تبليغاتX
حوا زير درخت سيب

حوا زير درخت سيب

من مریض شده ام. یک نوع مریضی ای که درد ندارد. خون ریزی ندارد. تب ندارد. هیچ چیز ندارد لامصب. همین هم هست که درمانی ندارد لعنتی. انقدر لامصب است که به هیچ کس هم نمی شود توضیحش داد. نمی شود رفت  نشست کنار کسی و گفت: ببین آقاجان، من اینجایم، بله، همینجا، درد می کند. نمی شود حتی گذاشتش گوشه دلی، جایی تا خودش خوب بشود. نمی شود برایش راه حل پیدا کرد. نه! خوب نمی شود. نه با گریه، نه با بغض های مدام، نه با خودرگیری های هرروزه. هیچ چیز خوبش نمی کند، حتی دست های تو!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 17:52  توسط الناز محمدي  | 

همیشه آدم هایی هستند که باید به آن ها فکر کرد. ازشان تشکر کرد. بهشان لطف کرد به امید یک لطف کم، یک توجه کم، یک لحظه های کمی که به تو نگاه کنند و با نگاهشان خوب بفهمندت. آدم هایی که نیاز نیست برایشان توضیح اضافه بدهی، بروی بیایی تا بفهمند چه مرگت است؛ می نشینند دقیق روبرویت، حرف زیادی هم نمی زنند اساسا، ولی نگاهشان خوب است، دقتشان خوب است، خوب گوش کردنهایشان خوب است. اصلا همینکه توضیح زیادی نمی خواهند و توی دلشان دیوانه خطابت نمی کنند، خوب هستند. پاورچین پاورچین می آیند توی زندگی ات، اذیت نمی کنند، چشم غره نمی روند، زخم نمی زنند به دلت، ادعایشان کورت نمی کند، حرفهایشان کم نمی کند از بدنت، می فهمند، می فهمند و اساسا هرچه فهمیدنی های دنیاست مال آن هاست. آن هایند که خرده امیدی، صفری، چیزی می گذارند برای زندگی. وگرنه این لعنتی که ماندن ندارد.

همیشه آدم هایی هم هستند که بودشان درد است. کم می کنند، زیاد نمی کنند. می چلانند بدنت را. روحت را. آمده اند تا حالت را بد کنند، بگذارند که بد باشی. خوب نباشی. تکان که می خوری ایراد بگیرند تا شک کنی به خودت. حرف که می زنی چماقت کنند توی سرت. خودت را برای خودت غیر قابل تحمل کنند. نگذارند که برای یک لحظه که شده اعتماد به نفسی داشته باشی که همه دوست دارند داشته باشند و از آن لذت ببری. دوست دارند نباشی، خوب نباشی، زبانت را به انتقاد باز نکنی، فقط لبخند باشد و لبخند که تحویلشان بدهی و آن وقت آدم خوبه داستان هستی، یک آدم محترم که در برابر بدی ها و اذیت هایی که می شود،سکوت می کند، احترام می گذارد و احترام نمی بیند و سکوت می کند، محبت می کند ونمی بیند، تشکر می کند و خواهش می کنم نمی شنود، زخم زبان ها را می شنود و نشنیده می گیرد، توهین ها را نمی شنود، سر خم می کند در برابر همه نامربوطهایی که می شنود و از بس خوب است و محترم است و اساسا نمی تواند جواب کسی را بدهد، سرش را بالا می آورد، نگاه می کند توی صورتهایشان و می گوید: آهان شوخی کردی، می دانستم.

این آدم ها را باید حذف کرد، حضورشان را تحمل کرد، حضور فیزیکی شان را. برایشان غذا آورد، آب را نه. گل آورد، گلدان را نه. نگاه آورد، محبت را نه. باید ولشان کرد به حال خودشان. گذاشتشان یک جایی، همینطور برای خودشان بلولند در حاشیه زندگی ات و ندیدشان کلا. باشند و نباشند، دست وپا و چشم و صورتشان باشد، خودشان نباشند، حرف هم اگر زدند، هدفون را تا ته چپاند توی گوش هایت و با تمام وجود سیکرت گاردن را قورت داد وتمام.

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 13:29  توسط الناز محمدي  |