تبليغاتX
حوا زير درخت سيب

حوا زير درخت سيب

آي خانم با شما هستم ، لطفا من را تكه تكه نكن . خواهش مي كنم من را سلاخي نكن . من را له نكن. آره ،با شما هستم ،من را وادار به دروغ نكن. ريا را در دل من مكار.گوشم را نپيچ. دلم درد مي گيرد وقتي مي خواهي زبانم رابكشي بيرون و تف بيندازي به روي هر چه "هستم" ، به روي هر چه "هست" لجنمال شده ام سر پا نگه م داشته است. آي خانم ! آقاي پشت سر خانم! خانم  زير پاي آقاها ،با شما هستم .شما ايستاده ايد كنار هم و به من هشدار مي دهيد كه چگونه بپوشم ،چگونه راه بروم،چگونه چشمهايم را عادت بدهم تا زمين كثيف تهران را نگاه كنند با آن تفهاي كفش مالي شده اش،با كه حرف بزنم،اصلا چرا حرف بزنم.آره، شما آمده ايد و ايستاده ايد اينجا در جاي جاي زمين اين شهر تا به من بگوييد چرا"زن" هستم ،چرا نبايد "زن" باشم،چگونه بايد "زن" باشم ،رفتار "زنانه" چيست ،"زنانگي "براي من چگونه تعريف مي شود،نه! باز اشتباه شد،مي بيني ؟نه! شما آمده ايد با آن چادرهاي ايراني دولت نهمي تان كه عجيب به قول شاعري شكل مخروطتان مي كند و به زعم من رنگ و بوي خمره سياه مي دهد بهتان، كنار دوستان مردتان ايستاده ايد تا "من" - كه يك "زن" ضعيفم و هيچ از دستم بر نمي آيد و عجيب مضمحل و فنا شده ام،آنقدر كه جرات نمي كنم حتي در خلوت خودم وقتي كنار پنجره ي اتاقم ايستاده ام وبه زن همسايه كه اين روزها هوو آمده سرش نگاه مي كنم ،كمي تغيير بخواهم- يك وقت از دستم در نرود و بهتان "تعرض" نكنم ،تعرض! نه! آخر چطور فكر مي كنيد من كه حتي جرات نمي كنم به زيادي تعداد موشها در جويهاي خيابان شريعتي فكر كنم ،يا به يك روزنامه آزاد كه بتوانم درش نفس بكشم،يا يك دانشگاه كه واقعا شبيه چيزي به نام دانش+ گاه باشد ،يا دلم اين روسري را نخواهد كه هر روز اگر بشورمش موهاي دوسانتي ام را كثيف مي كند و آنها را روي هم مي خواباند و مدلشان را به گه مي كشد و مجبورم مي كند هر روز سري به مكان دوست نداشتني ام – حمام –  بزنم،آيا اين من به  شدت زمين خورده ي كثيف ،مي تواند جرات كند با شما حرف بزند؟چه برسد به تعرض! آي خانم ،سرت را بگير بالاتر!با تو هستم! امروز به من گفتي "همه مردها از يك قماشند،نبايد گولشان را بخوري"، گفتي:" آخر حيف اين ظاهر ساده ات نيست كه با حرف زدن با پسرها لكه دارش مي كني؟" وقتي گفتم:"اين آقا همكلاسي ام است"، فرمودي:" اينجا مگر دانشگاست؟ تو حق نداري با همكلاسي ات در خيابان راه بروي،همه چيز از همين كتاب دادنها و ساعت پرسيدنهاو... شروع مي شود."آخ ! آخ كه چقدر آن لحظه دلم از آن قهقهه هايم را مي خواست، از همانها كه فقط از نوع "الناز"ي اش در دنيا هست و اگر النازي يك چيز دوست داشتني داشته باشد ،همان خنده هاي از ته دل و بدون ترسش است،آخ! كه چقدر دلم از آنها مي خواست. ولي چه شد؟ تو آنقدر من را ترساندي ،آنقدر به "زن" بودنم گير دادي ،آنقدر آن آقاي گنده اي كه آمده بود با آن باتوم در دستش امنيت از دست رفته ي چند ساله ام را به من برگرداند ،سر من داد كشيد و با آن چشمهاي قلمبه اش كه- نمي دانم چرا انقدر مژه هايش بلند بود- توي چشمهاي من  نگاه كرد و آنقدر دلش خواست وظيفه ي امانت داري از اعتماد پدر و مادرم رايادم بيندازد تا يادم بماند آنها من را فرستاده اند بيرون تا درس بخوانم نه اينكه فاحشه گري كنم ،نه اينكه "زنانگي" ام را به رخ بكشم،نه اينكه دلم دوست پسر بخواهد! آره آنقدر از اين حرفها به من زديد كه نه تنها جرات نكردم بخندم،بلكه يك لحظه تبديل شدم به يك انسان زبون ترسوي بي دست و پا كه در يك آن هيچ از آن خود نداشت، شد يك الناز رياكار محافه كار كه ديگر اثري از آن شور و هيجان و حرفهاي گنده گنده اي كه  مي زد در او نبود. يك گه دست مالي شده ي خالي از ذهن كه ايستاد روبروي تو – خانم- و گفت:"بله شما درست مي گوييد،شما وظيفه تان را انجام مي دهيد، شما شما شما"... . نه ! من از شما بدم نمي آيد،نمي توانم بدم بيايد ، از اين الناز كثافت كه ايستاد روبروي تو ،و تو را با تكانهاي سرش و لبهاي غنچه شده اش و آن ابروهاي زشتش ،تاييد كرد ، حالم به هم مي خورد. حالم از اين آدم كه ايستاد روبروي تو و يادش رفت تمام ستمهايي را كه به حقش كرديد ،تمام گندي كه به زندگي اش زديد،تمام ظلمي كه به همجنسانش روا داشتيد،تمام توهيني كه به خاطر زن بودنش –فقط- به او كرديد(همانجا كه سينه ها ي مانكنهاي مثل بدن اورا در آورديد و رويش يك مانتو و روسري همرنگ كه بنا بر اقتضا بايد سياه باشد،چپانديد و اينگونه به او ياد داديد كه زن بودن يعني چه ! يعني يك تكه استخوان كه خدا هم وقتي مي افريدش اشتباهي چند عضو بر آمده روي آنها كاشت و يادش رفت از آقايان معذرت خواهي كند) آري، اينها را يادش رفت ،خود سلاخي شده اش را- دلش خواست- كه يادش برود و ايستاد روبروي آن آقاي گنده كه مژه هايش فر است و وقتي مي گفت:" وقتي شوهر مي كني خودتو طوري نشون مي دي كه انگار دختر فاطمه اي ،ولي نمي گويي كه با 30 تا پسر!(فكرش رابكن) دوست بوده اي" هيچ نگفت و فقط در دلش خنديد:" وا چه حرفها! من يكي اش را پيدا كنم بايد كلاهم را فرسنگها بيندازم بالا،30 تا دوست پسر مي خواهم براي كجايم؟"... نه... من از شما بدم نمي آيد ،دلم نمي خواهد كه سر به تنتان نباشد، دوست ندارم بيندازمتان زير پايم و به اندازه تمام تنفر 30 ساله ي زنان مملكتم ،مثل گه سگ و پهن گاو،له تان كنم،خوشم نمي آيد تف بيندازم روي مژه هاي فرتان و بگويم:" مرتيكه خفه شو! فاحشه خودتي نه من،30تا دوست پسرم كجا بود؟"، من اصلا حال نمي كنم بنشينم روبرويتان و چشم بيندازم به چشمتان و بگويم:"... گشادهاي از همه جا بي خبر،چه از جان من مي خواهيد هان؟" ،نه !من هيچ كدام از اينها را نمي خواهم ،من فقط از اين الناز از خود بي خود شده ي ترسو كه ايستاد روبروي اين دو "مخروط سياه" و گفت شما درست مي گوييد،و يادش رفت تمام كتابهايي را كه خوانده بود ،تمام نظريه هايي را كه از بر كرده بود، تمام فعاليتهاي اجتماعي كه بهشان باليده بود،تمام اعتماد به نفس كاذبي كه سالها سعي كرده بود فرو كند در بدن لهيده اش ، من از خودم بدم مي آيد.... اه... الناز! به درد مردن مي خوري فقط!


 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 12:51  توسط الناز محمدي  | 

نه

هیچ چیز نیست

تو ایستاده ای همین کنار

و زل زل حال من را به هم می زنی

همینجا

آره

کنار من

ودلت می خواهد

من نباشم

تا یادت برود

چه قدر و

به چه شدتی

پست فطرتی!

.

.

نه

من خفه نمی شوم

تو ایستاده ای اینجا کنار من

ودلت می خواهد زبان مرا لوله کنی در حلقوم گشادم

نه

امکان ندارد

این!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 11:26  توسط الناز محمدي  | 

دلم مي خواهد يك دامن گل گلي كه همه رنگي دارد ودوتا جيب طوريكه وقتي دستهايم در آنها فرو مي رود چينهايش به هم نخورد،بپوشم با يك تاپ گل گلي كه پر است از جاي پاي قرمز و نارنجي و سبز و بنفش ، با يك كفش تق تقي كه از بغل هر كي رد مي شوم لعنت به گورم بفرستند و يا آب از دهانش راه بيفتد، بعد يك كيف زنانه صورتي بيندازم به دست چپم طوري كه  آنقدر دسته هايش كوتاه باشد كه از آرنج بالاتر نرود،يك عينك آفتابي بزنم با يك رژ قرمز تند كه همرنگ لاك ناخنهايم است وموهايم را رنگ كاهويي كنم و بگذارم آقدر بلند شوند تا لا اقل بتوانم ببندمشان - حتي اگر هيچ كدام از اينها به هيكل بد قواره لاغر مردني ام نيايد-...بعد بروم در كوچه آنقدر خانومانه راه بروم كه دل همه برايم بريزد ودلشان بخواهد يكي مثل من داشته باشند و وقتي راه مي روم –طوري كه انقدر سرم بالاست كه گردنم درد مي گيرد- همه حسرتم را بخورند وبگويند چه قدر اين دختر اعتماد به نفس بالايي دارد، بعد بروم به سبزي فروشي محل و بگويم :لطفا يك كيلو گوجه فرنگي خوش بر ورو و نگاههاي سبزي فروش و بقيه را به هيچ كجايم حساب نكنم كه مثلا چرا با اين لباس آمده ام يك كيلو آن هم گوجه فرنگي بخرم؟ وبهتر نبود همان چادر رنگي مخصوص زنهاي خانه دار بچه به بغل را- كه صدايشان از هيچ چيز در نمي آيد وهمينطور كه دارند مي آيند سبزي فروشي ضمن نيشگونهاي مكرري كه از لپ و باسن دختر كوچك دماغويشان مي گيرند ،با خود هي وزوز مي كنن كه اي خدا امروز ديگه چي درست كنم؟ و بعد حالشان به هم مي خورد كه چرا انقدر بدبختن و كاش هيچ وقت دلشان براي چايي دم كردن و شستن و رفتن براي آقايشان تنگ نمي شد- مي پوشيدم؟ ...بعد كه گوجه فرنگي ها را آن يكي دستم كه كيف ندارد آويزان كردم بروم سوپر محل و يك رب گوجه فرنگي بخواهم با يك آدامس خروس و يك بيسكويت مادر آن هم از ان طرحهاي قديمي اش، بعد پول را چنان با غرور پرت كنم طرف اين پسرك كه چشمهايش عنقريب بيرون مي زند ، وبگويم :خجالت بكش مگه خودت ناموس نداري؟ وبقيه پولم را هم نگيرم وبيايم بيرون آنقدر به اين حرفم بخندم كه : هه ناموس... چه حرفها ! بعد بر گردم به كوچه و دستم را براي كارگر افغاني كه مثل انگور از درختچه هاي فلزي ساختمان در حال ساخت آويزان شده و نمي دانم چه مهارتي دارد كه هيچ وقت با مخ نمي آيد پايين،تكان بدهم و جواب سوتي كه برايم مي زند را با دو سوت آهنگ دار جواب بدهم ..بعد بقيه راه را بدوم تا خانه طوريكه هزار بار نزديك باشد زمين بخورم و لي عين اين دخترهاي ديوانه كه نمي دانم كجايشان درد مي كند كه خودشان را مجبور مي كنند از اين مزخرفات بپوشند ،بر دويدن با آنها اصرار داشته باشم ، بعد بيايم خانه و كفشها را با همان پاشنه هاي كج و كوله شان پرت كنم يك طرف و بروم براي خودم گل گاوزبان دم بكنم و بنشينم پاهايم را باز كنم و گلهاي زشت قالي را بشمرم تا خوابم ببرد بعد با صداي اين اس ام اس لعنتي بيدار بشوم و گوشي را چنان پرت كنم كه زرش در برود و ديگر صداي عر عرش بالا نيايد ،بعد بلند بشوم به جاي اينكه بروم ناهاري چيزي براي خودم جور بكنم از اين آهنگهاي قرقري بگذارم و آن قدر برقصم كه عرق از سر ورويم آويزان بشود، بعدسي دي را عوض كنم و يك دل سير كوئن گوش بدهم و تخيل كنم كه مثل او خونسردم ،بعد بروم پشت پنجره چند تا فحش آبدار بدهم به اين توله سگهاي پشت پنجره كه مدام مغزم را تليت مي كند،بعد بيايم بنشينم با كمال آرامش ناخنهايم را مانيكور بكنم وفكر كنم كه چه رنگ لاكي بيشتر بهشان مي آيد و بعد بروم سر كمد لباسها و تمام لباسهايم را پرو بكنم و از خودم عكس بيندازم و هي بروم براي هر كدام از لباسها آرايس ستش را بكنم وبه تمام اين حسهاي زنانه افتخار بكنم و آنقدر دور خودم بچرخم كه حالم به هم بخورد و روي فرش بالا بياورم و بعد بروم گوجه فرنگي ها را –همه اش را- املت كنم و بدهم به همسايه ها و كارگراي كوچه بخورند چون خودم حالم از املت به هم مي خورد ، بعد براي خودم يك پيتزاي سبزيجات سفارش بدهم و تهش را در بياورم بعد بنشينم با كارتونش به سختي تمام موشك بسازم و منتظر بمانم تا الهه بر گردد خانه تا بتوانم ازش بپرسم به چه حقي برداشته ديشب با مسواك من دندانهايش را غبار روبي كرده و آيا به من ربطي دارد كه او مسواكش را بعد از سالها انداخته دور و هي يادش مي رود يك مسواك جديد بخرد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 2:6  توسط الناز محمدي  | 

  1. مي زنم بيرون ، از دانشكده دوست داشتني مان، پياده مي روم تا سد خندان مثل هميشه ،تنها، قطره نمي مي نشيند درست روي مژه دوم چشم راستم، تفش ميكنم به پايين: توديگه كجا بودي لعنتي؟ ياد حرفاي عطيه،رفيق خوابيده زير خروارها خاكم، مي افتم :هوا چه قدر دونفره است! مي خندم با خودم، آقاي رهگذر به من مي خندد،مي گويد ديوونه اي؟ سرمو به نشانه آره مي اندازم پايين،ميگويد آتيش داري؟سرموبه نشانه نه! مي اندازم بالا !-آخيش تلق تلق صدا مي كند- مي گويد لال هم كه هستي؟ شانه هايم را به نشانه"شايد" مي اندازم بالا ولبهايم را غنچه مي كنم، حالش از من به هم مي خورد، مي گويد برو بابا خل وچل ديوونه خدا شفات بده ، دستهايم را به نشانه "انشاءالله" مي پرانم به سمت بالا، گريه اش ميگيرد،دلم مي سوزد، ميگويم:زياد غصه نخور: خوب مي شم. مي دود.چه زود!
  2. تازه شوهركرده بود كه آمد با خوشحالي گفت: سلام فمينيست! دلت نمي سوزه كه من شوهر كردم؟ آخ جون تو هنوز"ترشيده" باقي موندي- آخ كه چقدر دلم هواي ترشيهاي عمه جان را كرده آخ- مي گويم:بله بله بله! فقط از نوع لهيده اش هستم. از نوع در هم قاطي اش. معلوم نيست اصلا شايد نياز به يك آزمايش درست درمان دارم. شايد. مي گويد آزمايش من مثبت بود:من يك "دخترم". ديگه با اين برگه اي كه توي دستمه هيچكي نمي تونه زبونشو زيادي دراز كنه، من نجيبم ! پاكم. دست نخورده و فتح نشده. به خودم افتخار مي كنم. البته معلومه تو كه فمينيستي اينارو نمي فهمي!  آيا من نفهمم؟آيا نانجيبم؟آيافتح شده ام؟آيا نا پاك ويك دستمال كثيف دورانداخته شده ام؟- چه قدر معلمهاي مزخرف شاهين شهراين تركيب را درمغزم له مي كردند: دستمال دستمالي شده كه به دورش مي اندازند- چرا من اينها را نمي فهمم؟ آزمايش كه چه؟ اين ديگر چه رسم ناجوري است؟ همان دستمال مزخرف بس  نبود؟ما را چه مي شود اين روزها؟
  3. به وجود من افتخار مي كند،فقط نمي دانم چرا به رويم نمي آورد؟ من مغرور نيستم! خسته ام كرديد، من يك آدم به شدت و غايت معمولي ام،چرا خر فهم نمي شويد هان؟
  4. خواهش مي كنم قابلي نداشت، انقدرها هم كه تومی گویی: از اين غلطهاي اضافه نمي كنم: مارا چه به رندي و شور ومستي البته! ما همان خر هميشگي ايم! در خدمت خلقي مهربان به نام: دوست!

سر كوي ماهرويان همه روز فتنه باشد                   زمعربدان ومستان و معاشران ورندان

  1. دوستت ندارم! اينكه نيازي به گفتن ندارد! همين كه وقتي با من زر مي زني به دندانهاي رديفت نگاه مي كنم ودلم ميرود يعني: دوستت ندارم!همين!
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 3:13  توسط الناز محمدي  | 

هرچيزي مي تواند يك آدم معمولي را خوشحال كند: اينكه بنشيند كنار پنجره واز بوي ترياك مرد همسايه كه عجيب زشت و بدقواره است مست شود ودلش به اندازه يك دنيا سيگار بخواهد و قهوه وكيك شكلاتي ، يا برود آنقدر در كوچه بدود تا زبانش مثل دمپايي خشك بشود بعد بيايد خانه وآب قطع شده باشد و آنقدر بنشيند تا آب برگردد سر جايش بعد ديگر تشنه نباشد، يا اينكه وقتي مي خواهد داستان كوتاه جديدش را شروع كند برسراينكه باخودكار سبزبنويسد يا آبي آنقدر با خودش مجادله كند تا خوابش ببرد و تا يك هفته خودكار روي كاغذ بماند و هفته بعد كه دوباره آمد سر داستان كوتاه دوست داشتني اش ديگر دلش نخواهد هيچ انتخاب سختي بكند: هيچ چيز مهم نيست و همه چيز مي تواند به سادگي هوا كردن يك بادبادك سياه سفيد كه چوبهايش به علاوه است باشد.

همه چيز مي تواند روزمرگي يك ادم معمولي را به هم بزند: شنيدن صداي مادر كه قطع نمي شود و شكايتهايش مثل ميخ طويله فرو مي روددر چشمهاي سرخي كه عجيب ساده و بي رمق است،يا خواندن يك رمان فوق العاده پست مدرن كه از بس مدرن است ومدرن است ومدرن است حال آدم را حالي به حالي مي كند ،يا نه! ديدن يك فيلم كه آدم را اذيت مي كند و چون - اتفاقا"- مقدار اذيتش بالاست بايد نشست و ادا و اطوار بازيگرهاي نابلدش را متحمل شد دقيقا" مثل اينكه دلت كسي را بخواهد ودر عين حال حالت از او به هم بخورد .

 هيچ چيز نمي تواند حس مسئوليت يك آدم معمولي را به هم بزند : وقتي لباسهايش را كه تازه خريده است دور مي اندازد و تمام كتابهايش را مي چيند روي هم براي روز مبادا و مي نشيند براي خودش آواز مي خواند آنقدر كه صدايش به خس خس مي افتد وپيرمرد معتاد همسايه صدايش در مي آيد وصداي تلويزيونهاي همسايه ها بالا و بالاتر مي رود و او صدايش خراشناكتر مي شود وآنقدر داد مي زند تا آخر سر يادش مي رود زير غذا را كه تا ته زياد كرده است كم كند وماشين لباسشويي كه آخر سر طرز كارش را ياد نگرفت دارد خراب مي شود و دمپايي هاي دم در روي هم سوار شده اند و بوي گند خرافات آن هم از نوع مهمان مي دهند واين نمك پاش چقدر سوراخهايش تنگ است و اين مجري تلويزيون چرا صدايش مثل عرعر خر مي ماند واين اقاي گوينده چرا نشسته پشت اين صفحه هي ونگ مي زند و اين آقا كه روي سرش چيزي مثل عمامه آخوند محل را گذاشته در اين فيلم آن هم اين وقت شب چه مي خواهد واين خانوم چرا انقدر خط چشمهايش را تا به تا كشيده واين مردك چرا وقتي مي نشيند صداي زرت از شلوارش بلند مي شود و اه... چرا اينجا انقدر تنگ است و نفس بالا نمي آيد وساعت چند است و يك روز گفته بود يادم رفت بگويم: آخ!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 1:42  توسط الناز محمدي  |