مثل يكي بود يكي نبودهاي مدام است اين سالها كه ميگذرند. اين عيدها كه مي آيند و مي روند و مي مانند و نمي روند انگار. اين " مبارك باشد"هاي خسته كه از اين باكس گوشي و ايميل و سوراخ تلفن سرازير مي شود. اين بيهوده هايي كه بيهوده اند. مبارك باشد، مبارك باشد، مبارك باشد... مبارك باشد كه چه؟ كه چي بشود؟ كه مثلا سال ديگه زنده باشيد و دوباره هي بگوييد مبارك باشد؟ به ياد آوردن روزهاي گذشته خسته ام مي كند، فرسوده ام مي كند، چيزي كم ميكند از بدنم، از خاطره هايي كه دوست ندارم يادشان بياورم و با اين عيد بازي اي كه همه راه انداخته اند انگار مجبورم كه از دستشان فرار نكنم. چيزي تغيير نكرده است كه! سي ام اسفند شده يك فروردين! بابا هميشه وقتي اين را ميگويد قند توي دلم آب مي شود. مي پرم بغلش مي كنم و از اين همه شباهت بي دليل لذت مي برم. حافظه ام هيچ وقت خوب نيست كه خاطره هاي خوب را به ياد بياورد. كه مثلا آن روز چقدر خوش گذشت و آن آدم را چقدر دوست داشتم زياد! فقط اتفاقهاي بد است كه سر مي گذارند به جانم. حالا نه خيلي بد بدها! همينكه مثلا فلان روز فلاني فلان چيز را گفت، چرا گفت و چرا من نگفتم؟ اتفاق بد خاصي نيفتاده، ولي به به ياد آوردن روزهاي مدامي كه با خودم درگير بوده ام و هيچكس هم كمكم نكرده، ناراحتم مي كند، اين انتظارهايي كه داشته ام وبه درك كه داشته ام انگار! اين كتابهايي كه چند تايشان مانده است روي زمين و از قصد نمي خوانمشان كه هميشه يك چيز باشد كه ناراحتم كند، اين روزهايي كه گذشته اند و ديگر بر نمي گردند، 20 سالگي ام و 21 سالگي ام كه 20 ساله نبودند و زود تمام شدند، آرزوهايي كه هيچ وقت رنگ آرزو نداشتند وهميشه ياد روزهاي سگي مي اندازندم، اين خواستنها كه نصفه كاره اند و نمي دانم بايد هنوز بخواهمشان يا نه، اين آدمهاي بي ربط كه آدم بهشان اميدوار مي شود يه هو، ولي همان بي ربط ماندشان بهتر است انگار! اين سگهايي كه پاره و پوره خودشان را مي اندازند توي روح آدم، اين يكي به دو كردنهاي خودم با خودم،اين... همه اينهاست، همه اينهايي كه كوچكند و بزرگند و فقط وقتي كسي مي شنودشان مي خندانند فقط! همه اينها دليل مي شود كه دوست نداشته باشم اين مبارك باشدهاي بي خود را، شعار هم نمي دهم، چرت و پرت هم نمي گويم، واقعيت همين است، هرچند اگر قرار باشد از پيامهاي مبارك باشدهايي كه از طرف آدمهاي بي ربط و بي ربط به اين باكس گوشي ام سرازير نمي شود، ناراحت هم بشوم.
نه من غر نمي زنم! مطمئنم! هركار كه بكنم همين است كه هست، بهتر نمي شود!
پ ن: با تمام اين اوصاف هرچقدر هم كه روزهاي خوب يادم نيايد، امكان ندارد كه دوستيهاي خوب يادم برود، دوستيهايي كه همراه روزهايم بودهاند:
الهه، كه هميشه دوست بوده، هميشه! وچقدر نبودم اگر نبود.
شيما، با آن خنده هاي خوب كه هيچ كس انتظار به گوش نرسيدنهايشان را ندارد، با آن همراهيهاي خوب و چيزهايي كه هميشه دارد به آدم ياد بدهد.
مارال كه بوي دبيرستان "هفتم تير" مي دهد و عاشقيهايي نوجوانانه!
طه، با آن آرامشي كه هنوز عجيب است و آدم را ياد روزهاي خوب گذشته مي اندازد، روزهايي كه چه زود گذشتند و ديگر نمي آيند انگار!
نيكو، با آن رنگين كماني كه از خوبيها دارد و هي كمرنگ و پررنگ مي شود در روزها.
نوشين و آن شباهتهايي كه هميشه آدم را ياد خودش مي اندازد.
پوريا كه يك ديوانه واقعي است.
امير، با آن شوخي هايي كه 90 درصدشان جدي است و لبخند هوشمندانه اي كه پشتشان مي آيد.
مائده و آرامشي كه زبانزد است.
عارف كه نمونه يك مرد كرد نرمال است و اخمهايي كه عجيب مردانه اند.
همه با آن...

