تبليغاتX
حوا زير درخت سيب

حوا زير درخت سيب

جا به جا جايم گذاشته بودي و

به پليس گفته بودي:

بيچاره ديوانه است!

دستهايت از قصد نخواسته بودند رنگدانه هاي روسري ام را صاف كنند

وبرايم طعمي از بي تفاوتي روزمرگي بخرند

.

.

خودم گره اش را سفت مي كنم پشت سرم

بندهاي گيوه هاي بي بندم را تا مي كنم روي هم

دستهايم را هوا مي كنم ميان زمين و هوا

وبراي همه شان چند آبنبات ريغو مي خرم

وسعي مي كنم مثل خودم باشم

كمي از گذشته!

پي نوشت: تهوع!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 23:18  توسط الناز محمدي  | 

مامان خواهش مي كنم نگران من نباش!

دخترت از هميشه حالش بدتر است و همين كافيست تا جلوي ريسكهاي نا خواسته تورا بگيرد.او هرروز دستهايش را مي گذارد توي جيبهاي اوركت تازه اش،سرش را مي گيرد بالا،موهايش را كج مي كند توي صورتش ،مژه هايش را دانه به دانه سياه مي كندوچسبناك،لبهايش را صورتي مي كند و آويزان،گونه هاي برجسته اش را- كه به تو رفته است- سرخ مي كند و بعدش بنابر اقتضا دست مي كشد رويشان تا زياد دلبري نباشند،پاهايش را مي كند توي كفش تازه كشف شده ساقه بلندش ،بندهايش را مي بندد تنگ تنگ تا هيچ هواي سرد زمستاني جرات نوازش كردن انگشتهاي پايش را –كه هميشه خدا سردند- نداشته باشد وبعد از اينكه طبق عادت 16ساله ات-از همان روزاول دبستان- نارنگي و سيب روزانه دخترت را گذاشتي توي كيف بچگانه اين روزهايش و با نگراني هاي هر روزه ات بدرقه اش كردي ،راه مي افتد توي كوچه هاي پايين شهري قديمي و سرش را مي اندازد پايين تا چشمش به چشم فاميلهايت كه از سرتا ته خيابانتان را پر كرده اند نيفتد،بعد مي رود مي نشيند روي صندلي اخر اتوبوس ،سمت راست،كنار پنجره-يعني همان جاي هميشگي- كتابش را در مي آورد و سعي مي كند روزش را باخواندن كتابهايي شروع كند كه با حقوق دوست داشتني اش خريده و به زنان سياه پوشي كه روي صندلي روبرو نشسته اند و چشم دوخته اند به چينها و گلها و موهاي كج شده روي پيشاني اش و رويشان را كيپ گرفته اند ،نشان بدهد كه چقدر روشنفكر است.مامان نمي داني دخترت بعضي روزها چقدر ذوق دارد اين اتوبوسها و متروها تمام شوند تا زودتر به ضرابخانه و دانشكده معروفش برسد و پايش را بگذارد توي حياط قديمي كوچك پر از دود سيگارش وبه خودش افتخار كند كه هنوز رنگ رنگ  روسريهايش حق دارند روي موهاي كوتاهش بنشينند و گره  شوند زير گلويش كه كيست اين روزها زياد اذيتش مي كند. مامان! دختر كوچكت كه هميشه در مقايسه با خواهر دوقلويش ،بدتروموذي ترش مي خواني ،هرروز بعد از اينكه راه تكراري دوساعته خانه تا دانشگاه را با پاهاي خسته اش وسردش و از همه جا تف مالي شده اش ،مثل هميشه به تنهايي تمام مي كند،پايش را مي گذارد توي حياط دانشكده و چشم مي دواند به دنبال دوستهايش تا پيدايشان كند و فكر كند كه مي تواند حرفهاي گنده گنده ي بي ارزشي كه روي دلش مانده و گوشهاي خواهر دوقلويش كه خيلي وقت است دير به دير خريدار آنها مي شوند را به آنها بزند،مامان! دختر تو دوستهاي خيلي زيادي براي خودش جور كرده ،از همه رنگ،از همه جور،بعضي هاشان قشنگ پيداست كه دوستش ندارند،بعضي هاشان سر زبانشان است هر چه مي گويند-معلوم است خب!نگوكه بدبين هستم- بعضي هاشان وقتي دخترت زيادي مهربان مي شود و هي مي خواهد دليل ناراحتي شان رابداند علنا و توي چشم خودش "خ.ز" ترين آدم دنيا مي خواننش! از تو چه پنهان مامان !دخترت روزهاي زيادي هي دلش مي خواست دوست داشته باشد و همه حصارهاي زشت دور وبرش را بشكند و به همه نگاههاي عوضي دوخته شده به سر و صورتش بگويد گور باباي همه تان،ولي آنقدر خيال پردازيهاي ارديبهشتي هجوم آوردند به سرش ومثل هميشه نا به كارش كردند كه اين روزها فكر مي كند بي ارزشترين آدم دنيا شده كه حتي دلتنگيهاي دوستهايش را دروغين مي پندارد و تصنعي!مامان !دخترت هيچ وقت يادش نمي رود كه بايد آبروي خانوادگي تورا حفظ كند،كه بايد دختر خوب تو باشد ،بايد براي بابايش همانقدر دوست داشتني ومحجوب بماند كه براي تو!ولي مامان برخلاف آنچه تو فكر مي كني دختر هيچ وقت دست راستش و آن هجده نقش بسته روي آن را به دست غريبه اي كه فكركند مي توانداورا از تنهايي در آورد نسپرده است !نگران نباش مامان! او تنها تر از هميشه است و از تنهايي خودخواسته اش لذت مي برد گاه! داشتم مي گفتم مامان! انقدر حواسم را پرت نكن! دخترت وقتي نشسته توي حياط دانشكده و به اين و آن فكر مي كند،به كتابها و روشنفكرها و فعاليتها و بيانيه ها و امضاها و همه چيز،هيچ چيز هم از دستش در نمي رود،او حواسش به همه جاهست مامان! به دختر و پسرهايي كه تازه با هم دوست شده اند،به دانشجوهايي كه مثلا دوست دارند دانشجو باشند و ادعايشان دخترت را اذيت مي كند،به پسرهايي كه بعضي هاشان بروبر به لبهاي برق برقي دخترت بدجور نگاه مي كنند ،به مانتوهاي تنگ دخترهاي دانشكده كه هميشه سياه هستند،به چتري هاي رنگ شده ي ريخته روي پيشاني هايشان كه همه دوستشان دارند،به  هد هاي پاپيوني مدل سرن تي پيتي شان حتي! به قدهاي بلند ،دستهاي كوتاه ،سرهاي خم به زير ،دماغهاي روبه بالا،او حتي حواسش  به شيوه راه رفتن آدمها و دست دانهايشان هست مامان! دخترت ريز بين شده اين روزها ،جزئي نگر و باتقلاوسعي مي كند هيچ چيز از زير چشمش در نرود!او مرتب مي رود سر كلاسهايش ومدام با همكلاسيهايش سر اعتقاداتش دعوامي كند تا جايي كه گاه توي چشم خودش وحشي مي خوانندش!مامان باور مي كني اينها را؟ فكر مي كردم دخترت فقط براي تو حق دارد سگ بشود وصبح به صبح پاچه ات را بگيرد و ريز ريز كند مهرباني هاي مادرانه ات را ! مامان خوبم! دخترت وقتي همه اين كارهاي روزانه اش راكرد و دوباره وبعد از همه جنگ و دعواهايي كه سر اعتقاداتش با همكلاسيها و بعضا استادهايش كرد دوباره با افتخار سرش را مي گيرد بالا و مي آيد بيرون و سيدخندان و ميدان توپخانه و محله قديمي مان و همينطور كه در ساعت 10 شب با همان غرورش توي خيابان راه مي رود و هي به خودش هي مي زند كه تو نبايد بترسي و 10شب است كه هست به توچه؟!از خودت شروع كن تا شرايط عوض شود،مامان همينطور كه اين فكرها مي رود و مي آيد پسر همسايه مي آيد و زير گوشش زر مي زند كه:"دوست دارم با تو س.ك.س وحشي داشته باشم" و او مي شكند و زاويه سرش را تغيير مي دهد به سمت پايين و تند مي آيد بالا تا دوباره در كنار شومينه خانه نقلي مان پيدايت كند و وانمود كند كه تنها چيز مهم برايش  به كجا رسيدن ژاكتي باشد كه روزهايت و روزمرگي هاي هر روزه ات را دربافتن دانه دانه هايت سياه مي كني!

تمام شد.

دخترت الناز

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 2:24  توسط الناز محمدي  |