تبليغاتX
حوا زير درخت سيب

حوا زير درخت سيب

1.می گذرند، می گذرند تمام بالا و پایین هایی که برای رسیدن به چیزهای مهم بهشان دست انداخته ای، رفته ای، آمده ای، برایشان یقه دریده ای، دوستشان داشته ای، می گذرند وچنان پشتشان را به تو می کنند که حتی دیگر دوست نداری بهشان نگاه کنی، به اندازه یک لحظه حتی که اگر نبودید مثلا من هم نبودم و این ها، ولی بی ارزش تر از این هایی برایشان که بتوانند برای آخرین بار هم که شده بایستند وحتی خداحافظی کنند. حکایت این روزهای ماست. مانده ایم با دنیای از نا خوشی ها که کمرمان را می شکند وزبان درازی هم می کند.

2. خیلی وقت است که دیگر سرخوشانه مثل روزهای گذشته نمی خندم. نه اینکه بهانه ای نمانده باشد برای خندیدن،نه! بلکه این توقع همه است که سر صعودی ای را طی می کند که هرچه قدر هم بخواهی قدراست کنی جلویشان نمی شود که خودت باشی، با همان خنده های سرخوشانه که سعی می کنند هیچ چیز به هیچ جایش نباشد و هرچقدر هم با دستهایشان و نگاههایشان و زبانهای تلخشان که بدجور به آدم نیش می زند و می سوزاند،  اشاهر می کنند که این منفجر شدنهایت مناسب سن تو نیست، خنده ای تحویلشان می دهی وحتی انقدر حسابشان نمی کنی که برایشان توضیح بدهی....نه از این چیزهای هم هیچ نمانده و دارد کم کم باورت می شود که باید اینطور باشی نه آنطور.

3.فهیمه و هادی و فیروز ومریم و سپیده، آدم های این روزهایم هستند. در تحریریه کوچک «خبر»، وقتی دور هم و دور میزهای کج و کوله مان می نشینیم و هی غر می زنیم که آخر این دیگر چه میزهایی است وباعث می شود یک نفرمان کم باشد همیشه. آرامش دوست داشتنی فهیمه خوبم می کند در این روزهای لعنتی و خوب بودنهای کم کمش که هی آدم را نزدیک به خودش می کند وهی آدم را به فکر وامی دارد که می شود مثل او صورتی بود و خوب می داند که پاورچین من است، حلزون پاورچین من که می شود مدتها پشتش سوار شد و از آرامشش لذت برد.  هادی آدم فلفلی گروه است، خوب بودنهایش خوب است وقتی از ته دل است ونه تظاهروخیلی اوقات آدم دلش می خواهد مثل او زرنگ باشد وهزار تا کار را با هم بکند و حواسش به ده ها نفر هم باشد. فیروز که همان خاکی فیروز رسمی است، محترم ترین آدمی است  که به عمرم دیده ام، حالا اکر بخواهد که محترم نشان داده بشود هم فرقی نمی کند، با حافظه تاریخی و فوق العاده ای که دارد خیلی وقت ها آدم را به فکر وامی دارد و راهی از پیشرفت را پیش پای آدم می گذارد، تمام عصبانیت و خجالت وتعارف و خواستن ها و نخواستهایش در یک جمله خلاصه می شود: خواهش می کنم! مریم دبیر ویا همان رئیس گروه است، نمونه یک مدیر خوب که می تواند در اوج ناراحتی های بخندد ولبخند از لبش نیفتد و از این نظر اولین ادمی است که دیده ام که در اوج عصبانیت، لبخند جزء دوست داشتنی صورتش است، همیشه فکر می کنم یکی از زنهای موفقی است که می شود رویشان حسلب کرد، حالا هرچقدر هم وقت نداشته باشد خیلی از اوقات جواب آدم را هم بدهد. سپیده با تحمل ترین است برای تمام خوبی ها و بدی هایی که به دوش می کشد و نمونه یکی زن مستقل است که باعملش نشان می دهد که به دور از هرژستی چقدر استقلالش قشنگ است و خوب است و چقدر می خواهم تحملم مثل او باشد.

4. ناراحت کننده ترین است: این دودلی مزمن لعنتی که بعد از یک سال هم تمام نشده است هنوز!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 14:55  توسط الناز محمدي  |