آي خانم با شما هستم ، لطفا من را تكه تكه نكن . خواهش مي كنم من را سلاخي نكن . من را له نكن. آره ،با شما هستم ،من را وادار به دروغ نكن. ريا را در دل من مكار.گوشم را نپيچ. دلم درد مي گيرد وقتي مي خواهي زبانم رابكشي بيرون و تف بيندازي به روي هر چه "هستم" ، به روي هر چه "هست" لجنمال شده ام سر پا نگه م داشته است. آي خانم ! آقاي پشت سر خانم! خانم زير پاي آقاها ،با شما هستم .شما ايستاده ايد كنار هم و به من هشدار مي دهيد كه چگونه بپوشم ،چگونه راه بروم،چگونه چشمهايم را عادت بدهم تا زمين كثيف تهران را نگاه كنند با آن تفهاي كفش مالي شده اش،با كه حرف بزنم،اصلا چرا حرف بزنم.آره، شما آمده ايد و ايستاده ايد اينجا در جاي جاي زمين اين شهر تا به من بگوييد چرا"زن" هستم ،چرا نبايد "زن" باشم،چگونه بايد "زن" باشم ،رفتار "زنانه" چيست ،"زنانگي "براي من چگونه تعريف مي شود،نه! باز اشتباه شد،مي بيني ؟نه! شما آمده ايد با آن چادرهاي ايراني دولت نهمي تان كه عجيب به قول شاعري شكل مخروطتان مي كند و به زعم من رنگ و بوي خمره سياه مي دهد بهتان، كنار دوستان مردتان ايستاده ايد تا "من" - كه يك "زن" ضعيفم و هيچ از دستم بر نمي آيد و عجيب مضمحل و فنا شده ام،آنقدر كه جرات نمي كنم حتي در خلوت خودم وقتي كنار پنجره ي اتاقم ايستاده ام وبه زن همسايه كه اين روزها هوو آمده سرش نگاه مي كنم ،كمي تغيير بخواهم- يك وقت از دستم در نرود و بهتان "تعرض" نكنم ،تعرض! نه! آخر چطور فكر مي كنيد من كه حتي جرات نمي كنم به زيادي تعداد موشها در جويهاي خيابان شريعتي فكر كنم ،يا به يك روزنامه آزاد كه بتوانم درش نفس بكشم،يا يك دانشگاه كه واقعا شبيه چيزي به نام دانش+ گاه باشد ،يا دلم اين روسري را نخواهد كه هر روز اگر بشورمش موهاي دوسانتي ام را كثيف مي كند و آنها را روي هم مي خواباند و مدلشان را به گه مي كشد و مجبورم مي كند هر روز سري به مكان دوست نداشتني ام – حمام – بزنم،آيا اين من به شدت زمين خورده ي كثيف ،مي تواند جرات كند با شما حرف بزند؟چه برسد به تعرض! آي خانم ،سرت را بگير بالاتر!با تو هستم! امروز به من گفتي "همه مردها از يك قماشند،نبايد گولشان را بخوري"، گفتي:" آخر حيف اين ظاهر ساده ات نيست كه با حرف زدن با پسرها لكه دارش مي كني؟" وقتي گفتم:"اين آقا همكلاسي ام است"، فرمودي:" اينجا مگر دانشگاست؟ تو حق نداري با همكلاسي ات در خيابان راه بروي،همه چيز از همين كتاب دادنها و ساعت پرسيدنهاو... شروع مي شود."آخ ! آخ كه چقدر آن لحظه دلم از آن قهقهه هايم را مي خواست، از همانها كه فقط از نوع "الناز"ي اش در دنيا هست و اگر النازي يك چيز دوست داشتني داشته باشد ،همان خنده هاي از ته دل و بدون ترسش است،آخ! كه چقدر دلم از آنها مي خواست. ولي چه شد؟ تو آنقدر من را ترساندي ،آنقدر به "زن" بودنم گير دادي ،آنقدر آن آقاي گنده اي كه آمده بود با آن باتوم در دستش امنيت از دست رفته ي چند ساله ام را به من برگرداند ،سر من داد كشيد و با آن چشمهاي قلمبه اش كه- نمي دانم چرا انقدر مژه هايش بلند بود- توي چشمهاي من نگاه كرد و آنقدر دلش خواست وظيفه ي امانت داري از اعتماد پدر و مادرم رايادم بيندازد تا يادم بماند آنها من را فرستاده اند بيرون تا درس بخوانم نه اينكه فاحشه گري كنم ،نه اينكه "زنانگي" ام را به رخ بكشم،نه اينكه دلم دوست پسر بخواهد! آره آنقدر از اين حرفها به من زديد كه نه تنها جرات نكردم بخندم،بلكه يك لحظه تبديل شدم به يك انسان زبون ترسوي بي دست و پا كه در يك آن هيچ از آن خود نداشت، شد يك الناز رياكار محافه كار كه ديگر اثري از آن شور و هيجان و حرفهاي گنده گنده اي كه مي زد در او نبود. يك گه دست مالي شده ي خالي از ذهن كه ايستاد روبروي تو – خانم- و گفت:"بله شما درست مي گوييد،شما وظيفه تان را انجام مي دهيد، شما شما شما"... . نه ! من از شما بدم نمي آيد،نمي توانم بدم بيايد ، از اين الناز كثافت كه ايستاد روبروي تو ،و تو را با تكانهاي سرش و لبهاي غنچه شده اش و آن ابروهاي زشتش ،تاييد كرد ، حالم به هم مي خورد. حالم از اين آدم كه ايستاد روبروي تو و يادش رفت تمام ستمهايي را كه به حقش كرديد ،تمام گندي كه به زندگي اش زديد،تمام ظلمي كه به همجنسانش روا داشتيد،تمام توهيني كه به خاطر زن بودنش –فقط- به او كرديد(همانجا كه سينه ها ي مانكنهاي مثل بدن اورا در آورديد و رويش يك مانتو و روسري همرنگ كه بنا بر اقتضا بايد سياه باشد،چپانديد و اينگونه به او ياد داديد كه زن بودن يعني چه ! يعني يك تكه استخوان كه خدا هم وقتي مي افريدش اشتباهي چند عضو بر آمده روي آنها كاشت و يادش رفت از آقايان معذرت خواهي كند) آري، اينها را يادش رفت ،خود سلاخي شده اش را- دلش خواست- كه يادش برود و ايستاد روبروي آن آقاي گنده كه مژه هايش فر است و وقتي مي گفت:" وقتي شوهر مي كني خودتو طوري نشون مي دي كه انگار دختر فاطمه اي ،ولي نمي گويي كه با 30 تا پسر!(فكرش رابكن) دوست بوده اي" هيچ نگفت و فقط در دلش خنديد:" وا چه حرفها! من يكي اش را پيدا كنم بايد كلاهم را فرسنگها بيندازم بالا،30 تا دوست پسر مي خواهم براي كجايم؟"... نه... من از شما بدم نمي آيد ،دلم نمي خواهد كه سر به تنتان نباشد، دوست ندارم بيندازمتان زير پايم و به اندازه تمام تنفر 30 ساله ي زنان مملكتم ،مثل گه سگ و پهن گاو،له تان كنم،خوشم نمي آيد تف بيندازم روي مژه هاي فرتان و بگويم:" مرتيكه خفه شو! فاحشه خودتي نه من،30تا دوست پسرم كجا بود؟"، من اصلا حال نمي كنم بنشينم روبرويتان و چشم بيندازم به چشمتان و بگويم:"... گشادهاي از همه جا بي خبر،چه از جان من مي خواهيد هان؟" ،نه !من هيچ كدام از اينها را نمي خواهم ،من فقط از اين الناز از خود بي خود شده ي ترسو كه ايستاد روبروي اين دو "مخروط سياه" و گفت شما درست مي گوييد،و يادش رفت تمام كتابهايي را كه خوانده بود ،تمام نظريه هايي را كه از بر كرده بود، تمام فعاليتهاي اجتماعي كه بهشان باليده بود،تمام اعتماد به نفس كاذبي كه سالها سعي كرده بود فرو كند در بدن لهيده اش ، من از خودم بدم مي آيد.... اه... الناز! به درد مردن مي خوري فقط!

