تبليغاتX
حوا زير درخت سيب - من درد می کشم...

حوا زير درخت سيب

این درد مرا می کشد. مرا می درد. بیچاره می کند. خانه ام را آتش می زند. این درد به جان من افتاده ست و هر کاری می کنم جدا نمی شود. من بیزار شده ام. شکسته ام. کم اورده ام. چیزی نمانده برایم دیگر. این ها همه شان دردهای بزرگی است. باور کنید. گذشتن از این خیابان ها که قرمز شده و چشمهایم را خونین می کند. دیدن صحنه های مردن دخترک هم سن و سال خودم که جان می دهد آرام آرام و می رود، بی هیچ سروصدایی، بی هیچ توقعی برای کمک، بی هیچ توقعی! می رود، می رود، به همین سادگی! دیدن اشکهای مدام عابران مرا می کشد. اشکهایم پایین نمی آیند. مانده اند همانجا لعنتی ها. قیافه ی آدمهای قهرمان را گرفته ام. انگار نه انگار! همینطور که سراسیمه می دوم و باتومها به سراغم می آیند، چیزی از ژست قهرمانی ام کم نمی کنم.... اما من کم آورده ام. فقط دلم می خواهد جایی باشد برای فکر کردن و بیرون آمدن از این بهت زدگی عجیب که دچارش شده ام. تا شاید باورم بشود بلایی که به سرمان می آید را. فقط می خواهم که اینجا نباشد. هر جا که می خواهد باشد، باشد.
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 14:14  توسط الناز محمدي  |