من خيلي چيزها را نمي فهمم، خيلي چيزها را. مثلا همين بازي پايان ناپذير اثبات ديگران به ديگري! اثبات خود به ديگري، اثبات ديگري به خود! اينكه اين حرفش شوخي بود، مي گذرم. آن حرفش منظوري نداشت، مي گذرم. اينكه بايد اينطوري مي شد، مي گذرم. اينكه چرا اينطوري شد؟ ولش كن مي گذرم.
من خيلي چيزهاي ديگر را هم نمي فهمم، مثلا همينكه چرا دوستيم با همه، همه با هم دوستيم ، ولي ناخواسته؟ حال هم را به مي زنيم اجبارا. مي رسيم به هم: چقدر دلم برات تنگ شده بود، دوقدم آن طرفتر كه مي شويم: فكر كن كه دلم براي تو تنگ شده باشه! خوبيم، خوبيم با هم خوبيم، ولي چشم هم نداريم كه همديگر را ببينيم، دست از اين بازي احمقانه دوست داشتن هم بر نمي داريم!
من خيلي چيزهاي مهمتر را هم نمي فهمم. اينكه مثلا اين آقايي كه كنار من مي نشيندسهوا، و فكر هم مي كند كه خيلي هم ما به او علاقمنديم، چرا اين فكر را مي كند اصلا؟ يا چرا فكر مي كند كه مي تواند با آن هيكل ناقص وآن دستهاي پر از مو ما را علاقمند به خود كند؟ حالا ما هي به روي خودمان نمي آوريم و نمي خواهيم مثل بقيه تكبرمان را به زبان بياوريم، دليل نمي شود كه شما انقدر رويتان زياد شود كه!
من واقعا نمي فهمم چرا با كساني كه همفكر من نيستند و گاهي واقعا شبيه فاشيستها مي شوند با آن عقايد مسخره شان، نبايد حرف بزنم؟ چرا نبايد با آنها دوست باشم؟ چرا نبايد از دوستيهاي خوبشان لذت ببرم؟ چرا نبايد ازشان راهنمايي بخواهم حتي؟ حالم به هم مي خورد وقتي مي گوييد: با اين سلام و عليك داري؟ من بدم مي ياد ازش خيلي!
من نمي فهمم چرا وقتي حالتان از من به مي خورد و چشم نداريد كه ببينيدم، رك و راست نمي گوييد، هي مي رويد پشت سر آدم وزوز مي كنيد كه چي بشود مثلا؟ اين كه مي شود دقيقا عقده اي بازي و ثابت كردن اينكه در بدنتان يك چيز كم داريد!
من نمي فهمم خيلي چيزها، حالا اگر قرار باشد بگوييد خب حتما نفهمي كه نمي فهمي!
پ ن: اين هفته دوبار مرده ام، يك بار مامان خواب ديده، يكبار الهه، سومي به خير مي شودحتما! نه؟

