"من هفت ساله بودم كه كيك فروش محله مي گفت:"كيك بخور قوي شو،سوار پهلوي شو" مجري تلويزيون اينها را پشت سر هم بلغور مي كند وبا چنان ذوق وشوقي حرف ميزند كه تمام عضلات صورتش بي چون و چرا بالا و پايين مي رود و دارد مي تركد انگار! سرم را مي اندازم پايين و مي روم توي اتاق مي چپم تا تمام شود،تا نگاهم به نگاههاي مايوسانه مادر و پدر نيفتد و مجبور نباشم دودقيقه به دو دقيقه برگردم به صورتهاي شرمنده شان نگاه كنم.
راستي من چند ساله بودم؟يك ساله بودم لابد،آن زمان كه پنج سال از شروع دهه شصت گذشته بود و من با كودكي كاملا شبيه خودم آمده بودم تا زندگي مادر و پدررا پنج نفره كنم،حالا بهتر يا بدتر ،نمي دانم. نه رحمتي در كار بود نه بركتي،نه كيك فروشي كه مجبور باشم براي سوار شدن بر پهلويها حتما از او كيكي بخرم و نه هيچ صدايي از هيچ كجا بلند نمي شد كه هيچ،اگر هم بود در صداي خمپاره هاي آوار شده روي شهر كوچكمان ،هيچ شده بود. من يك ساله بودم كه مامان و بابا در خانه بزرگ و سردمان روزهاي سياه زمستاني را سر مي كردند با گرمايي كه از نفتهاي جيره اي روزهاي جنگ به آن مي بخشيدند و من يك ساله بودم ،فكر مي كنم،كه مامان و بابا هنوز حتما روي حرفهايشان ايستاده بودند و شعارهايشان و قولهايشان كه به هم داده بودند و به ما داده بودند و به ما مي خواستند بدهند،همان موقع هم كه بابا تا بوق سگ كار مي كرد و مامان با دونطفه شبيه همي كه در گهواره درون بدنش داشت،در كنار دختر پنج ساله اش مي خوابيد وتا صبح مي لرزيد از ترس در اين خانه نا كجا آباد .همان موقع هم لابد بابا روي حرفهاي انقلابي اش ايستاده بود،حتما به خاطر همين هم بود كه باكارفرماي ايتاليايي اش نرفت فرنگ براي پيشرفت!من هنوز يك ساله بودم كه مامان صبحهاي سحر كه بمب مي ريخت روي چهار ستون خانه اش وچهار ستون زندگي اش و چهار ستون بدنش و چهار ستون خراب شده اي به نام شهرش ،بچه هايش را مي زد زير بغلش و مي دويد زير زمين تا مثلا به خيال خودش پناهگاهي پيدا كرده باشد براي اين بي نواهايي كه اجازه نگرفته به دنيايشان آورده بود.حالا اين روزها به همان اندازه كه به شعارها و فكرهاي 30سال پيشش شك كرده مامان ،به همين پناهنده شدنش در زير زمين هم مي خندد كه حالا اگر قرار باشد آواري بيايد روي سرمان ،در زيرزمين باشيم كه بيشتر مي آيد!
من 5ساله بودم،7ساله بودم،12 ساله بودم ،17ساله بودم... اه چه فرق مي كند مگر؟ من نمي دانم چندساله بودم كه يك روز چشمهايم راباز كردم ديدم صداي جيغ زن همسايه مي آيد،ديدم كميته ريخته توي خانه شان و به دنبال نمي دانم چه زهر ماري مي گردد، تشنج آن زن و بچه ها را يادم نمي رود هيچ وقت! من نمي دانم چند ساله بودم كه مانتوهاي بلندم مي كشيد روي زمين،مقنعه ام هرروز تنگ تر مي شد ،شلوارهايم گشادتر، زندگي ام تنگ تر،جاي دستهاي معلم روي صورتم بزرگتر،فحشهاي مدير حتي پشت بلندگو بلندتر-آخر آن روز بي وضو نماز خوانده بودم- ودايره هاي دختر خوب بودنم وسيع تر،همانقدر كه بتواند ابروهاي پرپشتم را در خود جاي بدهد تا همچنان"دختر" باقي بمانم. من نمي دانم چندساله بودم كه خاطرات بابا از روزهاي كارمندي اش در كارخانه اي بزرگ بامديرهاي بزرگ با شعارهاي بزرگ با تجمعهاي كارگري بزرگ،جمع شد توي پاهايش ورگهايش باد كرد و تركيد و اسمش را دكترها گذاشتند واريس كه آنقدرها هم كه مي گفتند ارثي نبود،بابا خودش دلش مي خواهد اينها خاطرات آن سالهاي سياه باشند.من نمي دانم چندساله بودم كه آن شهريور لعنتي آمد و به فرمان يك مرد انقلابي كه هنوز خوب تلفظ كردن كلمات را بلد نبود وتكيه كلامي به نام"لكن" داشت ،هزارها نفر سرهايشان با فشاري كه طناب به سرهايشان مي آورد و سوزي كه كه گلوله ها در سينه هايشان مي نشاند،افتاد پايين و هيچ وقت بالا نيامد،گورستان خاوران شد جايگاه هميشگي شان تا بعدها وقتي تازه شهريور 21 سالگي ام را پشت سرگذاشتم بلدوزرها خرابش كنند.من بازهم نمي دانم چندساله بودم كه مرد همسايه رفت به اندازه تمام قواي مردانگي اش زن"گرفت" تا هم خوب به وظايف شرعي اش عمل كرده باشد وهم زنهاي دوستهاي شهيدش بيوه نمانده باشند وهم به توصيه هاي ملاي محل خوب گوش كرده باشد. من نمي دانم چندساله بودم كه يكباره مجازات خيانتكاران شد آب لمبو شدم سرهايشان با سنگهايي كه به سمت شان باصلوات مي آمدند .حالااينكه اصلا خيانتي در كار بود يانه نمي دانم،آخر من نمي دانم آن موقع چندساله بودم حتي اگر هنوز هم سنگهاي مجازات كننده سلام وصلواتي خوب به مقصدشان بخورند. من نمي دانم چندساله بودم،چندساله هستم،هستم يا نه؟نمي دانم انقلاب يعني چه؟جمهوري يعني چه؟قانون چه مفهومي پيدا مي كند اين وسط؟اين سرودها چه معني دارند؟"فردا كه بهار آيد" آزاد ورها هستيم؟ ...من نمي دانم ،اين حرفها را من نمي فهمم ،من يك نسل سومي رها شده در اين همه اطلاعات عجيب و غريب هستم كه فكر مي كنم اگر كتاب بخوانم و چيز بنويسم و بروم تئاتروساعتها درصف سينما بايستم، پس روشنفكر خوبي شده ام،ديگربه من ربطي ندارد كه آنجا بچه ننه حسن دارد مي ميرد و آن طرف اين پسرك معلول سر بازمي زند تا دختر سن و سال بالاي روستايي را به زني بگيرد چون قوز دارد و كمي ساده است و به من چه كه راحله ها و... ها هر شب مردهايشان را طوري مي بينند كه سايه تمام بدنشان روي يك همجنس خوشرنگتر از خودشان افتاده است و بعد بايد به همين جرم كشته شوند چون شوهر كش شده اندحالا.به من چه كه اين دانشجوها كه از قضاي روزگار دوستهايم در آمده اند،مي روند زنداني كه به بركت انقلاب پدر و مادرهايشان حالا جايش وسيع تر شده و حتما،حتما،آلات شكنجه اش،همه منتقل شده اند به موزه عبرت با آن ميله هاي بلند! به من ارتباطي پيدا نمي كند كه كارگرهنوزكار+گر است و هنوز نه بيمه اي هست و نه چيزي و هرروز به تعداد پاهاي واريس زده اضافه مي شود. من علاقه اي ندارم بفهمم جمهوري بهتر است يا سلطنت،سوسياليسم بهتر است يا ليبراليسم،دين بهتر است يا... . من فقط برايم مهم است كه خوب بخورم ،خوب بپوشم،بروم دانشگاه و افتخار كنم كه غذاهاي آن را نمي خورم،هفته اي 5 بار بروم رستوران،كافه، و موقع برگشتن به خانه پايم را بگذارم روي گلهاي كودك گلفروش،فحش بدهم به اين مرتيكه اي كه دلش بدنم را مي خواهد،سوار تاكسي بشوم وصاف بيايم خانه و هيچ توجهي نكنم به گلايه ها و گريه هاي زن همسايه كه پول ندارد،شوهر دارد،هوو دارد،حق طلاق ندارد،بچه دارد،حق حضانت ندارد،آرزو دارد ،حق سفر ندارد،نفرت دارد،حق عدم تمكين ندارد،همه چيز دارد و هيچ چيز ندارد. براي من هيچ چيز اهميت ندارد،چون من نمي دانم چندساله بودم،بودم اصلا يا نه؟"بسي رنج برديم در اين سال سي" را هم من نمي فهمم .براي من فرقي نمي كند ،مي نشينم اين كانالها را عوض مي كنم و از ريتم اين سرودهاي انقلابي لذت مي برم فقط، به من چه كه حالا چه كسي چه چيز دارد و چه چيز ندارد؟
مي روم از مادربپرسم:من چندساله ام؟
