي "آقايان " بر بخورد...وقتي رئيس جمهور محترم اصحاب رسانه هارو بزغاله مي دونه و اختيارات تام به صفاري عزيزش  مي ده تا هر طور صلاح بدونه عمل كنه و بعد با وقاحت تمام 600 خبر نگارو دعوت كنه وشام بشون بده و بعد از دو سه ماه حتما" دوباتره بگه :روزنامه نگاران؛براندازان نرم ،نماينده هاي انقلاب مخملين وقص علي هذا... يا نه ....وقتي همه فكر مي كنن كار آبرومندانه اي داري مي كني و بعضي با دست نشونت مي دن كه :فلاني رورنامه نگاره...توي بهترين روزنامه هامي نويسه... بي خبر از اينكه كمترين چيزي كه ديگه نمي شه بين خيلي از روزنامه ها پيدا كرد آبرومنديه چرا كه دستهاي بالاسر آنقدر زياد شده اند كه حرف از آبرو نمي شه زد ...حالا كنار همه اينها بي پولي و بدبختي رو هم اضافه كنين ..كه مثلا" بعد يه سال كار كردن اون هم به زور نصف پولي كه بايد بت بدن مي دن و تو هم با كمال تشكر و قربو ن صدقه همونو بر مي داري و مي چسبوني به قلبت و در مي ر ي... وقتي همه اينها هست...روز چي؟ خبرنگار چي؟...كشك چي؟... با اين احوالاتي كه بر شمردم...بايد به اس ام اسهاي بي امان دوستها ي خوبت كه روزتو تبريك مي گن بسنده كني..و آه...    

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 21:22  توسط الناز محمدي  | 

خانه ما پايين شهر است

آنجا كه فاصله ها بيداد مي كنند

آنجا كه رنگ سياه بالغ است و

عجيب رنگ حيات را

يك تنه بر دوش مي كشد

خانه ما پايين شهر است

آنجا كه مادران، بيهوده، ده بار زاييده اند و

بچه هايشان مدام ونگ مي زنند

خانه ما پايين شهر است

آنجا كه اتوبوسي كه پولي است

عجيب بي مشتري است

وبليت قشنگترين كاغذ دنياست

خانه ما پايين شهر است

آنجا كه مردها سرورند و دلشان بچه مي خواهد

همانقدر كه دستهاي سنگينشان تحميل مي كند

خانه ما اينجا پايين شهر است

آنجا كه هوا آنقدر گرم است كه عرق سوز مي كند

آنجا كه شبها ميان كوچه ها موش مي دود

ومردها يي كه بوي گند مي دهند

در ان حرفهاي ناموسي مي زنند

از ممنوعه هايي كه ممنوعه مي شوند

آنجا كه مردها انقدر عاشقند كه قلبهايشان در چادر زنها گير مي كند

خانه ي ما

اينجا

كنار كوچه هاي زنگ زده ي پايين شهر است!

شما چطور؟

پ ن: اين شعرو امروز توي اتوبوس وقتي داشتم از گرما خفه مي شدم گفتم!
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 0:33  توسط الناز محمدي  | 

اينجا اين خبرهاست: بهاره هدايت و محمد هاشمي دستگير شدند،محبوبه كرمي از فعالين كمپين يك ميليون امضا 1 ماه است كه در زندان به سر مي برد،هانا وروناك حكمهاي سنگين گرفته اند، حكم اعدام فرزاد كمانگر صادر شد،دانشجويان تربيت معلم حكمهاي تعيلق دو ترمه شان را در يافت كردند، تعداد زيادي از دانشجويان حدود يك ماه است كه به هيچ دليلي در بندند، لايحه "حمايت از خانواده" در كميسيون قضايي مجلس تصويب شد و به زودي به صحن خواهد آمد، موسي قرباني: اين لايحه بسيار هم خوب است زيادي شلوغش نكنيد، احضار فلاني....تعليق بهماني... زنداني شدن يكي ديگه....

.

.

.

اه .... خسته شدم ديگه...حالم داره به هم مي خوره واقعا"...

يعني واقعا" من نبايد هيچ وقت منتظر شنيدن خبراي خوب باشم؟

راستي او سه تا پلي تكنيكي اين روزها چه طورن؟...مي بينين ؟ نمي شه! انگار!

پ ن: اين بازي رو جادي عزيز طراحي كرده براي مخالفت با لايحه ضد زن"حمايت از خانواده"...البته اون پايينه...


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 2:7  توسط الناز محمدي  | 

در خانه زن شرقي

الفبا مي ميرد

در قربانگاه روزمرگي هاي حقير

آيا ظرفهاي نقره اي را برق انداخته اي

به جاي حروف الفبا؟

آيا فرشها و پشتي ها را

گردگيري كرده اي

وگذاشته اي كه مژگان سرمه كشيده ات را

غبارآلود كنند؟

 

مهمانان كي مي آيند؟

با عجله به مرغداني برو

درون بيهودگي

 

آيا سيب زميني ها را سرخ كرده اي

روي اجاق

و حروفت را خرد كرده اي؟

آيا آن پيراهن مخملت را مي پوشي؟

همان لباس ديوانه ها؟

 

آيا براي نقابهاي كارناوال

تملق مي گويي؟

 

آيا كفشهاي مهمانان را

با مركب قلمت

رنگين خواهي كرد

و خون استعدادت را بيرون كشيده اي

در شبي كه آنها در آستانه  ترساندنت گربه را در حجله كشتند؟

 

آنجا مقبره اي است به نام روزمرگي كه در آن حروف الفباي زن شرقي

دفن مي شود

مانند بدنه در هم شكسته زنگ زده

كه همواره روياي باد و دوردستها و شهوت افق را مي بيند

...

پ ن: حقيقتا عاشق اين شعر "غاد‍ ة السمان" هستم..حالا شما هر چي مي خوايد بگيد...خب...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 1:13  توسط الناز محمدي  | 

بعد از جايم بلند مي شوم...كتابهايم را نگاه مي كنم،دور مي رنم دور خودم...سرم گيج مي رود...مي نشينم ... غر غر مي كنم..انقدر غر مي زنم كه ديگر نفسم در نمي آيد..بعد كه خوب از نفس افتادم..بلند مي شوم ..آب كه مي رسد به صورتم شروع مي كنم به فحش دادن ...اه اين ديگر چه كوفتي است؟ بوي زهر مار مي دهد..مامان آنقدر مهرباني مي كند كه خسته ام مي كند..بعد حوله مي آورد ..مي گويم از اين كارت بدم مي آيد..ناراحت مي شود ومن طبق معمول خوشم نمي آيد زيادي لوثش كنم ...بعد مي آيم بيرون... صبحانه حاضر است...با يك طالبي آبدار...دست نمي زنم...بدون هيچ حرفي مانتوي جديدم را مي پوشم...مي زنم بيرون ..هيچ توضيحي هم براي اين كارهاي بي برنامه ام نمي دهم...گوشي هي زنگ مي خورد..نگاهش مي كنم بر خلاف هميشه دوست ندارم جواب بدم مي گذارم تا خودش را خفه كند...كارهاي تكراري شروع مي شود..مصاحبه ها را پياده مي كنم ... بعد گزارششان مي كنم....هيچ كدام آنطوري نيستند كه مي خواهم...اين سانسور و خود سانسوري و همه جور سانسوري حالم را به هم مي زند اين روزها...تمام مي شود مي زنم بيرون ...فكر مي كنم به همه چيز ...به كارهايي كه نمي كنم ..به درسي كه الهه مي خواند و من از آن فرار مي كنم...به پولي كه دلم مي خواهد داشته باشم ... به دوربيني كه بي صبرانه منتظرش هستم...بعد به اين نتيجه مي رسم كه چه قدر پولدارها قدرتمندند...همان بهتر كه ...كه ..هيچ! زير پل نمي دانم اين مردك چرا فكر مي كند كه من معتاد تشريف دارم... از همه چيز تعارفم مي كنم: كراك،شيشه،حشيش ...خوشم مي آيد... شبه معتاد بودن بودن هم عالم خودش را دارد..آخر اين اولين بار نيست..لبخند مي زنم...او هم مي خندد و ديگر چيزي نمي گويد ....ساعت 10 است من رسيده ام خانه و حرفي نمي زنم ..چه قدر احمق شده ام اين روزها....

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 0:22  توسط الناز محمدي  | 

در هر حال فرقي نمي كند من در اين دنياي به غايت كدر سر در گم باشم  يا خدايي كه ادعاي الاهي دارد

در هر حال من اينجا خوب نيستم

همين كافي نيست؟

دوستتتان ندارم

همين!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 2:39  توسط الناز محمدي  | 

براي خيليها عجيب به نظر مي رسه كه آدمي يا دختري كسي رو دوست نداشته باشه، با كسي رابطه ي عاشقانه نداشته باشه، براي كسي نميره، منتظر تلفن هيچ جنس مذكري نباشه،با شنيدن صداي هيچ كس خوشحال نشه ، ساعتها ليست كانتكتها شو رو زير و رو كنه ولي كسي نباشه كه بش زنگه بزنه، از دنياي عاشقونه هيچ گونه اطلاع و خبري نداشته باشه و اصلا اين واژه رو بي معني بدونه ، ديگه وقتي هم كه اين دختر بيچاره فعال حقوق زنان و فمينيست هم باشه كه هيچي! ميشه يه آدم ضد مرد نا سازگار كه نمي تونه با هيچ كس كنار بياد و بايد دور ازدواج رو خط بكشه..خيلي اوقات با اين نظرات به غايت عجيب روبرو مي شم اينكه چون فمينيستم عشقو نمي فهمم و اصلانمي تونم با كسي كنار بيام چه برسه به اينكه بخوام دوستش هم داشته باشم.. اينكه اگه دوست پسر ندارم پس لزبينم..و از اين جور خزئبلات ...عجيبتر اينكه گاهي اوقات دوستان افاضات مي كنن كه فمينيستي كه طرف پسرا بره ولي براش به اصطلاح اونا"دختر" موندن مهم باشه فميميست نيست فقط ژستشو گرفته... اينجا فقط آدم مي تونه بخنده ..همين... بعضي اوقات كار به جايي مي رسه كه اگه هم مثل آدم از كسي خوشم بياد روم نشه به دوستان عزيز بگم چرا كه كافيه يه كم طرف كج و كوله باشه،زود با اين نوا روبرو مي شم كه: "وا تو ديگه چرا تو كه فمينيستي نبايد اينا رو آدم به حساب بياري" خيلي اوقات با ديگران سر اين موضوعات بحث مي كنم و هميشه هم به نتيجه اي نمي رسم... آره اينا از نظر خيلي ها عجيب و باور نكردنيه.... ولي در هر حال هست و آدمو خسته مي كنه از شنيدن صدا و حالتهاي تعجب ديگران كه چشمهاشونو بازكردن و مي گن: "تو دوست پسر نداري؟"

پ ن : مي دونم خيلي خصوصي به نظر مي ياد ولي دوست داشتم بگم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 1:35  توسط الناز محمدي  |