<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>حوا زير درخت سيب</title>
<link>http://nasimeemruz.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 03 Dec 2009 20:20:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>آنجا تمام جهان است</title>
<link>http://nasimeemruz.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;آغوشت تمام جهان است وقتی به اندازه تمام تنهایی های روزانه ام بازش می کنی تا آرام، آرام و بی صدا جای بگیرم در مهربانی هایت. تمام جهان است آری، تمام جهان.  گفته اند بهشت را گذاشته اند زیر پای تو! دروغ گفته اند مادر! گولشان را نخور. بهشت همین وسیع آغوش مهربان توست. بهشت روزهای تنهای توست در گوشه گوشه خانه ی نقلی مان که دود خیابان های جنوبی، دیوارهایش را زود به زود سیاه می کند. بهشت، گونه های برجسته خسته توست و چروک هایی که تنها وجه تفاوت صورت دخترت با توست. بهشت مهربانی های آرام توست با غروری که اگر نبود خیلی زودتر از این ها برای پدر، برای همسر زود آشنایت، معمول شده بودی، حالا اگر نه هیچ که لااقل عادی شده بودی مثل تمام زنانی که فقط یاد گرفته اند خوش بپوشند و برقصند تا کمی، فقط کمی خودشان را نگه دارند با ریسمانی از زور و عادت بکنند به نتیجه نگرفتن، ماندن، فرسودن. بهشت دست های پر کک مک توست که یادگار روزهای سخت و شاید سیاه جوانی زود پیر شده ات است؛ روزهای بی نتیجه ی آرام که سخت گذشتند در نابرابری هایی که هنوز هم که هنوز است برایشان ناراحتی، هنوز هم که هنوز است برای روزهای ناموفق دخترانگی ات نگرانی و حسرتی که مانده گوشه گوشه دلت. بهشت، دانه دانه موهای سپید توست که هرکدامشان یادگار بزرگ کردن فرزندانی است که هنوز بزرگ نشده اند. بهشت... بهشت، بودن های توست، صبرکردن های توست، قناعت های توست، پیر شدن آرام آرام توست، رک و راست بودن های توست... بهشت همه چیز توست. ورنه کدام این ها که تمام روزهایت را با حرفهایشان پر کردند از وحشت دوزخ و زهر و گداختگی آهن و پنهان کردند تمام حق هایی را که به بهانه های معلوم نیست چی شان از تو گرفته اند، کدامشان در توانشان هست ارزانی بهشتی رابه تو در جواب تمام چیزهایی را که لحظه به لحظه دریغت کردند، تمام لحظه های خوبی از زندگی ات که با حس گناهگاری گذشت با جانماز کوچک هرروزه ات که پر است از اشک های سرخ و دعاهای به روزی که بدرقه دختر خسته ات می کنی هرروز. نه مادر! این ها گولت زده اند. گولشان را نخور!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Dec 2009 20:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nasimeemruz&amp;postid=109</comments>
<dc:creator>nasimeemruz</dc:creator>
<guid>http://nasimeemruz.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>.</title>
<link>http://nasimeemruz.blogfa.com/post-108.aspx</link>
<description>نقطه&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نقطه&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نقطه&lt;/p&gt;&lt;p&gt;.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اين روزهايم نقطه شده اند.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 27 Nov 2009 18:37:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nasimeemruz&amp;postid=108</comments>
<dc:creator>nasimeemruz</dc:creator>
<guid>http://nasimeemruz.blogfa.com/post-108.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این سطرهای خالی تقدیم می شود به...</title>
<link>http://nasimeemruz.blogfa.com/post-107.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;من مریض شده ام. یک نوع مریضی ای که درد ندارد. خون ریزی ندارد. تب ندارد. هیچ چیز ندارد لامصب. همین هم هست که درمانی ندارد لعنتی. انقدر لامصب است که به هیچ کس هم نمی شود توضیحش داد. نمی شود رفت  نشست کنار کسی و گفت: ببین آقاجان، من اینجایم، بله، همینجا، درد می کند. نمی شود حتی گذاشتش گوشه دلی، جایی تا خودش خوب بشود. نمی شود برایش راه حل پیدا کرد. نه! خوب نمی شود. نه با گریه، نه با بغض های مدام، نه با خودرگیری های هرروزه. هیچ چیز خوبش نمی کند، حتی دست های تو!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 14:21:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nasimeemruz&amp;postid=107</comments>
<dc:creator>nasimeemruz</dc:creator>
<guid>http://nasimeemruz.blogfa.com/post-107.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از آ دم ها</title>
<link>http://nasimeemruz.blogfa.com/post-106.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;همیشه آدم هایی هستند که باید به آن ها فکر کرد. ازشان تشکر کرد. بهشان لطف کرد به امید یک لطف کم، یک توجه کم، یک لحظه های کمی که به تو نگاه کنند و با نگاهشان خوب بفهمندت. آدم هایی که نیاز نیست برایشان توضیح اضافه بدهی، بروی بیایی تا بفهمند چه مرگت است؛ می نشینند دقیق روبرویت، حرف زیادی هم نمی زنند اساسا، ولی نگاهشان خوب است، دقتشان خوب است، خوب گوش کردنهایشان خوب است. اصلا همینکه توضیح زیادی نمی خواهند و توی دلشان دیوانه خطابت نمی کنند، خوب هستند. پاورچین پاورچین می آیند توی زندگی ات، اذیت نمی کنند، چشم غره نمی روند، زخم نمی زنند به دلت، ادعایشان کورت نمی کند، حرفهایشان کم نمی کند از بدنت، می فهمند، می فهمند و اساسا هرچه فهمیدنی های دنیاست مال آن هاست. آن هایند که خرده امیدی، صفری، چیزی می گذارند برای زندگی. وگرنه این لعنتی که ماندن ندارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همیشه آدم هایی هم هستند که بودشان درد است. کم می کنند، زیاد نمی کنند. می چلانند بدنت را. روحت را. آمده اند تا حالت را بد کنند، بگذارند که بد باشی. خوب نباشی. تکان که می خوری ایراد بگیرند تا شک کنی به خودت. حرف که می زنی چماقت کنند توی سرت. خودت را برای خودت غیر قابل تحمل کنند. نگذارند که برای یک لحظه که شده اعتماد به نفسی داشته باشی که همه دوست دارند داشته باشند و از آن لذت ببری. دوست دارند نباشی، خوب نباشی، زبانت را به انتقاد باز نکنی، فقط لبخند باشد و لبخند که تحویلشان بدهی و آن وقت آدم خوبه داستان هستی، یک آدم محترم که در برابر بدی ها و اذیت هایی که می شود،سکوت می کند، احترام می گذارد و احترام نمی بیند و سکوت می کند، محبت می کند ونمی بیند، تشکر می کند و خواهش می کنم نمی شنود، زخم زبان ها را می شنود و نشنیده می گیرد، توهین ها را نمی شنود، سر خم می کند در برابر همه نامربوطهایی که می شنود و از بس خوب است و محترم است و اساسا نمی تواند جواب کسی را بدهد، سرش را بالا می آورد، نگاه می کند توی صورتهایشان و می گوید: آهان شوخی کردی، می دانستم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این آدم ها را باید حذف کرد، حضورشان را تحمل کرد، حضور فیزیکی شان را. برایشان غذا آورد، آب را نه. گل آورد، گلدان را نه. نگاه آورد، محبت را نه. باید ولشان کرد به حال خودشان. گذاشتشان یک جایی، همینطور برای خودشان بلولند در حاشیه زندگی ات و ندیدشان کلا. باشند و نباشند، دست وپا و چشم و صورتشان باشد، خودشان نباشند، حرف هم اگر زدند، هدفون را تا ته چپاند توی گوش هایت و با تمام وجود سیکرت گاردن را قورت داد وتمام. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 09:59:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nasimeemruz&amp;postid=106</comments>
<dc:creator>nasimeemruz</dc:creator>
<guid>http://nasimeemruz.blogfa.com/post-106.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اینگونه است</title>
<link>http://nasimeemruz.blogfa.com/post-105.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;بعضی روزها هست که روز کار نیست، روز نوشتن گزارشهای تکراری نیست، گزارش هایی که هرچقدر هم در روزنامه های خوبی چاپ شوند، باز هم دست آخر دانشجوهای روزنامه نگاری بیشترین مشتری شان هستند و هیچ. روزهایی هست که آدم دلش می خواهد هیچ جا نباشد و جایی باشد برای گم شدن. برای رفتن. نبودن. جایی که بشود گورت را گم کنی تا مدتی و هیچ آدم فضولی هم نباشد که بگوید کدام گوری هستی؟ روزهایی هست که دلت می خواهد همینطوری بنشینی و نگاه کنی به روزهایی که رفته اند و هیچ کار بزرگی نبوده که انجام داده باشی و خودت هستی و خودت و کارهای بزرگی که دیگران می کنند و تویی که برایشان نبوده ای هیج وقت. کم رنگ بوده ای و هیچکس نبوده که روزهایت را پررنگ کند. روزهایی هست که دلت می خواهد برای آدمها نباشی، خودت باشی و خودت و روزهایی که گند تر از همیشه می گذرند، بی تحولی،جنبشی،تنوعی. روزهایی هست که اینگونه است، حرفها را نمی شود زد، نگاه ها را نمی شود کرد، منع است و منع و زنانگی ای که از دست می رود و دغدغه هایی که کم رنگ شده و من که بی تو مانده ام این وسط و گلایه است که کار خودش را می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پی نوشت: اینگونه است روزها/بهتر نمی شود&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 Oct 2009 17:05:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nasimeemruz&amp;postid=105</comments>
<dc:creator>nasimeemruz</dc:creator>
<guid>http://nasimeemruz.blogfa.com/post-105.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باران نیاید لطفا</title>
<link>http://nasimeemruz.blogfa.com/post-104.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;1.       باران از آسمان بیاید در روزهای آخر تابستان سالی عجیب که دیگر تکرار نمی شود با روزهایی که داشت، صدای رعد برود توی مغزت، بخورد به خاطره های  قدیمی ات، روزهای خوب گذشته ات، و تکرارهایی که دیگر تکرار نمی شود... بعد هرچقدر که دور و برت را نگاه کنی، بپایی، بلند شوی، بنشینی، بخوابی...فرقی نمی کند، داستان همان داستان هماره است. حال باران می آید که بیاید، آسمان غرش می کند که بکند، فرقی نمی کند، وقتی تو نیستی تا دست دور گردنت بیاندازم و از روزهای متفاوت لذت ببرم، خودم هستم/بله/ در روزهایی که بیزاری هایش از دوست داشتنی هایش خیلی بیشتر است و گوشی که نیست تا بشنود، دستی که دراز کند مهربانی هایش را و دلی که نور بدهد به روزهای تاریک و بی حوصله ام!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;2.       صدای شمارش معکوس می آید/ بله/ تلاش هایمان دارد نتیجه می دهد/ صدای برافتادن حکومتی به گوش می رسد که آجرهای فرسوده اش و کج و کوله اش را دیگر تابی نیست برای انسان کشی بیشتر! صدای شمارش معکوس می آید و من چه خوب می شوم اگر ببینم روزهایی را که پدر و مادرم دیدند و به خود بالیدند چون ما ندیده بودیم/ چه خوب می شود اگر ببینم و با همه آن هایی که در خیابان های دود گرفته تهران در سه ماه اخیر دیدم برای دخترک آینده ام تعریف کنم و به او یاد بدهم که سرزمینت در آن روزها مملو از زنانی مانند مادرت بود که از مطبخ و رختخواب و حجله بیرون آمده بودند تا فریاد بزنند و به رخ بکشند حضوری که دیگر نمی شد پنهانش کرد، نمی شد نادیده اش گرفت و به زور به خانه اش برش گرداند، حالا گیرم که هنوز هم آن هایی که می خواست نداشت و هنوز هم موقع دستگیری اش، همرزم های مردش فریاد می زدنند که: این که زن است/ رهایش کن. مهم نبود و نیست این چیزها، او خودش را نمایاند و کیست که نگوید چه تاثیرها که نداشت حضورش در آن روزها.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;3.       دامنی باشد پر از چین و لباسی پر از گل و خنک و دوچرخه ای راهی و رها، موهایی پریشان و بی ترس! همه این ها کافی است تا حالم خوب شود. اگر بود. اگر می شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;4.       همان که گفتم قبل ترها: همین که تو هستی/خوبم/ فهمیه را می گویم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;5.       پس بهتر است سکوت کنیم/ حرف زدن آزار می دهد آدمها را/حرف زدن آسیب می رساند به دوستی/ پس بهتر است  یک دقیقه سکوت کنیم/ به احترام دوستی آدمها. &lt;B&gt;شهاب مقربین&lt;/B&gt; از کتاب &lt;B&gt;&lt;I&gt;این دفتر راباد ورق خواهد زد&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;6.       حذف کرده ام آدم هایی را که به جای همراهی کردن و خوب کردنم، کامم را تلخ می کنند و روحم را پریشان/ حذفشان کردم و تمام/ دوستی شان دردی از دردهایم را دوا نمی کرد/بله. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Sep 2009 14:15:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nasimeemruz&amp;postid=104</comments>
<dc:creator>nasimeemruz</dc:creator>
<guid>http://nasimeemruz.blogfa.com/post-104.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://nasimeemruz.blogfa.com/post-103.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;1.می گذرند، می گذرند تمام بالا و پایین هایی که برای رسیدن به چیزهای مهم بهشان دست انداخته ای، رفته ای، آمده ای، برایشان یقه دریده ای، دوستشان داشته ای، می گذرند وچنان پشتشان را به تو می کنند که حتی دیگر دوست نداری بهشان نگاه کنی، به اندازه یک لحظه حتی که اگر نبودید مثلا من هم نبودم و این ها، ولی بی ارزش تر از این هایی برایشان که بتوانند برای آخرین بار هم که شده بایستند وحتی خداحافظی کنند. حکایت این روزهای ماست. مانده ایم با دنیای از نا خوشی ها که کمرمان را می شکند وزبان درازی هم می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;2. خیلی وقت است که دیگر سرخوشانه مثل روزهای گذشته نمی خندم. نه اینکه بهانه ای نمانده باشد برای خندیدن،نه! بلکه این توقع همه است که سر صعودی ای را طی می کند که هرچه قدر هم بخواهی قدراست کنی جلویشان نمی شود که خودت باشی، با همان خنده های سرخوشانه که سعی می کنند هیچ چیز به هیچ جایش نباشد و هرچقدر هم با دستهایشان و نگاههایشان و زبانهای تلخشان که بدجور به آدم نیش می زند و می سوزاند،  اشاهر می کنند که این منفجر شدنهایت مناسب سن تو نیست، خنده ای تحویلشان می دهی وحتی انقدر حسابشان نمی کنی که برایشان توضیح بدهی....نه از این چیزهای هم هیچ نمانده و دارد کم کم باورت می شود که باید اینطور باشی نه آنطور. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;3.فهیمه و هادی و فیروز ومریم و سپیده، آدم های این روزهایم هستند. در تحریریه کوچک «خبر»، وقتی دور هم و دور میزهای کج و کوله مان می نشینیم و هی غر می زنیم که آخر این دیگر چه میزهایی است وباعث می شود یک نفرمان کم باشد همیشه. آرامش دوست داشتنی فهیمه خوبم می کند در این روزهای لعنتی و خوب بودنهای کم کمش که هی آدم را نزدیک به خودش می کند وهی آدم را به فکر وامی دارد که می شود مثل او صورتی بود و خوب می داند که پاورچین من است، حلزون پاورچین من که می شود مدتها پشتش سوار شد و از آرامشش لذت برد.  هادی آدم فلفلی گروه است، خوب بودنهایش خوب است وقتی از ته دل است ونه تظاهروخیلی اوقات آدم دلش می خواهد مثل او زرنگ باشد وهزار تا کار را با هم بکند و حواسش به ده ها نفر هم باشد. فیروز که همان خاکی فیروز رسمی است، محترم ترین آدمی است  که به عمرم دیده ام، حالا اکر بخواهد که محترم نشان داده بشود هم فرقی نمی کند، با حافظه تاریخی و فوق العاده ای که دارد خیلی وقت ها آدم را به فکر وامی دارد و راهی از پیشرفت را پیش پای آدم می گذارد، تمام عصبانیت و خجالت وتعارف و خواستن ها و نخواستهایش در یک جمله خلاصه می شود: خواهش می کنم! مریم دبیر ویا همان رئیس گروه است، نمونه یک مدیر خوب که می تواند در اوج ناراحتی های بخندد ولبخند از لبش نیفتد و از این نظر اولین ادمی است که دیده ام که در اوج عصبانیت، لبخند جزء دوست داشتنی صورتش است، همیشه فکر می کنم یکی از زنهای موفقی است که می شود رویشان حسلب کرد، حالا هرچقدر هم وقت نداشته باشد خیلی از اوقات جواب آدم را هم بدهد. سپیده با تحمل ترین است برای تمام خوبی ها و بدی هایی که به دوش می کشد و نمونه یکی زن مستقل است که باعملش نشان می دهد که به دور از هرژستی چقدر استقلالش قشنگ است و خوب است و چقدر می خواهم تحملم مثل او باشد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;4. ناراحت کننده ترین است: این دودلی مزمن لعنتی که بعد از یک سال هم تمام نشده است هنوز!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 14 Aug 2009 11:25:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nasimeemruz&amp;postid=103</comments>
<dc:creator>nasimeemruz</dc:creator>
<guid>http://nasimeemruz.blogfa.com/post-103.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ما فقط دلمان می خواست آدمهای خوبی باشیم...</title>
<link>http://nasimeemruz.blogfa.com/post-102.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;ما دستهایمان کوتاه شده بود. کوتاهمان کرده بودند. سربه جانمان گذاشته بودند و خیالی شان نبود. آنقدر در کوچه ها بالا و پایین رفتیم تا بن بستی روبرویمان ساختند که آنقدر تنگ بود و سخت بود و هیچ چیز نداشت که شاعری از یادمان رفت. شده بودیم آدمهای سختی  که دلمان هیچ کس را نمی خواست. آدمهای افسرده حالی که هرچند دلمان خواسته بود دوباره به داستانهای عاشقانه مان برگردیم، ولی آنقدر تن و بدنمان و روحمان که سگ توی آن شاشیده بود، زخم خورده بود که نفس هایی هم که به صورت های هم می زدیم به نشانه دلتنگی و دوست داشتن وهزار مزخرفات دیگر، ارزش قبل از آن را نداشت. دیگر همه چیز ارزش هیچ چیز را نداشت و دلمان می خواست جایی باشد که از دست خودمان و از دست آدمهایی که افسرده مان کرده بودند و دلشان هیچ به حالمان نمی سوخت، فرار کنیم. فرار کنیم به ناکجاآبادهایی که هرچقدر ناکجا باشد، ولی آنقدر مردمش شرف داشته باشند که نخواهند از بغل دستی هایشان جاسوس بسازند تا یک وقت به یکی از تخم حرامهایشان ضرری نرسد. ادمهایی که آنقدر کوچک نباشند که بیایند در مسجد محل وامضا جمع کنند برای همین آدمهایی که کنارشان نشسته اند وفقط شاید دلشان به حال آن دوساعتی می سوخت که درآن صف لعتنی ایستادند و باشادمانی ای که سال ها بود دیگراز جانشان رخت بربسته بودند، دل و جانشان را با قوتی بزرگ به صندوق انداخته بودند. ما فقط دلمان خواسته بود که کمی بهتر شده باشیم در روزهای جوانی که  حرام شده بود. که به بادرفته بود. که 20 سالگی خیلی ازرفقایمان را پشت آن میله های لعنتی، پیر کرده بود. برای از یادبردن زباله هایی که به جانمان ریخته شده بود در چهارسال سیاهی که جز انبوه شدن تن مان از نفرت، هیچ چیز دیگری نداشت. ما فقط خواسته بودیم خودمان باشیم. همان آدمهای معمولی عقب مانده ای که هرچند دلمان می خواست آدمهای بزرگتری باشیم وهمه انگشت ها نشانمان بدهند، ولی انقدر روحمان را ذره ذره خورده بودند که فقط دیگر دلمان می خواست  گوشه ای باشد با خرده شادمانی ای که بگذارد خلوت دوست داشتنی ای بماند برای خود خودمان، بی هیچ توضیح اضافه ای، بی هیچ تجسسی، بی هیچ هیچ هیچ.... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حالا از آن خواستنهایمان هیچ نمانده، هیچ شده ایم، دراین ناامیدی ای که هرچند بخواهیم به روی خودمان هم نیاوریم، با چنگالش خونینمان می کند، داغ می گذارد به جانمان، خسته مان می کند، خسته مان می کند، خسته مان می کند... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پی نوشت:             ای قهرمان کاغذی روزنامه ها&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                         ای آدم دوپا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                        به یاد بیاور&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                       زمانی که چهارپا داشتی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                       ومهربان تر بودی.      &lt;B&gt;&lt;I&gt;الیاس علوی&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;، از مجموعه شعر&lt;B&gt;: من گرگ خیالبافی هستم&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 05 Jul 2009 13:18:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nasimeemruz&amp;postid=102</comments>
<dc:creator>nasimeemruz</dc:creator>
<guid>http://nasimeemruz.blogfa.com/post-102.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ما همه مان سه نقطه شده ایم...</title>
<link>http://nasimeemruz.blogfa.com/post-101.aspx</link>
<description>همه اینها جوانی کج و کوله ماست که دارد به باد می رود، دود می شود، هیچ انگار! همه اینها روزهای خوب جوانی ماست که قرار بوده خوب باشد، خوش باشد، پرباشد از رنگ، قهقه های از ته دل، خوبی، سلامتی، شادی! این ها همه شان روزهای جوانی ماست که پرشده از رنگهایی که مال خودمان نیستد، ما مالشان نیستیم، قرار نبوده که باشیم، قراربوده که نباشیم اینطور، اینقدر بهت زده، با چشمانی کاملا باز که هیچ سرشان نمی شود که باز بودنشان هم زیادی باز است، قرارنبود که اینطور بعد از گذشتن یک ماه لعنتی و تمام بدی هایی که آدم های بد بر سرمان آوردند، اینطور ناامید بمانیم، قرار نبود اینطور بشویم...شکست خورده و مثل بازندگانی که امید به بعدهادارند، درحالیکه می دانند که کاری هم از دستشان برنمی آید، چقدر همه چیز بد است، چقدر همه چیز بد است، چقدر همه چیز بد است...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت: این معلوم است که دیگر جمله های خوب به دستهایم نمی رسند...به انگشتهایم راه پیدا نمی کنند...این معلوم است که از آن خرده نثری که برای خودم دست و پاکرده بودم، هیچ نمانده است...به بدروزهایی پرتاب شده ایم...بدروزهایی!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 01 Jul 2009 12:06:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nasimeemruz&amp;postid=101</comments>
<dc:creator>nasimeemruz</dc:creator>
<guid>http://nasimeemruz.blogfa.com/post-101.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من درد می کشم...</title>
<link>http://nasimeemruz.blogfa.com/post-100.aspx</link>
<description>این درد مرا می کشد. مرا می درد. بیچاره می کند. خانه ام را آتش می زند. این درد به جان من افتاده ست و هر کاری می کنم جدا نمی شود. من بیزار شده ام. شکسته ام. کم اورده ام. چیزی نمانده برایم دیگر. این ها همه شان دردهای بزرگی است. باور کنید. گذشتن از این خیابان ها که قرمز شده و چشمهایم را خونین می کند. دیدن صحنه های مردن دخترک هم سن و سال خودم که جان می دهد آرام آرام و می رود، بی هیچ سروصدایی، بی هیچ توقعی برای کمک، بی هیچ توقعی! می رود، می رود، به همین سادگی! دیدن اشکهای مدام عابران مرا می کشد. اشکهایم پایین نمی آیند. مانده اند همانجا لعنتی ها. قیافه ی آدمهای قهرمان را گرفته ام. انگار نه انگار! همینطور که سراسیمه می دوم و باتومها به سراغم می آیند، چیزی از ژست قهرمانی ام کم نمی کنم.... اما من کم آورده ام. فقط دلم می خواهد جایی باشد برای فکر کردن و بیرون آمدن از این بهت زدگی عجیب که دچارش شده ام. تا شاید باورم بشود بلایی که به سرمان می آید را. فقط می خواهم که اینجا نباشد. هر جا که می خواهد باشد، باشد.</description>
<pubDate>Mon, 22 Jun 2009 10:43:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nasimeemruz&amp;postid=100</comments>
<dc:creator>nasimeemruz</dc:creator>
<guid>http://nasimeemruz.blogfa.com/post-100.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
