تبليغاتX
حوا زير درخت سيب - زمستان سر نيامده است...

حوا زير درخت سيب

اين زمستان سر نيامده، اين لعنتي روزهاي قديمي تمام نشده اند، اين به همه چيز رفتنهايمان هنوز شدت دارند، اين اشكهايي كه گاه و بيگاه مي ريزيم و به سختي جلويشان را مي گيريم، اين ... نه اين زمستان تمام نشده است، با شدت چسبيده به تار وپودهاي لباسهايمان، دلمه زده، سفت شده، چسبيده بهمان و خونمان را مي مكد... اين روزها الكي مان مي كند و سخت مي گذرند وقتي شما نيستيد، وقتي براي ديدنتان لحظه شماري مي كنيم، وقتي آنقدر خسته ايم، آنقدر عصبي هستيم، آنقدر برايمان مهم شده ايد كه بيش از پيش حوصله همديگر را نداريم...حوصله همديگر را نداريم، حوصله خودمان را نداريم، حوصله نداريم، نداريم، نداريم... ما كم مي شويم وقتي همه اش بايد به ديگران بگوييم خبر جديد چيست؟ خبري كه هيچ وقت خوب نيست، خوش نيست، قشنگ نيست و روزهايمان را گه تر از قبل كرده، احمقانه تر از پيش، لجنمال تر از روزهاي گذشته! خبرهايي كه بايد به آدم هايي بدهيمشان كه هروقت مي ديدنتان با برگه هايي كه روي دستهايتان بود، به حال و حوصله تان مي خنديدند، به پشتكارتان كه براي آدمهاي احمقي چون آن ها روز و شب هايتان را «بي خواب» كرده بوديد... حالا همه شان سراغتان را مي گيرند، مي آيند روبرويمان مي ايستند و گريه مي كنند حتي! به خودشان فحش مي دهند حتي! خجالت مي كشند حتي!  اين فعل هاي گذشته كه اين روزها تكرار مي شوند حالمان را به هم مي زند، به فعل مي بردمان وقتي كه مي گوييم دوستانمان چنين بودند و چنان... دست و پاهايمان هنوز راه مي روند روي اين روزهاي بي شما، وزندگي هنوز جريان دارد، ولي چيزي از وجودمان كم است، چيزي شبيه تعلقات بدنمان كه وقتي كه داريمشان نمي فهميم كه داريم و وقتي كه ديگر نداريم به بودنشان پي مي بريم... به بودنهايي كه با هم گذشته اند، تلخ و شيرين، سرد و گرم، با اختلاف و بي اختلاف... اختلاف هايي كه هرچند با روزهاي سختي گذشته اند، ولي در برابر لعنتي هاي اين روزها فرساينده نبوده اند...ما سختمان است، دهنمان دودقيقه يه دودقيقه تلخ مي شود،مي سوزد، آتش مي گيرد، دستمان شل مي شوندوخجالت مي كشند از اينكه كاري ازشان برنمي آيند...ما براي خودمان است كه دلتنگتان هستيم...دلتنگ آرامش خواستني طه، مهرباني هاي پنهان پوريا، خنده هاي بلند نيكزاد وهوشمندي امير.... ما براي خودمان است كه دلمان مي خواهد هرچه زودتر روي صندلي هاي سبز دانشكده ببينيمتان در حالي كه داريد چايي اي را كه دودقيقه پيش عدد آورده ايم وخريده ايم، مي خوريد... ما دلتنگ روزهاي خوبي هستيم كه با همراناني چون شما گذرانده ايم... دلتنگتان هستيم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 22:44  توسط الناز محمدي  |