تبليغاتX
حوا زير درخت سيب

حوا زير درخت سيب

منم مخروط سياه

صيغه ي چندم مضارع وماضي

پيچيده در چروك پا رچه و سكوت

سرنوشت پسند كوچه ها و تورم شكم

رقاص ساز هميشگي ام

تقدير خانه ي ديوارهاي بلند و حفاظهاي در هم پيچ

قلبم را در سيني ترخونها مي خشكانم

وپشت چينهاي چادر كلفت پنجره

هلال تا بدر ماه را

از روي قاعدگي ام تخمين مي زنم.

 

"ليلي گله داران"

 

پ ن: اين فوق العاده است.

پ ن 2: بر گرفته از كتاب "شعر زن" پگاه احمدي ، بي اندازه از خريدنش خوشحالم ،اونم توي اين بي پولي خفه كننده!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 16:6  توسط الناز محمدي  | 

مانده ام خانه كه مثلا فكري براي اين دوراهي كثيفي كه تابستانم را مثل زهر مار تلخ كرد  بكنم. همه ي سايتها و وبلاگهايي را كه بدون خواندن آنها انگار چيزي  در روز به تنم تك مي زند مي خوانم...بعد مي روم كتابها را باز مي كنم..امروز تصميم گرفته ام اخبار ساعت دو كانال يك را ببنيم...نمي دانم چرا.. ولي امروز دلم هواي نفس كشيدن دريك هواي مسموم خبري كرده...انقدر به ساعت نگاه مي كنم كه وقتي ساعت دو مي شود دوباره خنگ بازي ام شكوفه مي كند و باز يادم مي رود... انقدر دقيقه ها از دستم خارج مي شوند كه تا ساعت ده هم يادم مي رود اخبار تلويزيون خوبمان را نگاه كنم ...ساعت ده:شبكه سه:خبر يك: مواد 23 و25 لايحه حمايت از خانواده حذف شد...خبر يك راست مي رود در مغزم...خوشحال مي شوم ...از آن خوشحاليهايي كه كمتر حسشان كرده ام ..وقتي مي شنوم كه گزارشگر مي گويد:"اين مواد موجب نارضايتي گروهي از زنان شده بود" آره خوبه ..خوب خوب.. من جزء اين گروه هستم حتي اگر نماينده زني كه رفته روي صندلي سبز بهارستان نشسته و حتما دلش نمي خواهد نماينده همجنسانش باشد  من را و ما را "مشتي لجن پراكن لائيك" بخواند... تا به حال انقدر حس خوب نتيجه گرفتن در دلم فوران نكرده بود شايد بعد از شنيدن رتبه سه رقمي ام در كنكور چهار سال پيش... تلويزيون را خاموش مي كنم ..به الهه نگاه مي كنم :داد مي زنم: "ما موفق شديم" ...بعد در كنار اين ديوارهاي نازك قديمي كه صداي من را ممنوعه مي كنند دور از چشم مامان كه نيست  بدون هماهنگي با هم سرود كمپين را مي خوانيم:من والهه... و به آنجا كه مي رسد: كه من زنم زنم زنم.... راست مي ايستم و هرچه شعر از برم مي خوانم...بعد اس ام اسهايم شروع مي شوند و من همچنان از اينكه چرا ساعت دو اخبار را نديدم به شدت احساس خنگي مي كنم :شايد آن موقع خبر نيامده باشد...من به غايت احساس همبستگي مي كنم...با زنان آگاه سرزمينم كه حالا مخالفتشان از پشت ديوارها و پستوها و گنجه ها و قابلمه ها و به قول دوستي "رختخوابها" در آمده و اعتراضش را فرياد مي زند، حتي اگر در "آزاد ترين كشور دنيا"هم زندگي نكند.


چو همصدا شويم و پا به پاي هم رويم و دست به دست هم دهيم و از ستم رها شويم..
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 1:4  توسط الناز محمدي  | 

آنقدر بر دستهاي من پيچيدي كه آخر يادم رفت آمده بودم چه نشخوار كنم

خبررررررررر

اين فوق العاده است

براي هيچ

براي تو

...

اه

چه قدر حال من اين روزها گرسنه است

دستهاي من

نيز

بر چشمهاي من

نيز

 قفسهايي بي مهابا فرياد مي زنند و همه چيز اين سالهاي رد ردي ،گور خري است!

خبررررررررر

اين ميله هاي سنگين كه احمقانه غر مي زنند...

 زر زيادي – هم- مي زنند

...

من براي اينها اينجا نيامده ام

؟

نه!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 13:21  توسط الناز محمدي  | 

  1. هيچ چيز به اندازه زود رسيدن به برنامه خبري ،اون هم در ساختمان خانه هنرمندان(مكان مورد علاقه من) و خوندن "عقايد يك دلقك" هاينريش بل، با اون تصويرهاي بديع و دوست داشتني و رسوخ كننده،لذت بخش نيست! مخصوصا" اگه اين برنامه گرامي تاخير يك ساعته نيز داشته باشد!
  2. نشسته ام كف مترو و هنوز فعاليت روزانه شروع نشده ،وا رفته ام و پاهايم با زاويه اي دوست داشتني باز شده، دختر كوچكي كنار من نشسته، از اونهايي كه دلم مي خواد زبونشو از حلقش در بيارم، فكر كنم از اين احساس ناب من نسبت به خودش آگاه شده كه هي سوال مي پرسه: داري كجا مي ري؟ الناز: "سر كار"... وا دختر كه كار نمي كنه! نمي دونم اين ايستگاه شريف از كجا پيدايش مي شود وگرنه حتما از اون حرفاي قشنگمو نثارش مي كردم..سن و سال براي من مهم نيست...بچه نبايد زيادي حرف بزنه!
  3. در باره همه چيز فكر كرده بودم غير وضعيت روزنامه نگاران زن افغان! من هميشه اينكه افغانيها را دوست داشته ام افتخار كرده ام و لي ديروز پرشدم از شرم و نفرت ! وقتي در همون برنامه گرامي ! زن افغان با بغض در گلوش گفت:" من از سرزميني مي آيم كه زنانش بار ستم و فحشاي اجباري را بر دوش مي كشند، زناني كه خسته اند از ظلم و استبداد! " و درا دامه :"ما هم وطنان شما هستيم! ما وحشي نيستيم ، بلكه جنگ زدگاني به غايت بد بختيم" ، بغض من نشكست، مثل هميشه!
  4. مادر در ميدان توپخانه به پسر كوچكش:" همه اسرائيليها بدن"
  5. وقتي پنج شش سال پيش نامي براي احساسات برابر خوانه ام پيدا كردم حس خوبي داشتم...همين!
  6. لعنت به اين دوراهي كثيف!
  7. پسري ايستاده كنار من:" دختره ا... خودتو ... كردي مثلا"؟ انتر بيشعور! گوساله! برو گمشو هر چه زودتر! ... چرا هيچ چيز نگفتم؟...من دخترم؟
  8. حال من خوب نيست و دندانهايم كنار هم جفت نمي شوند..اين سيمهاي لعنتي كجا هستند؟
  9. عالي بود، چقدر دير خوندمش: "يوز پلنگاني كه با من دويده اند" بيژن نجدي ،حس مشتركي از مرگ كه در همه داستانها تكرار مي شد و به اندازه داستانهاي "بازي عروس و داماد"بالقيس سليماني لخت نبود... و شخصيت پردازي كه عجيب ستودني بود.خوشحالم.
  10. دیروز روز دو سالگی کمپین بود...و اینکه سرود جدید کمپین رو به غایت دوست دارم...
  11. احساسات من ناب و عجیبند..حیف که نمی فهمی!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 18:48  توسط الناز محمدي  | 

مرا بگذاريد پايين

آنقدر كه دستهاي باد به من نرسد

بعد آنقدر پاهايتان را در اعماق من فرو كنيد

تا چشمهايم مثل دهانه ي قاشق بيرون بريزند

وقيچي كنند

آنچه را

نمي خواهند ببينند...

 

 مرداد 87  

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 1:15  توسط الناز محمدي  |