تبليغاتX
حوا زير درخت سيب - من بهت زده ام...یکی به دادم برسد!

حوا زير درخت سيب

گفتن از اين روزها حرف اضافه است. حرف اضافه اي كه گفتن ندارد، كه چه  دارد اتفاق مي افتد، كه چه مي شود، كه چه بر سر مردم مي آيد.  اين ميان يك حرف مي ماند و بس! اينكه چه قدر هنوز و بعد از گذشتن يك هفته از ناانتخابات 22 خرداد و كودتاي روز بعدش، بهت زده ام! مي روم درتمام تجمع ها شركت مي كنم، شعار مي دهم، همراه با دوستانم تجمع مي كنم در دانشكده ي كوچك بي اتفاق دو سال گذشته و شعار « لحظه به لحظه گويم زير شكنجه گويم يا مرگ يا آزادي» سر مي دهم، بي آنكه اميدي به تغيير داشته باشم، بي آنكه به تلاشهاي هرروزه و بحثها و تجمع ها اعتمادي داشته باشم، بي آنكه دلم بخواهد براي يك بار هم كه شده دلم را خوش كنم به نتيجه! حس بدي است، مي دانم كه گفتنش هم خوب نيست! اما بعد از گذشتن 4سال سياه اخير، اميدوار بودن كارسختي است، دويدن واميداوار بودن به رسيدن كارسختي است، كارسختي است كه هي به خودت دلداري بدهي كه اشكال ندارد بعد از مدتها وبا  دلايل زيادي كه براي راي ندادن داشتي، باز هم رفتي و 2ساعت در صف ايستادي كه ميرحسين را با تمام اشكالاتي كه در برنامه هايش مي ديدي به صندوق بيندازي! كارسختي است كه چهره غمگين و مبهوت پدر را در روز بعد انتخابات از ياد ببري و ببيني اش كه دارد تمام برگه هاي تبليغاتي اي كه به خانه آورده بود با حسرت از گوشه وكنار جمع مي كند. كار سختي است جلوي فرياد مانده در گلويت را بگيري وقتي كه مادر از بيرون آمده و از بحث سنگيني كه با زن جيره خوار همسايه - كه يك سپاهي بدبخت است و يك زن بدبخت است كه برايش دور از ذهن است كه چگونه زن همسايه بغلي اش مالك تمام دنگ خانه بغلي شان است و يك بي شعور واقعي است كه هيچگاه  محكم جواب سلام دخترك همسايه را نمي دهد- داشته، آمده روي مبل نشسته و دست به سر گرفته است و اشك در چشمهايش مي رود و مي آيد. از ياد بردن اتفاقات تلخ سال هاي اخير سخت است. زنداني شدن برابري خواهان زيادي كه به نوبت به ديوارهاي بلند اوين سلام كردند، محروم شدن دوستان نزديكت از تحصيل، اختناقي كه لحظه يه لحظه بيشتر به گلويت فشار مي آورد، اعدام وبلاگ نويسان و فعالان حقوق بشركه دادن اميدواري هايشان به ملت غم زده ي اين روزها، خالي است و... . اما سخت تر است اينكه بايد به خودت به زور هم كه شده بقبولاني كه بنا بر نمي دانم كدام قضا وقدر بي شرفانه اي، بايد يك 4سال ديگر را هم تحمل كني، بايد هرروز ازديدن فقر روزافزون مردم سرزمينت به تنگ  بيايي و هرروز بعد از ديدن ماموران گشت ارشاد در خياباني هاي شهر، بغض گلويت را بدرد! چقدر اين روزها همه چيز سخت است، چقدر اميد سخت است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 16:58  توسط الناز محمدي  |