به پليس گفته بودي:
بيچاره ديوانه است!
دستهايت از قصد نخواسته بودند رنگدانه هاي روسري ام را صاف كنند
وبرايم طعمي از بي تفاوتي روزمرگي بخرند
.
.
خودم گره اش را سفت مي كنم پشت سرم
بندهاي گيوه هاي بي بندم را تا مي كنم روي هم
دستهايم را هوا مي كنم ميان زمين و هوا
وبراي همه شان چند آبنبات ريغو مي خرم
وسعي مي كنم مثل خودم باشم
كمي از گذشته!
پي نوشت: تهوع!

