تبليغاتX
حوا زير درخت سيب

حوا زير درخت سيب

زنگ زده خانه ما و گريه مي كند ،خيلي سعي مي كند خودش را كنترل كند،هي مي خورد آن لعنتي وامانده در گلويش را و بعد انگار كه كسي مجبورش كرده باشد و يا كسي بهش فهمانده باشد كه من اين روزها داغان تر از آن هستم كه حوصله گريه و زاري ديگران را داشته باشم ،سعي مي كند تا صدايش تغيير نكند و به همان روال هميشگي حرف مي زند. اول از همه مي گويد :لعنت يه اين زندگي سگي! خب اين هم كه جمله مورد علاقه من است ،وقتي تاييد من را هم مي گيرد شروع مي كند،مادر يكي از دوستان نزديكش  زنگ زده و هرچه از دهنش در آمده به او گفته،گفته مگر من چه بدي در حق تو كرده بودم كه  دختر چشم و گوش بسته من را بداشته اي و بردي دركه؟گفته خانواده ما با خانواده آزاد تو فرق دارند چرا دست از سر بچه من بر نمي داري؟ عرض كرده حالا من بايد چه خاكي بر سرم بريزم  به باباش چي بگم؟اصلا چطوري مي تونم بگم كه دخترش پاشده رفته كوه؟ هان؟...فرموده باباش دوروزه توي خونه حبسش كرده و مي گه ديگه نمي ذارم بري دانشگاه! تازه هنوز ماجراي كوه را هم نفهميده،اين مجازات چت كردنهاي شبانه اش است،سر دوست باادب گوگولي مگولي من داد زده كه : از نظر ما دختري كه چت مي كنه انگار هرشب مي ره پيش  يه پسر مي خوابه! آنقدر سر دختر بيچاره داد زده و فحش حواله اش كرده كه قلبش دارد از جا در مي آيد، مي گويد عادت ندارم كسي با من اينطوري حرف بزنه،مگر اسير آورده اند خانه شان؟ واقعا نمي دانم چه بايد به او بگويم ،نمي دانم بايد فحش بدهم و خودم را خالي كنم يا مثل او گريه كنم؟! همه جورش را ديده بودم غير از اين ،ديگر دوستان گرامي بدانيد و آگاه باشيد كه هر دفعه چت كردنتان مساوي است با بغل يك پسر خوابيدن!

مارا چه مي شود واقعا؟ من نمي فهمم اينها را،هر روز مي آيند دختر دانشجويشان را مي رسانند دم ايستگاه اتوبوس و عصرها تحويلش مي گيرند، نه خانه دوستي حق دارد برود نه خودشان جايي مي برندش ،حالا هم كه به اين نتيجه رسيده اند حتما دانشگاه خرابش كرده كه راه و چاه چت كردن و به كوه رفتن را ياد گرفته!

.

.

گاهي اوقات و در برابر چنين مواردي چنان دچار ياس مي شوم كه حتي به همه اعتقادات چندين ساله ام كه براي تثبيت كردنشان كلي زحمت كشيده ام شك مي كنم،اينكه من دارم براي تغيير در قوانين تبعيض آميز در كشوري فعاليت مي كنم كه دخترانش حتي هنوز حق بيرون رفتن از خانه را ندارند،دلم هيچ وقت نخواسته كه موارد اين چنيني را تعميم بدهم ،ولي واقعا نمي توانم از كنار چنين مواردي به راحتي بگذرم،وقتي دوستان نزديك من كه سالهاست مي شناسمشان و خيلي اوقات هم فكر مي كنند روشنفكران تمام عياري هستند تنها فكر و ذهنشان پيدا كردن شوهر و خدمت كردن به اوست ،وقتي دوستان من وقتي مي خواهند ازدواج كنند حتي اگر خانواده داماد هم نخواهد خودشان مي روند پيش دكتر زنان و بعد از معاينه برگه  تاييده اي را از مي گيرند كه باكرگي شان را تاييد مي كنند و آن وقت مي روند با خيال راحت عقد مي كنند و مطمئن مي شوند كه حتما ديگر در زندگي آينده شان مشكلي نخواهند داشت:آخر آنها باكره اند! واقعا از اين مشاهدات مزخرف خنده ام مي گيرد، سعي مي كنم به اينها فكر نكنم  و هميشه به خودم و دوستانم گفته ام كه تلاش مي كنيم براي تغيير قوانين تحقير آميزي كه فقط مارا براي همخوابگي مي خواهد و دل مي بنديم به روز يكه  همين تغيير قوانين ،فرهنگ پدر سالار مزخرفمان را هم عوض كند! ولي واقعا گاهي اوقات به نقطه صفر مي رسم ،وقتي مادران دخترهايي وجود دارند كه مي زايند و دخترهايشان را بدتر از خودشان بار مي آورند واز همان موقعي كه نافشان با آنها تقسيم مي شود تا موقع مرگشان فقط آنها را براي زاييدن و ارضا كردن سرورهاي اين زميني شان بار مي آوردند،وقتي چت كردن و به كوه رفتن و دانشگاه رفتن و حتي گاهي زياد حرف زدن با تلفن مساوي مي شود با همخوابگي با پسران و به باد دادن ناموس و شرافت و البته نجابت دخترانه اي كه بايد همه چيزشان باشد. هميشه دوست داشته ام كه يك طرفه به قاضي نروم و همه شرايط را در نظر بگيرم،تبديل نشوم به روشنفكر بي دردي كه فقط حرف مي زند تا صرفا حرفي زده باشد و از قافله دور نمانده باشد، ولي با تمام اينها فكر مي كنم كه خيلي از ما هنوز دايره ديدمان به خودمان محدود شده ،هنوز آن نگاه كلاني را بايد به مشكلات ديگر زنان مظلوم مملكتمان داشته باشيم نداريم، نمي دانم .... شايد هم فشار روحي اين چند هفته و حرفهاي گهي  ديگران است كه اين روزهايم را تبديل كرده به جدال با خودم و رفع كردن تناقضهاي احمقانه.

اما يك چيز را مي دانم و آن هم اين است كه علاوه بر تمام فعاليتهايي كه مي كنيم  و حرفهايي كه مي زنيم  بايد روي يك موضوع  بيشتر كار كنيم:ظلمي كه زنان به زنان مي كنند!زناني كه  فرهنگ مرد سالار چنان در روح و جانشان نفوذ كرده كه  حتي كمي فكر كردن به تغيير را هم از خود دريغ مي كنند، از رفتن به پارك زنان و قسمت بندي  جنسيتي همه چيز خوشحال مي شوند و آن را به همه توصيه مي كنند،زناني كه باكرگي شان تبديل شده به اولين دغدغه زندگي شان تا آنجا كه تمام وجوه زندگي شان را تحت تاثيرش قرار مي دهند، زناني كه مادر مي شوند و همسر و همه جور تحقير و توهيني را تاب مي آورند و دم نمي زنند! زناني كه در خريدن جهاز از هم پيشي مي گيرند و خودشان به خودشان مي گويند:خاله زنكهاي تازه به دوران رسيده ي چس و پس گو!  زناني كه...

ما را همه چيز مي شود اين روزها وسعي مي كنيم به روي خودمان نياوريم...سخت است تحمل اينها...باور كنيد !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 23:54  توسط الناز محمدي  | 

 
+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 23:31  توسط الناز محمدي  | 

آقا مي شود مارك سيگارتان را به من بدهيد؟

مي شود دست كنيد توي موهاي من و زشتترين آنها را انتخاب كنيد و بگذاريد كف دستم؟

مي شود دستتان را از دور گردن من برداريد و ديگر نگذاريد؟

آقا

مي شود براي من يك قهوه ترك سفارش بدهيد و پولش را؟

مي شود براي من يك گوريل انگوري قرمز بخريد تا پشتش خر سواري كنم؟

آقا مي شود براي مادر يك دمي خوب بخريد تا از اين به بعد ساعتش خوب تنظيم شود،درست همان وقتي كه برنج دم مي كشد؟

آقا مي شود استكانهاي چاي را از دستم بگيريد تا نفس بكشم؟

مي شود قرمز گوريل انگوري ام را از من جدانكنيد؟

مي شود آقا براي من يك كيف بزرگ بخريد تا رنگ رنگ روسريهايم را جا بكنم تويش؟

مي شود براي بابا يك ريش تراش كند بخريد تا او هميشه ريش دار بماند؟

مي شود من را گم بكنيد دور دستهايتان تا بزرگترين دختر جهان باشم؟

براي من مي شود يك تنگ خالي بخريد تا از ان آب بخورم؟

آقا!

شما دوست نداريد براي يكبار هم كه شده به من لب+خند بدهيد؟

مي شود اين لطفها را براي من بخريد لطفا

آقا؟!!

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 23:58  توسط الناز محمدي  |