تبليغاتX
حوا زير درخت سيب

حوا زير درخت سيب

ما دستهایمان کوتاه شده بود. کوتاهمان کرده بودند. سربه جانمان گذاشته بودند و خیالی شان نبود. آنقدر در کوچه ها بالا و پایین رفتیم تا بن بستی روبرویمان ساختند که آنقدر تنگ بود و سخت بود و هیچ چیز نداشت که شاعری از یادمان رفت. شده بودیم آدمهای سختی  که دلمان هیچ کس را نمی خواست. آدمهای افسرده حالی که هرچند دلمان خواسته بود دوباره به داستانهای عاشقانه مان برگردیم، ولی آنقدر تن و بدنمان و روحمان که سگ توی آن شاشیده بود، زخم خورده بود که نفس هایی هم که به صورت های هم می زدیم به نشانه دلتنگی و دوست داشتن وهزار مزخرفات دیگر، ارزش قبل از آن را نداشت. دیگر همه چیز ارزش هیچ چیز را نداشت و دلمان می خواست جایی باشد که از دست خودمان و از دست آدمهایی که افسرده مان کرده بودند و دلشان هیچ به حالمان نمی سوخت، فرار کنیم. فرار کنیم به ناکجاآبادهایی که هرچقدر ناکجا باشد، ولی آنقدر مردمش شرف داشته باشند که نخواهند از بغل دستی هایشان جاسوس بسازند تا یک وقت به یکی از تخم حرامهایشان ضرری نرسد. ادمهایی که آنقدر کوچک نباشند که بیایند در مسجد محل وامضا جمع کنند برای همین آدمهایی که کنارشان نشسته اند وفقط شاید دلشان به حال آن دوساعتی می سوخت که درآن صف لعتنی ایستادند و باشادمانی ای که سال ها بود دیگراز جانشان رخت بربسته بودند، دل و جانشان را با قوتی بزرگ به صندوق انداخته بودند. ما فقط دلمان خواسته بود که کمی بهتر شده باشیم در روزهای جوانی که  حرام شده بود. که به بادرفته بود. که 20 سالگی خیلی ازرفقایمان را پشت آن میله های لعنتی، پیر کرده بود. برای از یادبردن زباله هایی که به جانمان ریخته شده بود در چهارسال سیاهی که جز انبوه شدن تن مان از نفرت، هیچ چیز دیگری نداشت. ما فقط خواسته بودیم خودمان باشیم. همان آدمهای معمولی عقب مانده ای که هرچند دلمان می خواست آدمهای بزرگتری باشیم وهمه انگشت ها نشانمان بدهند، ولی انقدر روحمان را ذره ذره خورده بودند که فقط دیگر دلمان می خواست  گوشه ای باشد با خرده شادمانی ای که بگذارد خلوت دوست داشتنی ای بماند برای خود خودمان، بی هیچ توضیح اضافه ای، بی هیچ تجسسی، بی هیچ هیچ هیچ....

حالا از آن خواستنهایمان هیچ نمانده، هیچ شده ایم، دراین ناامیدی ای که هرچند بخواهیم به روی خودمان هم نیاوریم، با چنگالش خونینمان می کند، داغ می گذارد به جانمان، خسته مان می کند، خسته مان می کند، خسته مان می کند...

پی نوشت:             ای قهرمان کاغذی روزنامه ها

                         ای آدم دوپا

                        به یاد بیاور

                       زمانی که چهارپا داشتی

                       ومهربان تر بودی.      الیاس علوی، از مجموعه شعر: من گرگ خیالبافی هستم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 16:49  توسط الناز محمدي  | 

همه اینها جوانی کج و کوله ماست که دارد به باد می رود، دود می شود، هیچ انگار! همه اینها روزهای خوب جوانی ماست که قرار بوده خوب باشد، خوش باشد، پرباشد از رنگ، قهقه های از ته دل، خوبی، سلامتی، شادی! این ها همه شان روزهای جوانی ماست که پرشده از رنگهایی که مال خودمان نیستد، ما مالشان نیستیم، قرار نبوده که باشیم، قراربوده که نباشیم اینطور، اینقدر بهت زده، با چشمانی کاملا باز که هیچ سرشان نمی شود که باز بودنشان هم زیادی باز است، قرارنبود که اینطور بعد از گذشتن یک ماه لعنتی و تمام بدی هایی که آدم های بد بر سرمان آوردند، اینطور ناامید بمانیم، قرار نبود اینطور بشویم...شکست خورده و مثل بازندگانی که امید به بعدهادارند، درحالیکه می دانند که کاری هم از دستشان برنمی آید، چقدر همه چیز بد است، چقدر همه چیز بد است، چقدر همه چیز بد است...

پی نوشت: این معلوم است که دیگر جمله های خوب به دستهایم نمی رسند...به انگشتهایم راه پیدا نمی کنند...این معلوم است که از آن خرده نثری که برای خودم دست و پاکرده بودم، هیچ نمانده است...به بدروزهایی پرتاب شده ایم...بدروزهایی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 15:37  توسط الناز محمدي  | 

این درد مرا می کشد. مرا می درد. بیچاره می کند. خانه ام را آتش می زند. این درد به جان من افتاده ست و هر کاری می کنم جدا نمی شود. من بیزار شده ام. شکسته ام. کم اورده ام. چیزی نمانده برایم دیگر. این ها همه شان دردهای بزرگی است. باور کنید. گذشتن از این خیابان ها که قرمز شده و چشمهایم را خونین می کند. دیدن صحنه های مردن دخترک هم سن و سال خودم که جان می دهد آرام آرام و می رود، بی هیچ سروصدایی، بی هیچ توقعی برای کمک، بی هیچ توقعی! می رود، می رود، به همین سادگی! دیدن اشکهای مدام عابران مرا می کشد. اشکهایم پایین نمی آیند. مانده اند همانجا لعنتی ها. قیافه ی آدمهای قهرمان را گرفته ام. انگار نه انگار! همینطور که سراسیمه می دوم و باتومها به سراغم می آیند، چیزی از ژست قهرمانی ام کم نمی کنم.... اما من کم آورده ام. فقط دلم می خواهد جایی باشد برای فکر کردن و بیرون آمدن از این بهت زدگی عجیب که دچارش شده ام. تا شاید باورم بشود بلایی که به سرمان می آید را. فقط می خواهم که اینجا نباشد. هر جا که می خواهد باشد، باشد.
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 14:14  توسط الناز محمدي  |