ما دستهایمان کوتاه شده بود. کوتاهمان کرده بودند. سربه جانمان گذاشته بودند و خیالی شان نبود. آنقدر در کوچه ها بالا و پایین رفتیم تا بن بستی روبرویمان ساختند که آنقدر تنگ بود و سخت بود و هیچ چیز نداشت که شاعری از یادمان رفت. شده بودیم آدمهای سختی که دلمان هیچ کس را نمی خواست. آدمهای افسرده حالی که هرچند دلمان خواسته بود دوباره به داستانهای عاشقانه مان برگردیم، ولی آنقدر تن و بدنمان و روحمان که سگ توی آن شاشیده بود، زخم خورده بود که نفس هایی هم که به صورت های هم می زدیم به نشانه دلتنگی و دوست داشتن وهزار مزخرفات دیگر، ارزش قبل از آن را نداشت. دیگر همه چیز ارزش هیچ چیز را نداشت و دلمان می خواست جایی باشد که از دست خودمان و از دست آدمهایی که افسرده مان کرده بودند و دلشان هیچ به حالمان نمی سوخت، فرار کنیم. فرار کنیم به ناکجاآبادهایی که هرچقدر ناکجا باشد، ولی آنقدر مردمش شرف داشته باشند که نخواهند از بغل دستی هایشان جاسوس بسازند تا یک وقت به یکی از تخم حرامهایشان ضرری نرسد. ادمهایی که آنقدر کوچک نباشند که بیایند در مسجد محل وامضا جمع کنند برای همین آدمهایی که کنارشان نشسته اند وفقط شاید دلشان به حال آن دوساعتی می سوخت که درآن صف لعتنی ایستادند و باشادمانی ای که سال ها بود دیگراز جانشان رخت بربسته بودند، دل و جانشان را با قوتی بزرگ به صندوق انداخته بودند. ما فقط دلمان خواسته بود که کمی بهتر شده باشیم در روزهای جوانی که حرام شده بود. که به بادرفته بود. که 20 سالگی خیلی ازرفقایمان را پشت آن میله های لعنتی، پیر کرده بود. برای از یادبردن زباله هایی که به جانمان ریخته شده بود در چهارسال سیاهی که جز انبوه شدن تن مان از نفرت، هیچ چیز دیگری نداشت. ما فقط خواسته بودیم خودمان باشیم. همان آدمهای معمولی عقب مانده ای که هرچند دلمان می خواست آدمهای بزرگتری باشیم وهمه انگشت ها نشانمان بدهند، ولی انقدر روحمان را ذره ذره خورده بودند که فقط دیگر دلمان می خواست گوشه ای باشد با خرده شادمانی ای که بگذارد خلوت دوست داشتنی ای بماند برای خود خودمان، بی هیچ توضیح اضافه ای، بی هیچ تجسسی، بی هیچ هیچ هیچ....
حالا از آن خواستنهایمان هیچ نمانده، هیچ شده ایم، دراین ناامیدی ای که هرچند بخواهیم به روی خودمان هم نیاوریم، با چنگالش خونینمان می کند، داغ می گذارد به جانمان، خسته مان می کند، خسته مان می کند، خسته مان می کند...
پی نوشت: ای قهرمان کاغذی روزنامه ها
ای آدم دوپا
به یاد بیاور
زمانی که چهارپا داشتی
ومهربان تر بودی. الیاس علوی، از مجموعه شعر: من گرگ خیالبافی هستم

