تبليغاتX
حوا زير درخت سيب

حوا زير درخت سيب

مثل يكي بود يكي نبودهاي مدام است اين سالها كه مي‌گذرند. اين عيدها كه مي آيند و مي روند و مي مانند و نمي روند انگار. اين " مبارك باشد"‌هاي خسته كه از اين باكس گوشي و ايميل و سوراخ تلفن سرازير مي شود. اين بيهوده هايي كه بيهوده اند. مبارك باشد، مبارك باشد، مبارك باشد... مبارك باشد كه چه؟ كه چي بشود؟ كه مثلا سال ديگه زنده باشيد و دوباره هي بگوييد مبارك باشد؟ به ياد آوردن روزهاي گذشته خسته ام مي كند، فرسوده ام مي كند، چيزي كم مي‌كند از بدنم، از خاطره هايي كه دوست ندارم يادشان بياورم و با اين عيد بازي اي كه همه راه انداخته اند انگار مجبورم كه از دستشان فرار نكنم. چيزي تغيير نكرده است كه! سي ام اسفند شده يك فروردين! بابا هميشه وقتي اين را مي‌گويد قند توي دلم آب مي شود. مي پرم بغلش مي كنم و از اين همه شباهت بي دليل لذت مي برم. حافظه ام هيچ وقت خوب نيست كه خاطره هاي خوب را به ياد بياورد. كه مثلا آن روز چقدر خوش گذشت و آن آدم را چقدر دوست داشتم زياد! فقط اتفاقهاي بد است كه سر مي گذارند به جانم. حالا نه خيلي بد بدها! همينكه مثلا فلان روز فلاني فلان چيز را گفت، چرا گفت و چرا من نگفتم؟ اتفاق بد خاصي نيفتاده، ولي به به ياد آوردن روزهاي مدامي كه با خودم درگير بوده ام و هيچكس هم كمكم نكرده، ناراحتم مي كند، اين انتظارهايي كه داشته ام وبه درك كه داشته ام انگار! اين كتابهايي كه چند تايشان مانده است روي زمين و از قصد نمي خوانمشان كه هميشه يك چيز باشد كه ناراحتم كند، اين روزهايي كه گذشته اند و ديگر بر نمي گردند، 20 سالگي ام و 21 سالگي ام كه 20 ساله نبودند و زود تمام شدند، آرزوهايي كه هيچ وقت رنگ آرزو نداشتند وهميشه ياد روزهاي سگي مي اندازندم، اين خواستنها كه نصفه كاره اند و نمي دانم بايد هنوز بخواهمشان يا نه، اين آدمهاي بي ربط كه آدم بهشان اميدوار مي شود يه هو، ولي همان بي ربط ماندشان بهتر است انگار! اين سگهايي كه پاره و پوره خودشان را مي اندازند توي روح آدم، اين يكي به دو كردنهاي خودم با خودم،اين... همه اينهاست، همه اينهايي كه كوچكند و بزرگند و فقط وقتي كسي مي شنودشان مي خندانند فقط! همه اينها دليل مي شود كه دوست نداشته باشم اين مبارك باشدهاي بي خود را، شعار هم نمي دهم، چرت و پرت هم نمي گويم، واقعيت همين است، هرچند اگر قرار باشد از پيامهاي مبارك باشدهايي كه از طرف آدمهاي بي ربط و بي ربط به اين باكس گوشي ام سرازير نمي شود، ناراحت هم بشوم.

نه من غر نمي زنم! مطمئنم! هركار كه بكنم همين است كه هست، بهتر نمي شود!

پ ن: با تمام اين اوصاف هرچقدر هم كه روزهاي خوب يادم نيايد، امكان ندارد كه دوستيهاي خوب يادم برود، دوستيهايي كه همراه روزهايم بوده‌اند:

الهه، كه هميشه دوست بوده، هميشه! وچقدر نبودم اگر نبود.

شيما، با آن خنده هاي خوب كه هيچ كس انتظار به گوش نرسيدنهايشان را ندارد، با آن همراهيهاي خوب و چيزهايي كه هميشه دارد به آدم ياد بدهد.

مارال كه بوي دبيرستان "هفتم تير" مي دهد و عاشقيهايي نوجوانانه!

طه، با آن آرامشي كه هنوز عجيب است و آدم را ياد روزهاي خوب گذشته مي اندازد، روزهايي كه چه زود گذشتند و ديگر نمي آيند انگار!

نيكو، با آن رنگين كماني كه از خوبيها دارد و هي كمرنگ و پررنگ مي شود در روزها.

نوشين و آن شباهتهايي كه هميشه آدم را ياد خودش مي اندازد.

پوريا كه يك ديوانه واقعي است.

امير، با آن شوخي هايي كه 90 درصدشان جدي است و لبخند هوشمندانه اي كه پشتشان مي آيد.

مائده و آرامشي كه زبانزد است.

عارف كه نمونه يك مرد كرد نرمال است و اخمهايي كه عجيب مردانه اند.

همه با آن...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 22:21  توسط الناز محمدي  | 

من خيلي چيزها را نمي فهمم، خيلي چيزها را. مثلا همين بازي پايان ناپذير اثبات ديگران به ديگري! اثبات خود به ديگري، اثبات ديگري به خود! اينكه اين حرفش شوخي بود، مي گذرم. آن حرفش منظوري نداشت، مي گذرم. اينكه بايد اينطوري مي شد، مي گذرم. اينكه چرا اينطوري شد؟ ولش كن مي گذرم.

من خيلي چيزهاي ديگر را هم نمي فهمم، مثلا همينكه چرا دوستيم با همه، همه با هم دوستيم ، ولي ناخواسته؟ حال هم را به مي زنيم اجبارا. مي رسيم به هم: چقدر دلم برات تنگ شده بود، دوقدم آن طرفتر كه مي شويم: فكر كن كه دلم براي تو تنگ شده باشه! خوبيم، خوبيم با هم خوبيم، ولي چشم هم نداريم كه همديگر را ببينيم، دست از اين بازي احمقانه دوست داشتن هم بر نمي داريم!

من خيلي چيزهاي مهمتر را هم نمي فهمم. اينكه مثلا اين آقايي كه كنار من مي نشيندسهوا، و فكر هم مي كند كه خيلي هم ما به او علاقمنديم، چرا اين فكر را مي كند اصلا؟ يا چرا فكر مي كند كه مي تواند با آن هيكل ناقص وآن دستهاي پر از مو ما را علاقمند به خود كند؟ حالا ما هي به روي خودمان نمي آوريم و نمي خواهيم مثل بقيه تكبرمان را به زبان بياوريم، دليل نمي شود كه شما انقدر رويتان زياد شود كه!

من واقعا نمي فهمم چرا با كساني كه همفكر من نيستند و گاهي واقعا شبيه فاشيستها مي شوند با آن عقايد مسخره شان، نبايد حرف بزنم؟ چرا نبايد با آنها دوست باشم؟ چرا نبايد از دوستيهاي خوبشان لذت ببرم؟ چرا نبايد ازشان راهنمايي بخواهم حتي؟ حالم به هم مي خورد وقتي مي گوييد: با اين سلام و عليك داري؟ من بدم مي ياد ازش خيلي!

من نمي فهمم چرا وقتي حالتان از من به مي خورد و چشم نداريد كه ببينيدم، رك و راست نمي گوييد، هي مي رويد پشت سر آدم وزوز مي كنيد كه چي بشود مثلا؟ اين كه مي شود دقيقا عقده اي بازي و ثابت كردن اينكه در بدنتان يك چيز كم داريد!

من نمي فهمم خيلي چيزها، حالا اگر قرار باشد بگوييد خب حتما نفهمي كه نمي فهمي!

پ ن: اين هفته دوبار مرده ام، يك بار مامان خواب ديده، يكبار الهه، سومي به خير مي شودحتما! نه؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 1:10  توسط الناز محمدي  | 

به من تجاوز شده است... این کلمات به من تجاوز کرده اند...این حرفهایی که بوی گنداب می دهند... رهایم کنید...حالا برای پیر شدن زود است.
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 16:27  توسط الناز محمدي  | 

خوب، خوب

عجله اي ندارم به ايستگاه برسم

اصراري نيست براي رسيدن به خانه

همين كه پاهايم موازي هم باشند روي اين پياده روهاي خيس، خوب است

همين كه اتوبوس در راه است خوب است

همين كه چهارراه هيچ، چراغ ندارد خوب است

همين كه خيابان آزادي هيچ وقت به امام خميني نمي رسد خوب است

همين كه كارگر افغان تنه هاي محكم بزند به شانه ام، خوب است

همين كه مرد برود جلو بايستد تا بيايم خوب است

همين كه بابا حرفهاي خوب بزند خوب است

همين كه باشد خوب است

همين كه مامان هست قرصهايم را بدهد خوب است

همين كه الهه هست به چشمهايم نگاه كند خوب است

همين كه براي روزهاي خوب خبرم نمي كني خوب است

همين كه اسمم خوب،نامم خوب، كنيه ام خوب است، خوب است

نشر چشمه خوب است

خواندن كتابهاي گردگرفته خوب است

چاي خوب است

كافه خوب است

تنهاي تنها خوب است

شيرهاي بانك ملي خوب است

خوب،خوب است

"ومن چقدراز همه چيزهاي خوب خوشم مي آيد"

پ ن: حالم را به هم مي زني،همين!

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 15:3  توسط الناز محمدي  |