بعضي روزها هست آدم دلش مي خواهد كارهاي بزرگ بكند، مثلا برود بنشيند روي پياده روي روبروي كلانتري يوسف آباد، پاهايش را دراز بكند، دستهايش را باز كند، گره روسري اش را شل، طوري كه هر نسيم كوچكي آن را از روي سرش بردارد و آنقدر بنشيند تا بيايند بپرسند اينجا چه مي كني و او بگويد به شما ربطي ندارد! يا اينكه برود روي پل عابر پياده پارك روبروي دانشكده و آنقدر داد بكشد تا گلويش درد بگيرد وديگر نتواند حرف بزند و به رك گويي هاي ناراحت كننده اش خاتمه بدهد. يا اينكه برود روبروي آدم دوست داشتني اش بايستد و بگويد مدتهاست دوستت دارم و كاري از دستم بر نمي آيد. يا اينكه آنقدر اعتماد به نفسش را بالا ببرد كه به هر آدم از هرجا رسيده اي كه آمد وزرت وزورت زيادي كرد وپدر ومادر ماركس و لنين وماركوزه وهر خر و گاو ديگري را كشيد وسط وگفت من فلانم، بگويد خفه شو! بيا حرفهاي معمولي بزنيم. يا اينكه... . براي كارهاي بزرگ دلم تنگ شده، براي دويدنهايم براي اتوبوس بليتي، براي روزهايي كه با عطيه كه حالا ديگر نيست حرفهاي معمولي دوست پسرانه مي زديم، براي جمع چهار نفره دانشكده كه به رفت وآمد بين سلف و كلاس و خانه خلاصه مي شد، ديگر نه گشتي بود نه گذاري، نه كارهاي دور از دسترسي بود، نه خبري از آدمهاي بزرگ كه سبيلهاي خاص داشته باشند و سيگارهاي خاص داشته باشند و مانتوهاي رنگ رنگي خاص داشته باشند و برق لبهاي خاص!
دلم براي روزهاي ساده تنگ شده، براي آسوده خوابيدنهايم، براي اهميت دادنهايم به پسرهاي معمولي خيابانها، براي قشنگ بودنهاي نگاههاي مرد دوست داشتني سالهاي دبستان و دبيرستانم! براي روزهايي كه منتظرشان بودم و نيامدند! دلم براي ساده ديدنهايم تنگ شده، دلم تنگ شده براي سادگيهاي بچه گانه ام! براي ذوق كردنهاي روزهاي اول دانشگاه! دوستي هاي ناب دوست داشتني كه دخترانه بودند، خالص و بي رنگ! دلم براي دختري كه شبها سرش را مي گذاشت روي بالش وساعتها با دوستي به نام خدا حرف مي زد تنگ شده، مي گفت بهترين دوستم هستي: ديدي امروز چي شد؟ حالا دختر خيلي جاها جلوي خودش را مي گيرد تا حرفي از بهترين دوست روزهاي دورش نزند، مباد كه ذره اي از روشنفكري اش كم بشود.
دلم مي خواهد كارهاي بزرگ بكنم، همه لباسهاي خوشرنگ دنيا را بخرم ورنگهاي قشنگ بهشان بدوزم، همه دامنها را روي هم بپوشم و روسري هاي بزرگ گل دار بيندازم روي فرق از وسط موهايم و همچنان ابروهاي پيوندي ام را دوسن داشته باشم. كم نشوم، نروم، نيايم، ناقص نباشم، پر بشوم، خالي نشوم، ربط بدهم روزها و خيابانها را با هم و منتظر هيچ كس نباشم، دستم را بگذارم زير چانه ام با لاكهاي قرمزي كه روي ناخنهايم نشسته اند و دلتنگ هيچ چيز نباشم ديگر.. ديگر!
