تبليغاتX
حوا زير درخت سيب

حوا زير درخت سيب

بعضی روزها هست که روز کار نیست، روز نوشتن گزارشهای تکراری نیست، گزارش هایی که هرچقدر هم در روزنامه های خوبی چاپ شوند، باز هم دست آخر دانشجوهای روزنامه نگاری بیشترین مشتری شان هستند و هیچ. روزهایی هست که آدم دلش می خواهد هیچ جا نباشد و جایی باشد برای گم شدن. برای رفتن. نبودن. جایی که بشود گورت را گم کنی تا مدتی و هیچ آدم فضولی هم نباشد که بگوید کدام گوری هستی؟ روزهایی هست که دلت می خواهد همینطوری بنشینی و نگاه کنی به روزهایی که رفته اند و هیچ کار بزرگی نبوده که انجام داده باشی و خودت هستی و خودت و کارهای بزرگی که دیگران می کنند و تویی که برایشان نبوده ای هیج وقت. کم رنگ بوده ای و هیچکس نبوده که روزهایت را پررنگ کند. روزهایی هست که دلت می خواهد برای آدمها نباشی، خودت باشی و خودت و روزهایی که گند تر از همیشه می گذرند، بی تحولی،جنبشی،تنوعی. روزهایی هست که اینگونه است، حرفها را نمی شود زد، نگاه ها را نمی شود کرد، منع است و منع و زنانگی ای که از دست می رود و دغدغه هایی که کم رنگ شده و من که بی تو مانده ام این وسط و گلایه است که کار خودش را می کند.

پی نوشت: اینگونه است روزها/بهتر نمی شود

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 20:35  توسط الناز محمدي  |