تبليغاتX
حوا زير درخت سيب

حوا زير درخت سيب

سكوت يعني من- به راه مانده ي غمگيني -

كه از سلاله ي جاماندگان دهري بي نسلم

 كه

در هواي زيستن بي خودي از خويشتن خويش

 و در كنار نفسهاي معلولم

نشسته ام به كناري

دهان بي دغدغه ي كش آمده اي دارم

براي خوردن تكه اي نان فتير بي ارزش

و درد نمي كند هيچ جايي از بدنم

سكوت يعني من

به گل نشسته اي از عمق يك فراموشي

.

.

.

سكوت يعني تن!

 

آبان87

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 21:58  توسط الناز محمدي  | 

دلم هواي آن روزها را كرده...آن روزها كه با الهه مي دويديم در كوچه هاي تنگ خيابان نظامي شاهين شهر و هيچ كس دوستمان نداشت چون آنقدر شيطان بوديم كه خودمان هم از دست خودمان خسته شده بوديم ... دلم آن دوچرخه قديمي دسته بلند را مي خواهد كه بهمان ارث مي رسيد و آنقدر خنده دار بود كه بچه هاي كون لخت كوچه مسخره مان مي كردند و ما با اعتماد به نفسي ستودني به كار خودمان ادامه مي داديم...دلم بدجور هواي ان روزها را كرده...آن روزها كه هي عاشق مي شديم و عاشق مي شديم ،شوهر مي كرديم،بچه دار مي شديم، و گاهي طلاق مي گرفتيم حتي... دلم هواي حسن و حسام و محسن را كرده ...سه برادري كه هر روز يكي شان عاشقمان مي شد با آن لهجه دوست داشتني شان . دلم تنگ شده براي اميد واحسان و امير سه برادر ديگري كه پابه پاي ما به دنيا آمده بودند تا جاي برادرهاي نداشته مان را بگيرند برايمان ، حالا اميد در كانادا دكترا مي خواند و احسان و امير آقا مهندسي شده اند براي خودشان... چه قدر دلم براي آن سر كوفتهايي كه مامان از درس خواني سه برادر مي زد بهمان تنگ شده ،همانهايي كه آخر از من والهه خر خوانهايي ساخت وصف نا شدني. من دلم آن حياط بزرگ را مي خواهد با درختهاي زردآلو وسيب و انگور و انجير ...با آن سبزيهاي سبز سبز كه سفره مان را سبز مي كرد... آن ايوان پت وپهن را مي خواهم با سماور قديمي مان كه صداي غل غلش مثبت بود و هيجان اور... من دلم ان خانه بزرگ را مي خواهد كه مبل نداشت وميز نداشت و هيچ چيز نداشت ولي پر بود از وسعتي تمام ناشدني كه مي شد صدها بار نشست پشت بابا و در سالنش به اندازه تمام شاديهاي مصنوعي اين روزها خر سواري كرد و مثل خر كيف كرد. دلم تنگ شده براي آن لحاف گنده كه شبهاي زشت سرد كويري آن روزها را مي شد زيرش و در پناه شكم گرم ونرم بابا- كه آن روزها جوان بود و هنوز اين طرف سبيلش مثل آن طرفش سپيد نشده بود و باعث خنده مان مي شد – سپري كرد. چه قدر يك ذره شده دلم براي آن همسايه ها ي فضول صميمي كه در غربت آن روزهايمان پشتمان بهشان گرم بود حتي اگر انقدر سنتي بودند كه براي مامان غصه مي خوردند كه سه تا دختر دارد ،آن هم دخترهايي كه دوتايشان  هم سن همند و شوهر دادنشان دشوار است لابد... دلم تنگ است براي آن بازار شلوغ تنگ ولا غر كه كه آنقدر ادم پاشيده شده بود در پياده روهايش و آنقدر پسرهايش چشم آدم را در مي آوردند كه حتي راه رفتن معمولي هم يادمان مي رفت ...چقدر ياد ان روزها افتاده ام ...ان روزها كه با مامان مي رفتيم پشت مغازهاي عروسك فروشي مي ايستاديم و دلمان عروسكهايي مي خواست كه گران بودند و قشنگ و ما نمي توانستيم هيچ كدامشان را بخريم...سرمان را مي انداختيم پايين و مي امديم خانه در آرزوي روزي كه پولدار شده باشيم ... دلم هواي دوستهاي نزديك آن روزها را كرده ...همانها كه آنقدر مي شد پيششان درد دل كرد و درد دل كرد و درد دل كرد تا خالي شد ،همانها كه واقعا به حرفهايمان گوش مي دادند نه اينكه فقط سري تكان دهند به نشانه توجه و تمام دوستي شان خلاصه شود در حرفهاي روزمره اي كه پر از خنده است و به آدم حس الكي دوست داشته شدن مي دهد ولي در واقع تو خالي است و هيچ است و نه تنها دوستي نيست بلكه از يك اشنايي غريب هم غريب تر مي زند ،مثل دوستي هاي اين روزهايم كه حالم را به هم مي زند. دلم براي فريبا دوست 8 ساله ام كه روز اول دبستان اولين هم نيمكتي ام شد و بعد اولين دوستم و بعد ديرينه رفيقم ،تنگ شده ،همان كه وقتي 15 سالش بود با دوست پسرش فرار كرد و بعد به همان شوهر كرد و چه قدر كه دلم مي خواهد ببينيم اين روزها چكار مي كند و چقدر دلم مي خواهد ببنيم ابروهايش را كه برداشت چه شكلي شد و چقدر دوست دارم وقتي دوباره به خوابم امد ابروهايش را برداشته باشد نه همان شكلي، پشمالو با آن لهجه اصفهاني - آباداني. دلم مارال مي خواهد تا بنشينيم با هم لري حرف بزنيم و بخنديم و سمبوسه كثيف سر فردوسي بخوريم و غصه دار بشويم كه چرا هيچكس دوستمان ندارد و با دستمان پسرهاي موسيخ سيخي به هم

نشان بدهيم و بلند بگوييم: چه زشت! من حتي دلم هواي كتكهاي خانم كشكولي را كرده با ان انگشتر توي انگشتش كه وقتي با مشت مي امد پايين چشم ادم، كارمان ديگر ساخته بود ،دلم نفرتهايم را از او مي خواهد ،وقتي كه آن روز كه دلقك شده بودم و دامنهاي دست دوخت كلاس حرفه و فن را پوشيده بودم ،آن قدر كتكم زد كه نفسم بالا نمي آمد و بيشتر اشكهاي الهه كه آن طرف كلاس نشسته بود و طبق معمول از هم جدايمان كرده بودند ، اذيتم مي كرد.

پي نوشت: معلوم است كه حالم خوب نيست ،اين كه گفتن ندارد! حتي اگر آنقدر بخندم كه همه حالشان از من به هم بخورد. به همه چيز شك كرده ام اين روزها و مثل هميشه دلم تحول مي خواهد و يك آدم معمولي كه هيچ ادعايي نداشته باشد و بنشيند صادقا نه به حرفهايم گوش بدهد و هيچ ادعايي هم نداشته باشد كه هميشه شنونده حرفهايم است ولي در عمل تنها چيزي كه  برايش مهم نيست النازي و حرفهايش است.

پ ن 2: چند پست است كه فقط دارم مي گويم چه چيز دلم مي خواهد ... از بس كه هيچ چيز ندارم اين روزها.

پ ن 3:  به خاطر هشدار و اين مزخرفات نيست كه پستهايم همه شده اند خاطرات و دل نوشته و شخصي نويسي ، من فقط حالم خوب نيست،همين!


 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 22:17  توسط الناز محمدي  | 

آبنبات...آبنبات چوبی..آبنبات چوبی قرمز ... اینهاست که این روزهایم انها را می خواهد...عجیب!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 14:47  توسط الناز محمدي  | 

عاشق راننده تاکسی هایی هستم که وقتی بعد از کلی ایستادن و غصه خوردن از بی پولی و بدبختی سوار ماشینشون می شی و یه سلام بلند عرض می کنی جوابتو نمی دن و حضور تو رو به هیچ جاشون حساب نمی یارن .. حتی اگه در بستی باشی ... و وقتی هم پولتو با هزارتا خون دل بشون می دی پرتش می کنن جلوی شیشه و جواب مرسی و خدافظی تو هم نمی دن و به سیگار کشیدنشون ادامه می دن... من واقعا از ادمهایی که اینگونه بی ادبن خیلی خوشم می یاد... کسایی که حرفی نمی زنن تا اعتماد به نفسشونو به رخت بکشن بلکه با سکوتشون و به هیچ انگاشتنشون می گن تو واسه من هیچی نیستی حتی اگه  یه دانشجوی روزنامه نگار باشی یا استاد دانشگاه یا هر کوفت و زهر مار دیگه ای ومن یه راننده تاکسی بدبو ی بی ادب که دیگران برام کوچکترین ارزشی ندارن...  
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 11:28  توسط الناز محمدي  | 

شايد سال پيش همين موقعها بود كه از اين لوس بازيهاي وبلاگي در آوردم و از چيزهايي گفتم كه دوستشان دارم يا كارهايي را كه دلم مي خواهد انجامشان دهم... حالا كه اينها را مي نويسم سري به آرشيو وبلاگم نزده ام ولي احساس مي كنم مثل هميشه بسيار تغيير كرده ام ...هيچ وقت نشده كه يك روزم با روز قبلم مثل هم باشد ..هرچند اگر قرار باشد هر روزم آنقدر تكراري باشد كه حالم را به هم بزند ولي روحياتم و حتي گاهي عقايدم هر روز عوض مي شود ... انقدر كه حرص همه را در مي آورم ...حالا دوباره دلم مي خواهد از چيزهايي بگويم كه اين روزها دوست دارمشان ..از كارها يي كه النازي با اين روحيات بي در و پيكرش دوست دارد انجامشان بدهد... حالا فرقي نمي كند كه ديگران چه بگويند ... (چه قدر چيز چيز كردم چشم مريم خورسند دبير كبير محترم روشن)

اول : دوست دارم الهه را براي يك عمر بگيرم در بغلم و انقدر فشارش بدهم تا ديگر جرات نكند از من چاقتر باشد.. انقدر بوسش كنم تا ديگر نتواند از من خوشگلتر باشد ..آنقدر دستم را بكشم توي موهايش تا ديگر از موهاي من خوش حالتتر نباشند... آنقدر پشت سر ديگران برايش حرف بزنم تا او هم دلش بخواهد چيزي بگويد تا ديگر بقيه هي نگويند الهه از تو خيلي بهتر است... من دلم الهه مي خواهد بدجور ...حتي اگر براي هميشه كنارم باشد به اندازه تمام عمر ...به اندازه تمام شيطنتهاي دوقلويي مان كه منحصر به فردند... به اندازه تمام بازيهايي پسرانه مان و نه عروسك بازي در كوچه هاي تنگ و دراز خيابا ن نظامي شاهين شهر.. به اندازه تمام خوبيهايش ...حتي اگر حوصله شنيدن حرفهايش را نداشته باشم و او مثل هميشه با صبوري كه فقط مخصوص خودش است به حرفهايم گوش بدهد.

دوم : دلم مي خواهد علاوه بر تمام كارهاي زنانه اي كه در دو پست پيش ذكرشان رفت بروم توي مغازه لوازم آرايشي و تمام روژ لبها و روژ گونه ها و كرمها و لاكها را تست كنم تا بشوم يك دلقك تمام عيار و آخر سر هم هيچ كدامشان را نخرم و بيايم خانه و از خودم عكس بگيرم براي ياهو 360.

سوم : دلم مي خواهد هيچ وقت از راهي كه مي روم پشيمان نشوم و هميشه معتقد به تغيير بمانم و از بحثهاي فرسايشي با هم دانشكده اي هاي عزيز خسته نشوم و وقتي مي آيند يواش يواش مي خزند كنارم و شروع مي كنند به بحث دلم نخواهد بزنم توي دهنشان و بگويم "مرتيكه نشستي كنار و مي گي لنگش كن؟ من خيلي هنر بكنم به زنان و مردان كشورم خرده آگاهي اي بدهم كلي كار بزرگ كرده ام ، يك نفري بروم انقلاب كنم به نظرت؟" و وقتي اين آقاي محترم مي گويد :"بهتره روي خودت اسم نذاري و به نفعته كه همه جا نگي من يه فمينيستم" بگويم:" آقا ولمون كن توروخدا ... ما را باشما چه كار؟ مثلا مي ترسي كه شوهر پيدا نكنم يك وقت چون فمينيستم؟ آقا برو كشك خودت را بساب بذار ما هم كار خودمان رابكنيم."

چهارم: دلم مي خواهد واقعا و حقيقتا دست بيندازم دور گردن شهلاي دانشكده و انقدر فشار بدهم تا دل و روده اش بزند بيرون و به له له بيفتد و انقدر دستهايم را همانجا نگه دارم تا وقتي دارد اشهدش را مي خواند ديگر ولش كنم و يك اردنگي بزنم به پشت مباركش و بگويم: به امان خدا ...خوش آمدي.

پنجم: دوست دارم آرام باشم ...آرام آرام ... و يك شكلات چوبي بگذارم توي دهنم و ميك بزنم و تمام حسهاي خوب زندگي را مز مزه كنم.

ششم:دلم مي خواهد سلين بخوانم و دوبووار و حتي سيلور استاين ... ووقتي براي خواندن دوباره عقايد يك دلقك و آرزو براي داشتن از جنبش تا نظريه .

هفتم: دلم مي خواهد دوست داشته باشم ...زياد ...زياد.. و از هيچ كس نترسم و احساساتم را داد بزنم و به هر كس كه فضولي زيادي كرد فحشهاي آبدار بدهم.

هشتم: دوست دارم "چشمهايش " بزرگ علوي را نداده بودم به مارال و الان داشتمش تا از روي همان نسخه قديمي دوباره مي خواندمش.

نهم: دلم مي خواهد يك النازي درست و حسابي باشم براي مامان .. تا ديگر انقدر از من گلايه نداشته باشد و من را انقدر راز آلود قلمداد نكند، دلم مي خواهد وقتي صبح زود از آن خواب دوست داشتني اش كه با هيچ چيز عوضش نمي كند بلند مي شود تا به به دختر لوس ته تاقاري اش سيب بدهد تا كوفت جان كند ،سگ نشوم و پاچه اش را نگيرم تا وقتي مي نشينم روي صندلي پاره پاره اتوبوس براي يك بار هم كه شده عذاب وجدان نداشته باشم.

دهم: من دوتا گوش بيكار مي خواهم...اين را قبلا به تو گفته بودم.. يادت هست؟ كجاست پس؟! هان؟!

پي نوشت: حالا براي اينكه لوس بازي ايم را به اتمام رسانده باشم دوست دارم از دوستان خوبم :شيما،طه ، پوريا،نيكو،محبوب...  بخواهم كه اگر دوست داشتند آنها هم بنويسند چه دوست دارند اين روزها البته ممكنه اين دوستان از اين كارها قبلا هم كرده باشند ولي شاعر مي گه تا دو نشه بازي نشه...حالا از من گفتن بود.

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 15:4  توسط الناز محمدي  |